کد خبر : 66433       تاریخ : 1395/02/28 10:42:03
در این روزهای سخت (بخش دوم)

در این روزهای سخت (بخش دوم)

من این روزها، حال و روز خوبی ندارم چون سخن هایی که در باره ی بزرگداشت روز معلم در دانشگاه های مختلف می گویم، حد اقل در کوتاه مدت، باعث خشنودی برخی از همکارم نمی شود زیرا که من به حکم وظیفه ی انسانی خویش از معلمی تجلیل می کنم که با معیارهای برخی از معلمان این دوره و زمانه فاصله ی بسیار دارد...

من این روزها، حال و روز خوبی ندارم چون سخن هایی که در باره ی بزرگداشت روز معلم در دانشگاه های مختلف  می گویم، حد اقل در کوتاه مدت، باعث خشنودی برخی از همکارم نمی شود زیرا که من به حکم وظیفه ی انسانی خویش از معلمی تجلیل می کنم که با معیارهای برخی از معلمان این دوره و زمانه فاصله ی بسیار دارد، از معلمانی تعریف می کنم که حقیقتا چون پیامبران بودند یعنی آن قدر سترگ، که از دل عفونت زار آدمیان درخت ِ سبز انسان می آفریدند، از معلمانی خداگونه که فهمشان از معلمی، با آنچه که برخی از ما،  می فهمیم ، اساسا متفاوت بود، انسان هایی وارسته که شیوه ی تربیتشان با شیوه های ما از بیخ و بن متفاوت بود، زیست جهانشان با زیست جهان ما به طور کلی متفاوت بود، کیفیت و کمیت نیازهایشان با ما  خیلی فرق داشت، آرزوهایشان دیگرگونه بود، چون سالم زندگی می کردند می توانستند، آدمیان دیگر را درگذرگاه ها و پیچ و خم های به درستی هدایت کنند، دروغ نمی گفتند بنابراین دیگران به آن ها اعتماد داشتند، در نتیجه ی این اعتماد بود که دیگران راه هایی را که آنان نشان می دادند با خیال راحت می پیمودند، چون زندگی شخصی و خانوادگی شان پُر از عشق و امید بود، عاشقی و امیدواری را در ناخودآگاه ذهن و زندگی جامعه می پراکندند، نسبت به حال و روز دانش آموزان و دانشجویانشان کاملا آگاه بودند و در سختی ها و در شادی هایشان مشارکت فعال داشتند. از استاد بدیع الزمان فروزانفر، استاد جلال الدین همایی، دکتر محمد قریب، پروفسور محمود حسابی، دکتر عبدالحسین زرین کوب ، استاد محمد بهمن بیگی، دکتر شفیعی کدکنی و از این گونه معلمان سخن ها می گویم و برخی از همکارانم خوششان نمی آید و تجلیل از آن ها را بر نمی تابند!
بنگریم که چقدر، انسان های در آستانه ی خودکشی که توسط این معلمان به زندگی باز گشتند و بعدا چه افتخارها آفریدند( مثلا یکی از همین نجات یافتگان دکتر علی شریعتی بود) ، جانیان را آرام می نمودند و دزدها را سر به راه، چراغ های جامعه بودند و راه تربیت و تعلیم را به درستی بلد بودند.
کدام یک از آن معلمان شریف در کلاس کَم کاری می کردند تا زمینه ی تدریس خصوصی را فراهم کنند؟!، کدامشان این قدر، فکر وذکرشان افزایش حقوق و عیدی و حق التالیف کتاب و مقاله و حق التدریس بود؟! کدامشان این همه  فکر و ذکرشان قبضه کردن کلاس و پایان نامه های فوق لیسانس و دکتری بود؟! کدامشان این همه بده بستان می کردند تا مقالاتشان در این ژورنال و آن ژورنال چاپ شود و هر چه زودتر و به هر قیمت ممکن ارتقای مرتبه ی علمی بگیرند؟!!!
من، این روزها اصلا حالم خوب نیست، درست مثل  دکتر کاووس حسنلی، دکتر مسلم زمانی، دکتر رضا معتمد و جمعی دیگر از دوستان عزیزم که از این همه تفاخرِ پوچ به مدارک استادیاری و دانشیاری و استاد تمامی تهوع گرفته اند، به شدت تهوع گرفته ام از همکارانِ جوانم که به سرعت در این راه کثیف به پیش می رانند،  تهوع گرفته ام از همکارانِ هم سن و سالم که درنگی نمی کنند تا راه طی شده را بنگرند، شاید وجدانشان بیدار شود و جبران مافات کنند، به شدت تهوع گرفته ام حتا از شنیدن نام و دیدن چهره ی بعضی از همکاران پیشکسوتم، که پایشان لب گور است  و معلوم نیست که امروز یا فردا، زندگی پلشت شان  به پایان  می رسد و چیزی به جز، بدنامی ابدی و یادگاری به جز دنائت و پَستی  بر جای نخواهند گذاشت. نفرین بر ما که در این روزهای سخت، روزهایی که حق و حقیقت به شدت  در هم آمیخته و آدمیان به شدت درمانده شده اند و دنیا تاریک شده و هوا بس ناجوانمردانه سرد، چراغی را، آنچنان که باید در جاده ای و خانه ای  نمی افروزیم.  من این روزها، فقط این گونه می توانم از مقام شامخ معلم تجلیل کنم.
نفرین دوزخ بر ما اگر امید دانش آموزان و دانشجویان و خانواده هایشان را ناامید می کنیم، نفرین دوزخ بر ما اگر به دانش آموزان و دانشجویانم به شکل منبع درآمد می نگریم، نفرین دوزخ بر ما اگر عناوین مان را چماق می کنیم و بر سر آن ها می کوبیم، نفرین دوزخ بر ما اگر مهربانی را به آن ها نمی آموزیم، نفرین دوزخ بر ما اگر دروغ می گوییم ، نفرین دوزخ بر ما اگر این چنین هستیم و به قول شاملوی بزرگ واقعا که:
"... تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!" (احمد شاملو)


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=66433

نظـــرات شمـــا