کد خبر : 70978       تاریخ : 1395/04/13 13:34:05
حرف نامَرد یک کلام است

حرف نامَرد یک کلام است

به خاطر می آورم که حدود 20 سال پیش بود، در یکی از روزهای مرداد بندر بوشهر، که هوا علی القاعده به شدت گرم و شرجی بود. ماشینم تعمیرگاه بود و در کنار چند نفر از دانشجویانم در انتظار تاکسی ایستاده بودم.....

به خاطر می آورم که حدود 20 سال پیش بود، در یکی از روزهای مرداد بندر بوشهر، که هوا علی القاعده به شدت گرم و شرجی بود. ماشینم تعمیرگاه بود و در کنار چند نفر از دانشجویانم در انتظار تاکسی ایستاده بودم. تاکسی آمد و هر کدام از ما مقصدمان را گفتیم. تاکسی، از جلو ما رد شد و خیلی دورتر توقف کرد، حدود چهل پنجاه متر و یا شاید! هیچکدام نمی دانستیم که کدام مسیر می رود، بچه ها احترام و اصرار کردند و خودم را به تاکسی رساندم، مقصد را دوباره گفتم و هیچ جوابی نشنیدم ولی متوجه شدم باید سوار شوم. سلام کردم و راننده هیچ رفتارِ کلامی و غیر کلامی از خود نشان نداد. تا نیمه های راه رفتیم و برای این که سر صحبت باز کنم، گفتم: واقعا رانندگی در این هوای گرم طاقت فرساست، خدا خیرتان دهد، باز هم راننده هیچ عکس العملی نشان نداد. پیش خود گمان کردم شاید لال باشد و با ایما و اشاره گفتم:  آقای محترم شما که این قدر زحمت می کشید بهتر نبود که در این گرمای طاقت فرسا نزدیک ما توقف می کردید؟ باز هم هیچ جوابی نداد، ادامه دادم: لااقل در پاسخ مقصدمان دستی تکان می دادید؟ تا این را گفتم، دهان مبارک را گشود و بی هیچ مقدمه ای، با لهجه خاصی گفت:  مگه من اَسبم! از این فرصت طلایی استفاده کردم و ادامه دادم: لاقل سرتان را تکان می دادید؟ گفت: مگه من گاوم! در این شرایط، جای هیچ گفت و گویی باقی نماند و من و او در سکوتی سنگین، سرشار از ناگفته ها راه را ادامه دادیم تا به مقصد رسیدیم. من این خاطره را تا سال ها بعد در ذهن داشتم اما کم کم فراموش کردم.
چند ماه قبل باز ماشینم خراب بود و باز هم تابستان بود و در هوای گرم و شرجی اواخر خرداد، بعد از تعطیلی کلاس، منتظر تاکسی سر خیابان ایستاده بودم، تاکسی آمد و مقصدم را گفتیم. تاکسی، خیلی دورتر، حدود چهل پنجاه متر و یا شاید بیشتر توقف کرد، خودم را به آن رساندم و سلام کردم، جوابی نشنیدم. نگاهی به راننده کردم و یکباره جرقه ای در ذهنم زده شده و شیطنتم گل کرد و  بی درنگ گفتم: واقعا رانندگی در این هوای گرم طاقت فرساست خدا خیرتان دهد، راننده هیچ حرکتی نشان نداد. ادامه دادم:  آقای محترم شما که این قدر زحمت می کشید بهتر بود که در این گرمای طاقت فرسا نزدیک تر توقف می کردید. باز هم هیچ جوابی نداد، باز ادامه دادم: لااقل در پاسخ مقصدم دستی تکان می دادید؟ تا این که دهان مبارک را گشود و باز هم بی هیچ مقدمه ای، با همان لهجه گفت:  مگه من اَسبم! و من چاره ای نداشتم جز این که ادامه دهم: لاقل سری تکان می دادید؟ گفت: مگه من گاوم! و باز هم ما در سکوتی سنگین تر، سرشار از ناگفته هایی بیشتر و غم انگیزتر راه را ادامه دادیم و به مقصد رسیدیم.
از این به بعد، این خاطره را چند بار در کلاس درس انسان شناسی باز گفته ام و در ادامه افزوده ام که فرهنگ ما دچار بیماری های مزمنی است. یکی از این بیماری های ویرانگر، فقدان دانایی ما در باره ی ارزش های تغییر است. این فقدان دانایی بی تردید به عدم توانایی ما در تغییر رفتار منتهی می شود. این است که روزها، ماه ها و سال ها می آیند و به سرعت می گذرند و در مجموع زندگی ما بهتر نمی شود.
یکی از عوامل مهم تغییر ناپذیری ما، "شناختی"  است و در برخی از باورهای غلط موجود در فرهنگ ما ریشه دارد و برای اصلاح آن باید باور را تغییر داد. یکی از این باورهای غلط این است که: حرف مرد یک کلام است! واقعا جای تعجب دارد که انسانی که عمری را پشت سر می گذارد و اگر هم اهل مطالعه، دانش و تفکر نباشد لااقل، در نتیجه ی امتحان روزگار، درس ها می آموزد، پس چرا نباید حرفش تغییر کند! چرا نباید لحن و محتوای گفتارش تغییر کند! چرا نباید رفتارش تغییر کند، چرا این طور نمی اندیشیم که آن کس که تغییر نمی کند یعنی از گفتار و رفتارهای خوب و بد خویش درس نمی گیرد، چرا نمی اندیشیم که اگر نتیجه نوعی از رفتارمان خوب بود بهتر است آن رفتار را تقویت کنیم یعنی باید باز هم تغییر کنیم و اگر نتیجه نوعی از رفتارمان بد بود باز هم باید تغییرش دهیم. باور کنیم که اگر ما نتوانیم در جهت درست تغییر کنیم زندگی ما از بَد به خوب و از خوب به خوب تر تغییر نمی کند. این مثل فرانسوی چقدر حکیمانه است و به دل می نشیند: تنها احمق ها هستند که تغییر نمی کنند و باز هم باور کنیم که: انسان زمانی می میرد که گمان کند هر آنچه می اندیشد درست است. مرگ صرفا جدا شدن روح از بدن نیست. مرگ، تغییر نکردن است.

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=70978

نظـــرات شمـــا