کد خبر : 74284       تاریخ : 1395/06/03 09:05
زیر کلاه عمو کریم

زیر کلاه عمو کریم

نمی دانم که جریان تاریخ چگونه رقم خواهد خورد و نسل های آینده درباره ی ما چگونه قضاوت خواهند کرد ولی بسیار امیدوارم که ما را احمق بپندارند و در ساختارهای اصلی جامعه (فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی) تغییراتی اساسی بوجود آورند تا روزگارشان مثل ما روزگارِ نباشد.

نمی دانم که جریان تاریخ چگونه رقم خواهد خورد و نسل های آینده درباره ی ما چگونه قضاوت خواهند کرد ولی بسیار امیدوارم که ما را احمق بپندارند و در ساختارهای اصلی جامعه (فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی) تغییراتی اساسی بوجود آورند تا روزگارشان مثل ما روزگارِ نباشد.
بسیار امیدوارم که آن ها، کارهای احمقانه ی اغلبِ ما را، که به نامِ عقلانیت انجام می دهیم، انجام ندهند  و از حال و روز و سرنوشتِ غم انگیزِ ما درس عبرت گیرند و روزگارشان بر وفقِ مراد بگذرد و آسوده خاطر زندگی کنند.
اغلبِ ما، در حالی می پنداریم که عاقل ترین انسان های روی کره زمین هستیم، که گوش و چشم و عقل و شعورمان را عملا تعطیل کرده ایم، نَه مطالعه می کنیم و نَه به منظور عبرت گرفتن فیلم می بینیم، نَه برای تلطیف زندگی مان، موسیقی گوش می دهیم و نَه اهل نقاشی هستیم و نَه می توانیم آن چنان که شایسته انسان است از طبیعت لذت ببریم و از آن پاسداری کنیم، نَه حتا از تجربه های تلخِ خویش و دیگران، درس عبرت می گیریم. عبرت، نصیحت، درکِ حقیقت و انسانیت را کلا به دیگر سو نهاده ایم و چه بگویم که روح خویش و خوانندگانِ عزیزم را بیش از این نیازارم!
البته هدف اصلی یادداشت این هفته این نیست که بگویم ما، چرا و چگونه و در چه روزگارِ  پَلَشتی، زندگی می کنیم، چون این را بارها و با ادبیات و دلایل مختلف، گفته و نوشته ام، هدفم این است تا بگویم که در این روزگارِ پلشت نیز، هنوز آدمیانی هستند که راهِ اغلب مردم را  نمی روند، این اقلیت که از سوی آن اکثریت، به آشکار و نهان به دیوانگی متهم اند، این حقیقت ناب را فهمیده اند که ما فقط و فقط یک بار زندگی می کنیم، پس برای این که بتوانیم، همین یک بار را آسوده زندگی کنیم، باید قدرِ لحظاتِ عمرمان را بدانیم و مثل دیگران اسیر این همه محاسبات عقلانی نشویم و در فاصله های کوتاهِ بینِ کار و مشغولیات روزمره، به آغوش طبیعت برویم و لحظاتی را عمیقا، بیاساییم و در این آسودگی به حال و روز خویش بیندیشیم و در کنار عزیزانمان آرام گیریم.
من گمان می کنم که یکی از بهترین راه هایی که می تواند ما را از این پلشتی، خستگی و سرشکستگی برهاند، توقف است. آری، توقف در این هیاهوی زندگی، توقف در این مسیرِ عوضی، مسیری که عوضی ها به نام عقلانیت و با انگیزه ی عقب نیفتادن از دیگران، به بزرگ راهی پر ترافیک تبدیل کرده اند، مسیری که مقصدِ نهایی اش پشیمانی است و سپس  به نابودی. توقف در روزگاری که اغلبِ مردمانش با سرعتی مافوق توانشان می دوند، هم یک هنر است و هم ضرورت. هنر است چون باید روحی لطیف و حساس و دلی آگاه داشته باشیم تا ارزش آن را احساس کنیم، و ضرورت است چون در غیر این صورت بی هیچ تعارفی به سرعت نابود می شویم. توقف در این روزگاز، بهترین راه رهایی از این همه پلشتی است. آنان که در این مسابقه ی رو به عقب می ایستند و از تمسخر دیگران نمی هراسند و از انگشت اشارت این و آن، به نشانه ی دیوانگی نمی ترسند، برندگان واقعی زندگی هستند.
بدیهی است که  نمی خواهم بگویم که ما باید کار و زندگی مان را تعطیل کنیم که نه شدنی است و نه عقلانی، بلکه می خواهم بگویم که ما می توانیم اندکی از کارهای روزمره و گرفتاری های خودساخته بکاهیم و زمانی را نیز با خانواده و دوستانمان در دامن طبیعت بگذرانیم. اگر جرات این کار را پیدا کردیم خواهیم دید که بر خلاف تصور،  کیفیت زندگی مان به طور حیرت انگیزی بهبود می یابد.
می خواهم بگویم که این همه تقلا برای بیشتر داشتن، دویدن بیش از حدِ توان به امیدِ فراهم ساختن آینده ی بهتر برای فرزندان و دلایل و بهانه های دیگر، احمقانه است، بسیاراحمقانه! اگر ما سالم و خوشحال نباشیم، هر اندازه هم که دارایی داشته باشیم، نه به درد خودمان می خورد و نه به دردِ فرزندانمان؛ چرا که وقتی من پیر و بیمار باشم چگونه می توانم از ثروتم لذت ببرم؟! فرزندان من نیز در آینده، بیش از این که نیازمندِ پول من باشند، نیازمندِ پدران و مادرانی سالم هستند، پدران و مادرانی با  روح و جسمی سالم که در کنارشان احساس امنیت و آرامش کنند، نه پدران و مادرانی علیل و مریض که مایه ی رنجِ آنان باشند. بی پرده بگویم که اگر ما علیل و مریض شویم و بیش از اندازه زندگی فرزندانمان را تیره و تار کنیم آن ها، اگر نه در پیش روی دیگران اما در خلوتِ خویش آرزوی مرگِ ما را خواهند کرد.
در این هفته ای که گذشت(هفته دوم مرداد95) به میهمانیِ عزیزِ نازنینی رفتم به نام مهندس کریم جعفری زاده. مهندس، از خویشانِ پدری من است و یکی از کسانی است که تقریبا از کودکی حکم برادری ام را دارد، سابقه ی دوستی ما قدیم است و با درک مشترکی که از رفاقتمان داریم، روزگار را در کنار هم به خوشی می گذرانیم. فرزندانم او را "عمو کریم" صدا می کنند و او در شیراز زندگی می کند و مصداق بارز کسانی است که همرنگ جماعت نشده است و توانسته است که در فاصله های کار، باغچه ای را  هم  با همکارش - جناب مهندس توانگر- بسازد.  باغچه ای دیدنی، در دل دشت و تپه های اطراف شیراز. نمای معماری آن سنتی است و در میان باغچه های مدرن آن دهکده ی ویلایی، به خانه ی کاهگلی معروف است چون نمای خانه از کاه و گل است و بسیاری از اِلِمان های آن، متاثر از خانه های روستایی قدیم است. علاوه بر دیوارهای کاهگلی، از چوب استفاده ی حداکثری شده است و تیرهای چوبیِ سقف یادِ خانه های قدیم را زنده می کند، پنجره های نمادین تعبیه شده در فضای درونی با مثلا شیشه های رنگارنگ آن، دلنشین است، کاسه، کوزه های قدیمی که در طاقچه ها چیده شده نشان از مردمانی دارد که ساده و بی پیرایه زندگی کردند و اکنون به رفیق اعلی پیوسته اند، پله های چوبی از آرامش حکایت می کنند و درخت های آلبالو، گیلاس، سیب و فضای بیرونی یادآور پروانه اند و نشیمن گاه شش ضلعی وسط باغچه، انسان را به یاد دورهمنشینی های گذشته می اندازد. طراحی کلاه، بر سقف آلاچیقِ گوشه ی باغچه، خیلی هنرمندانه است، در طراحی این کلاه، از کلاه عمو کریم(معروف به کلاه تونی باراتا) الهام گرفته شده و واقعا تجلی عشق و اراده این دو مهندس است که برای دلشان حرمت قایل اند.
آن باغچه و خانه و سازه، ما را به دنیای گذشته می برد، دنیای مهربانی ها و صمیمیت ها، یکرنگی ها و سادگی ها. جالب این است که در ادامه ی تجدید خاطرات گذشته، ماشین های اسباب بازی و در اصطلاح کازرونی "ماشینک" هایی هم دارند که گاه گاه با آن بازی می کنند، ماشینک هایی که ما را تا آن روزگارِ بی بدیلِ کودکی می برد، روزگاری که هرچه بود زیبایی بود و مهربانی، دوستی بود و سادگی. زندگی در زمین های خاکی بود و در زمانِ اکنون. در آن دوران بی بدیلِ کودکی، گذشته و آینده خیلی مهم نبود و ما در زمان حال زندگی می کردیم و به همین دلیل اغلب شادمانه زندگی می کردیم یعنی دقیقا به تمامی معنی کلمه "زندگی" می گردیم. فارغ بودن از خاطراتِ تلخ گذشته از و نگرانی های آینده، راز بزرگِ جاودانه زیستن و در اوج ماندن است. تنها در این شرایط است که انسان می تواند آسوده خاطر باشد و آسوده خاطر زندگی را بگذراند و چه موهبتی بالاتر از آسودگی خاطر.
چند روزی را که من و خانواده ام در کنار مهندس و خانواده اش در آن باغچه ی خاطره انگیز زندگی کردیم، در کنار هم احساس خوبی داشتیم. به گذشته و آینده کمتر فکر می کردیم. وقتی در آلاجیق و زیرِ سقفی که طرح کلاه عمو کریم داشت، می نشستیم، عمو می گفت: هر که به این جا بیاید من سرش کلاه می گذارم و من هم به شوخی می گفتم: چون تو نمی توانی کلاه کسی را برداری، پس همین بهتر که سَرَش را کلاه بگذاری و بعد در تنهایی با خود می گفتم خوشا به حال کسی که  تو سَرَش کلاه بگذاری!  زیرِ کلاهِ تو صفا هست و مهربانی، زیر کلاهِ تو سادگی است و صداقت، زیر کلاهِ تو صدای شُر شُر آب می آید و نسیم خنک باد می وزد، زیر کلاه تو نان و ماست و پنیر و کره و عسل کازرون است. در زیر کلاه تو است که من عمیقا احساس آرامش می کنم، آرامشی از جنس آرامش دوران کودکی.
ماشینک را بر می دارم  و "ناغاله" بارش می کنم، استارت می زنم و"غام غام" می کنم و به سوی شهر "رشت" می روم و چه لذت بخش است حرکت در دنیای خیالی کودکی! و من همچنان به پیش می رانم در جاده های صعب العبور و همچنان به پیش می رانم و مخاطره می کنم و ماشین را از گردنه های سخت  می گدرانم تا به جاده های دل انگیز شمال می رسم. از لابلای جاده های سَرسَبز شمال که می گذرم احساساتی می شوم و با صدای بلند به سبکِ "آُسا گرگو" آواز می خوانم: پلنگ در کوه و آهو در بیابان، دل دیونه ی من هو هو هو . بلاخره به رشت می رسم و ناغاله های کازرون را در رشت خالی کنم. احساس خوبی دارم چون رشت و ناغاله همیشه با هم و در هم بوده اند و این جدایی ها آزار دهنده است و چه لذت بخش است سفری از امروز به گذشته های دور ، سفری از این روزگارِ سخت به آن روزگارِ ساده،  سفری از روزگارِ نامردی به آن روزگار مردمی، سفری از روزگار دلهره به آن روزگار آرامش، سفری از کُت و شلوار اتو کشیده به "تنبون"،  سفری از کفش "ورنی"  به "دَمپویی" ، سفری از "ماشین" به "ماشینک"، سفری از این همه عناوین تهوع آورِ جناب دکتر و استادِ فرزانه  به "بَچه"، سفری از دانشگاه به کوچه، سفری از اُکازیون به خونه، سفری از گُندگی به کوچکی مقدس، سفری از این بزرگی دروغی به آن کودکی حقیقی،  سفری از "مادام" به " ننه ی زهرا" سفری از آدم های "فیسو" به آدم های ساده دل، سفری از این زندگی پوشالی به آن حقیقت متعالی، چه خوش است سفری این چنین و هر چند خیالی...
"ای کاش زندگی از آخر به اول بود...
پیر به دنیا می آمدیم...
آنگاه در رخداد یک عشق جوان می شدیم...
سپس کودکی معصوم...
و در نیم شبی با نوازش های مادر، آرام می مردیم." (؟)

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=74284

نظـــرات شمـــا