کد خبر : 93259       تاریخ : 1396/07/20 09:35
نظریه ی امید در اشعار حافظ و تاگور

نظریه ی امید در اشعار حافظ و تاگور

خواجه شمس الدین محمد، حافظ مشهور به لسان الغیب در سال 726 هـ .ق در شهر شیراز متولد شد و در سن 65 سالگی در سال 791 یا 792 هـ .ق در محل تولدش درگذشت.

*عباس عاشوری نژاد

*مريم پرهیزکاری  

چکیده :
بر مبنای آرای تعدادی از روانکاوان معاصر مغرب زمین و اشاره ی عرفانی مشرق زمین، امیدواری انسان مهم ترین و اساسی ترین نیروی محرکه ی زندگی می باشد. مؤلفه های نظریه امید عبارت است از : داشتن هدف، آگاهی از واقعیت های دشوار زندگی، عدم قطعیت در تحقق اهداف در کوتاه مدّت، وجود انگیـزه و اراده ی قـوی، صبر و شکیبایی، شادمانی و اعتقاد به باروری امید در زمان های آینده (دنیا و آخرت).
این مقاله با ترکیب روش های تحقیق توصیف و تحلیل محتوا کوشیده است تا نشان دهد که اشعار حافظ و تاگور نه فقط انباشته از امیدواری است بلکه این دو شاعر بلند آوازه ی ایرانی و هندی در جای جای اشعارشان به زیبایی، ظرافت، لطافت و اندیشمندی هرچه تمامتر، مؤلفه های امیدواری را نیز بیان داشته اند.
کلید واژگان: نظریه ی امید، مؤلفه های امیدواری، حافظ، تاگور، عرفان
مقدمه:
خواجه شمس الدین محمد، حافظ مشهور به لسان الغیب در سال 726 هـ .ق در شهر شیراز متولد شد و در سن 65 سالگی در سال 791 یا 792 هـ .ق در محل تولدش درگذشت.
حافظ مردی بود ادیب، عالم به دانش های ادبی و شرعی و مطلع از دقیقه های حکمت و حقیقت های عرفان. استعداد خارق العاده ی فطری او به وی مجال تفکرهای طولانی همراه با تخیل های بسیار باریک شاعرانه می داد و او جمیع این موهبت های ربّانی را با ذوق لطیف و کلام دلپذیـر استادانه ی خـود در می آمیخت و از آن میان شاهکارهای بی بدیل خود را به صورت غزل های عالی به وجود می آورد. او بهترین غزل های مولوی و کمال و سعدی و هُمام و اَوحَدی و خواجو و یا بهترین بیت های آنان را مورد استقبال و جوابگویی قرار داده است. کلام او در همه ی موارد منتخب و برگزیده و مزین به انواع تزیین های مطبوع و مقرون به ذوق و شامل کلماتی است که هر یک با حساب دقیق انتخاب و به جای خود گذارده شده است. تأثر حافظ از شیوه ی خواجو مخصوصاً از غزل های «بدایع الجمال» یعنی بخش دوم دیوان خواجو بسیار شدید است و در بسیاری از موردها واژه ها و مصراع ها و بیت های خواجو را نیز به وام گرفته و با اندک تغییر در غزل های خود آورده است و این غیر از استقبال های متعددی است که حافظ از خواجو کرده است. در میان شاعرانی که حافظ از آنها استقبال کرده و یا تاثیر پذیرفته است بعد از خواجو، سلمان را باید نام برد. علت این تاثیر شدید آن است که سلمان هم مانند خواجو از معاصران حافظ و از جمله ی مشاهیری بود که شاعر شیراز سرمشق کار خود قرار داد. پاسخ ها و استقبال های حافظ از سعدی و مولوی و دیگر شاعران استاد پیش از خود کم نیست اما دیوان او به قدری از بیت های بلند و غزل های عالی و مضمون های نو پُر است که این تقلیدها و تأثرها در میان آنها کم و ناچیز می نماید. علاوه بر این عُلو مرتبه ی او در تفکرهای عالی حکمی و عرفانی و قدرتی که در بیان آنها به فصیح ترین و خوش آهنگ ترین عبارت ها داشته وی را با همه ی این تاثیرپذیری ها در فوق بسیاری از شاعران گذشته قرار داده و دیوانش را مقبول خاص و عام ساخته است. (صفا، 1374، ج 2: 188)
رابیندرانات تاگور (Rabindranath. Tagore) (زاده 7 مه 1861، در گذشته 7 اوت 1941) شاعر، فیلسوف، موسیقیدان و چهره پرداز اهل بنگال هند بود. نام آوریش بیشتر از برای شاعری اوست. وی نخستین آسیایی برنده جایزه نوبل بود. پدرش دویندرانات (مهاریشی) و مادرش سارادادیوی نام داشت. به تاگور لقب گوردیو (Gurdev) به معنای پیشوا داده اند. وی از سردمداران دیرین و مدافعان سرسخت استقلال هندوستان به شمار می آید.
رابیندرانات تاگور بزرگترین شاعر ایالت بنگال است، که به دو زبان هندی و بنگالی شعر می سرود و اشعار خود را به انگلیسی نیز ترجمه می کرد. هم سرود ملی هند و هم سرود ملی بنگلادش از تصنیفات تاگور است.
او از کودکی اشعاری نغز می سرود و در زبان شبه قاره انقلابی ادبی پدید آورد. به ویژه اشعار موسوم به گیتانجالی معروفیت فراوان دارد و به زبان های بسیاری ترجمه شده است. تاگور با این اشعار در سال 1913 جایزه نوبل را در ادبیات دریافت کرد. او علاوه بر سرودن شعر، داستان و نمایشنامه می نوشت، و گاه تأملات خیال انگیز و عرفانی خود را روی بوم نقاشی می آورد.
تاگور در سراسر مشرق زمین محبوبیت داشت. او به ایران علاقه فراوان داشت و دو بار به ایران سفر کرد: بار اول در اردیبهشت 1311 (بهار 1932) که به همراه عروس خود و دینشاه ایرانی (از پیشوایان پارسیان هند) به دعوت دولت ایران به این کشور سفر کرد و جشن هفتادمین زادروز او در تهران برگزار شد. تاگور در دیدار از تهران و شیراز با بسیاری از نویسندگان و سخنگویان ایرانی دوست شد. ملک الشعرای بهار در ستایش تاگور قصیده ای بلند سروده است. او در سال 1313 برای بار دوم به ایران سفر کرد. (دانشنامه ی ویکی پدیا)
رباره ی اهمیّت اشعار و جایگاه شاعری تاگور گفتنی است که بسیاری او را فقط شاعر می دانند و حتّی مهاتما گاندی هم او را غالباً «شاعر» خطاب می کرد. (تاگور، 1388، مقدمه: 10)
از رهگذر آثار و کارهای او، هند در آن ایام مشهور شده بود؛ روی هم رفته چنان شخصیت چشم گیری داشت که مهاتما گاندی درباره اش می گوید بارها به او اندیشیده و به این نتیجه رسیده که برجسته ترین چیزی که در تاگور هست همان شخصیت اوست.
اما از شاعری اش، همین بس که هزار شعر بلند مشهور و دو هزار ترانه دارد. از یک چنین عظمتی سخن گفتن، بحری به کوزه یی ریختن یا از دریچه یی تنگ به جهانی حیرت انگیز نگاه کردن است. راستی چه طور می شـود از ارزش مردی گفت که در هنـرش برای جهانی که بوی باروت و خـون می داد آسودگی و آرامش و آگاهی آورده، و چراغ دلانه در جهانی زیسته که ظلمت دو جنگ جهانی اش آبـروی انسـانیت را به وهن و نکبـت آلوده است، جهانی مالامال «هذیانِ نفـرت»، چنان که تاگـور می گوید. تاگور در 1941 می میرد، یعنی در هنگامه ی جنگ جهانی دوم. او جنگ را یک رابطه ی انسانی می بیند نه یک رابطه ی سیاسی صرف، و آن را نشانِ نقص و ناپروردگی انسان ها و دوربودن شان از کمال می داند. اما او در چنین هنگامه ی آتش و آسیب و نومیدی، خصوصاً در هند آن زمان، هنوز امیدوار است که انسان خودِ راستین و جهانِ حقیقی خود را پیدا کند و بشناسد. شاید به همین دلیل است که مهاتما گاندی او را «نگهبان شرق» می خواند، و چینی ها او را «خورشیدی با توانِ تندر» خوانده اند. در مجموع می توان گفت: رابیندرانات تاگور عارف است، عارفی عمیقاً انسان گرا و عاشق زیبایی و حقیقت. (همان: 11)
یکی از نکات قابل توجه که ضرورت انجام این تحقیق را آشکار می کند این است که تاگور از عاشقان حافظ بوده است چنانکه در این باره آمده است: «رابیندرانات تاگور، شاعر نامدار هندوستان و هم ولایتی بائول های بنگال خود از دوستداران صاحب دل و صاحب نام حافظ بوده و هر بامداد در نیایش صبحگاهی خویش، چون پدرش دویندرانات تاگور، در کنار خواندن صفحه ای از اوپانیشادها، غزلی از حافظ را می خوانده است.» (مشهور، 1388: 144)
مفهوم شناسی نظریه ی امید:
از منظر روانشناسی، امید (Hope) يكي از هيجان هاي اصلي آدمی است که با خوش بینی (Optimism) يعني اعتقاد به این که همه چیز درست می شود، فرق دارد. اگرچه در امید مثبت اندیشی هست ولی امید همان مثبت اندیشیدن نیست. به عقیده گروپمن (2005) امید، احساس وجدی است که انسان از طریق چشم عقل (The minds eye) هنگام مشاهده ی مسیری بهتر برای آینده، در خود احساس می کند. (بهاری، 1390: 25) در حالت امیـد، موانع و پرتگاه های راه به درستی دیده می شود. در این جا، جایی برای هذیان و توهم نیست در عین حال، انسان جرأت می یابد که با دشواری های زندگی روبرو شود و ظرفیت غلبه بر آن ها را در خود احساس کند. امید با توقع و انتظار و اشتیاق هم متفاوت است. ممکن است توقع، انتظار و اشتیاق رخداد خوش آیندی را داشته باشیم بی آن که احتمال و شرایط ظهورش را ملاحظه کنیم و یا برای تحقق آن فعّالانه بکوشیم و خطرات و موانع آن را پیش بینی کنیم ولی در نظریه ی امید همه ی این موارد لحاظ می شود. علاوه بر این، امید همیشه با عدم قطعیت همراه است و توقع با قطعیت رابطه ی تنگاتنگی دارد؛ امید موجب انگیزه ی قوی برای عمل می شود و حال آن که توقع منفعلانه است. (سازمند، 1390: 21)
همین مبحث در عرفان اسلامی نیز اشاره شده است: «فرق است میان رجا و تمنا تمنا صاحبش را کاهلی آرد و به راه جد و جهدش بیرون نشود و صاحب رجا به عکس این بود.» (قشیری، 1387: 260)
امید با میل (Bar) و آرزو (Wish) نیز متفاوت است. چرا که همه کس میل به بهبودی و بهروزی زندگی دارند و آرزومند ارضای تمایلات و نیازهای خود هستند اما ممکن است در مسیر تحقق آن نکوشند. امید با باور (Belief)، ایمان (Trust) و یقین (Certainty)  هم متفاوت است. چنان که درباره ی مفاهیم اخیر در قرآن آمده است : «الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلوة و ممّا رزقناهم ینفقون» (بقره/ 3) «و الذّین یومنون بما انزلَ الیک و ما انزل من قبلک و بالاخرة هم یوقنون» (بقره/ 4) یعنی آن کسانی که به جهان غیب ایمان آرند و نماز به پا دارند و از هرچه روزیشان کردیم به فقیران انفاق کنند و آنان که به آن چه که بر تو نازل شده و آن چه پیش از تو (بر پیامبران پیشین) نازل گردیده ایمان می آورند و به رستاخیز یقین دارند.
ایمان به غیب و یقین به روز بازپسین از ویژگی های پرهیزکاران است و تحقق آن موقوف به تلاش باورمندان و اهل یقین نیست. براساس آموزه های دینی و نص صریح قرآن کریم روز رستاخیز قطعاً رخ می دهد و جز عالم شهود، غیب وجود دارد. در این رابطه آن چه به امید مربوط می شود آن است که مومن با توجه به باوری که به روز رستاخیز دارد این باور خود انگیزه ای می شود برای تلاش های او (برپا داشتن نماز، انفاق و ...) و امید خواهد داشت (همراه با بیم) که رستگار شود. نتیجه آن که امید عین باور و یقین نیست چرا که در باور و یقین، تردید وجود ندارد. این تردید در عرفان اسلامی با عنوان خوف آمده که لازمه ی رجا (امیدواری) است. (کاشانی، 1387: 273)
اریک فروم (Erich.fromm) از طرفداران نظریه ی امید در کتاب «انقلاب امید» در توضیح امیدواری نوشته است: «امیدوار بودن این است که موضوع امید، شیء نباشد بلکه موضوع آن زندگی برتر، زنده و سرشار بودن، رهایی از بیزاری و ملال دائمی ـ یا اگر اصطلاح مذهبی به کار بریم، رستگاری (Salvation) یا اگر اصطلاح سیاسی به کار بریم، انقلاب (Revolation) باشد.» (فروم، 1387: 18-17) براساس نظریه ی فروم، امیدواری با «زمان» ارتباط دارد و زمان و آینده در شمار عوامل اصلی امیدواری قرار می گیرد. انتظار وقوع حادثه از زمان حال نیست، بلکه حادثه باید در یک لحظه ی دیگر، یک روز دیگر، یک سال دیگر و حتی در یک دنیای دیگر اتفاق افتد چه بسا پوچ باشد که خیال کنیم امید فقط در این دنیا بارور می شود. (همان: 21)
مؤلفه های نظریه ی امید:
هدف (Aim) اولین و مهمترین مؤلفه ی نظریه ی امید است. جایگاهی است که فرد دوست دارد به آنجا برسد و یا این که ممکن است دقیقاً در همان جایگاه قرار داشته باشد، هدف ممکن است کوچک باشد یا بزرگ. به هر حال «به نظر اشنایدر، امید بدون هدف نمی تواند زنده بماند.» (بهاری، همان: 35) بنابراین هدف نقطه ی ثقل امید است. در نظریه ی امید، وجود هدف و ایجاد شادمانی رابطه ی تنگاتنگ دارد چنان که مارتین سلیگمن (Martin.seligman) پیشگام روان شناسی مثبت نگر (Positive Psychology) در کتاب «شادمانی درونی» یکی از اساسی ترین بنیان های شادمانی را، امید می داند. او می نویسد: امید موجب تلاش برای رسیدن به هدف و نیروبخش فرد برای مبارزه با دشواری ها یا کنار آمدن با موانعی است که به راستی از میان بردنی نیست. به نظر سلیگمن، امید، پرتگاه ها را به سکوی پرش و پرواز تبدیل می کند. (سلیگمن، 1389: 125) در همین باره در کتاب «هسه و شادمانی های کوچک» به نقل از هرمان هسه آمده است که: در زمانه ی ما، بسی مردمان در کرختی به دور از شادمانی و عشق می زیستند. جان های لطیف، شیـوه ی زندگی بی هنـرانه ما را جان فرسا و رنج آور می یابند و خود را از زمانه کنار می کشند و اعتقاد دارد که آنچه ما از دست داده ایم «شادمانی» است، تمنای گونه ای زندگی تعالی یافته، زندگی را امری شادمانه و جشن و سرور پنداشتن. (رضایی و نجفی، 1378: 17 و 18)
او علاوه بر این باور دارد که بدون امیـد، هدف و بدون هدف معنا و بدون معنا شادمانی حاصل نمی شود از این روست که «هرمان هسه» (Hermann.Hesse) تاکید می کند که آنچه اروپا از دست داده است زندگی معنوی است و در ادامه گفتار خود می افزاید که: هر کجا بر کره ی زمین چیزی را می یافتم که می شد آن را خوشبختی (happiness) نامید، می دیدم که پول و قدرت در آن نقشی نداشت. شمار بسیاری را می دیدم که پول و قدرت دارند و در تیره بختی به سر می برند. زیبایی نیز نمی تواند خوشبختی به بار آورد چه بسیـار زنان و مردان زیبـارو را یافتم که با تمام زیباییشان در تیره بختی بودند در حالی که برخی بیماران، تا واپسین دم زندگانی سرشار از شور زندگی بودند و برخی انسان های تندرست، هراس زده از دردها و رنج ها در تزلزل به سر می بردند. (همان: 67)
اهمیّت هدف در نظریه ی امید آن قدر هست که روان شناسان بزرگ دیگری به شکل ویژه بر روی آن تمرکز کرده اند از جمله ی آن ها رولومی (Rollo May) ـ از بنیانگذاران روان شناسی وجودگرا (Existential Psychology) ـ در کتاب ارزشمند خود «هنر مشاوره» می گوید: «هر فردی برای دستیابی به سلامت شخصیّت، نیازمند آن است که تا حدودی به هدف باور داشته باشد، هر چند که هدفی ناقص باشد. بدون هدف معنایی وجود ندارد و سرانجام اینکه بدون معنا نمی توان زیست. هدف در شخصیّت نقشی همانند هسته ی فولادی یک دستگاه الکترومغناطیسی را القا می کند که خطوط نیرو را در جهت یک الگو، متحد و از این رو دستگاه را قادر به تولید نیروی مؤثر می کند. همچنین سلامت شخصیت مستلزم آن است که فرد علاوه بر زندگی شخصی به وجود هدف در فرآیند کل زندگی ایمان بیاورد. نمی توان در جزیره ای از معنا که با اقیانوسی از بی معنایی احاطه شده است زندگی کرد. اگر جهان بیهوده است، اجزای آن نیز باید چنین باشد. (می، 1387: 138 و 139)
ویکتور فرانکل (Viktor.Frankle) روان پزشک اتریشی و مؤسس مکتب «معنا درمانی» (Lego Therapy) که خود سال ها در اردوگاه کار اجباری به سر برده در کتاب «انسان در جستجوی معنی» که حاصل تجربیاتش در اردوگاه آلمانی ها بوده است به نقل از نیچه می نویسد: «هرکس چرایی در زندگی داشته باشد با هر چگونه ای خواهد ساخت» و نیز هم او نقل می کند که رنجی که مرا نکشد، مرا نیرومند خواهد ساخت. (فرانکل، 1385: پیشگفتار) فرانکل با ارایه نظریه ی خود به این نتیجه رسید که معنا خواهی از عمده ترین ویژگـی های انسان است زیـرا معنا از هدف و امید ناشی می شود. او می گوید: تلاش در راه یافتن معنایی در زندگی خود نیرویی اصیل و بنیادین است و نه توجیهی ثانویه از کشش های غریزی او . این معنا ویژه خود اوست و از این رو، این اوست و تنها او که باید و قادر است به آن تحقق بخشد.» (همان: 141)
با این همه باید توجه داشت که یکی از مسائل مهم درباره ی هدف در نظریه ی امید، این است که هدف باید به طور نسبی مورد توجه قرار گیرد. در واقع اشخاص حالت امید را تحت شرایط احتمالی تجربه می کنند. بدیهی است که وقتی فرد به هدف نمی رسد حالتی از هیجان منفی در او پدید می آید که اصطلاحاً «ناکامی» (Fiasco) گفته می شود. با این حال افراد پُرامید واکنش های منفی کمتری احساس و نشان می دهند. دلیل آن این است که افراد پُرامید در مقایسه با افراد کم امید در یافتن مسیرهای جدید برای رسیدن به هدف، مهارت بیشتری دارند. ساز و کار دیگری که افراد پرامید از خود نشان می دهند مکانیسم کنار آمدن (Coping with) است. این افراد وقتی به هدف اصلی نایل نمی شوند هدف های دیگری برای خود در نظر می گیرند و یا اینکه چندین هدف که تحقق آنها در زندگی شان نقش اساسی دارد بر می گزینند و در تحقق آن در حوزه های مختلف (شغلی، تحصیلی، هنری و ...) می کوشند. بنا به مثل مشهور اینان همه ی تخم مرغ هایشان را در یک سبد نمی گذارند. با توجه به نظر «اشنایدر» و «رثیکتون» می توان فرمول بندی امید را به شکل زیر بیان کرد.
امید= قدرت اراده + قدرت برنامه ریزی + صبر و شکیبایی + تعیین هدف + شناسایی موانع رسیدن به هدف = هدف. (بهاری، همان: 35 و 36)
داشتن قدرت اراده (Animus) مؤلفه ی دیگـر نظریه ی امیـد است که درون آدمی نهفته و البته می شود آن را تقویت کرد. می شود این مؤلفه را با «اعتماد به نفس» (Self Assurance) یکی یا موجب اعتماد به نفس دانست. در این شرایط واگویی فرد این است که «من آماده ام»، «من به اوضاع مسلطم»، «من می توانم این کار را بکنم».
صبر (Patience) و شکیبایی (Forbearance) نیز در نظریه ی امید جایگاه ویژه ای دارد زیرا از آنجا که تحقق هدف امری احتمالی است و همواره در مسیر آن دشواری و موانع وجود دارد، صبر و شکیبایی و تلاش مداوم برای رفع موانع و پایداری، ضرورت فراوان دارد و بی آن، تحقق هدف و کوشیدن ناممکن می شود. وقتی از «توماس ادیسون» (Thomas.Edison) درباره ی تلاش هایش برای اختراع لامپ سؤال شد وی گفت: «من شکست نخوردم فقط هزار راه پیدا کردم که نتیجه نداد». (همان: 24)
همان گونه که «اریک فروم» نیز می گوید: در شالوده ی زندگی، عنصر دیگری نیز با امید و ایمان پیوسته است: جرأت (Courage) یا به قول «اسپینوزا» (Spinoza) شکیبایی، کلمه ی شکیبایی احتمالاً ابهام کمتری دارد، زیرا جرأت، امروز بیشتر برای این به کار می رود که جرأت مُردن را نشان بدهد، نه جرأت زندگی کردن را. شکیبایی قابلیّتی است که آنچه در برابر وسوسه ی انسان، که می خواهد ایمان و امید را به صورت یک خوش بینی توخالی یا ایمان نامعقول (غیر عقلانی) دگرگون سازد و در نتیجه ایمان و امید را بکُشد، مقاومت نشان می دهد. شکیبایی قابلیّت «نه» گفتن است درست به هنگامی که دنیا خواهان شنیدن «آری» است.
نظریه ی امید در اشعار حافظ
یکی از وجوه مشترک و برجسته ی اندیشه ی حافظ و تاگور نگاه امیدوارانه آن ها به زندگی و سرنوشت بشریت است. و شاید اگر این چنین نبود این دو شاعر نمی توانستند بر قلّه های ادبیات ایران و هند و به طور کلی شرق جهان و شاید کل جهان بایستند و علاوه بر اینکه اندیشمندان جهانی را متوجه خود کنند به زندگی توده ی مردم نیز راه یابند و شعر آنها گرمی بخش زندگی مردم باشد.
با جستجو در دیوان حافظ مشاهده می گردد که این شاعر بلند پایه ایرانی واژه ی «امید» را به تنهایی 51 بار، امید بستن 4 بار، امید داشتن 10 بار، امیدوار 5 بار، امیدواران 1 بار و امیدواری 1 بار به کار برده است. (اشتری، 1385، ج 1: 86 و 87)
علاوه بر این واژه امید در دیوان حافظ، در پاره ای موارد به صورت ترکیب به کار رفته است مثلاً:
نیست امید صلاحی زفساد حافظ  چونکه تقدیر چنین است، چه تدبیر کنم
     با این حال در اغلب موارد واژه ی «امید» در چهارچوب «نظریه ی امید» قرار دارد. مثلاً:
مـرا امیـد وصـال تـو زنـده می دارد  وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
                                                                                                        (حافظ 2/300)
صبح امید که بُد معتکف پرده ی غیب  گو برون آی که کار شب تار آخر شـد
        (حافظ 4/166)
شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم  که به همّت عزیـزان بـرسم به نیکنامی
(حافظ 2/468)
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز  آن مبادا که کنـد دست طلب کوتاهم
(حافظ 3/361)
سحر چو خسرو خاور عَلَم بر کوهساران  به دست مرحمت یارب دَرِ امیدواران زد
(حافظ 1/153)
مچنین قابل توجه است که حافظ گاه واژه هایی را به خدمت گرفته که در معنای «امید» است. مثلاً واژه ی «بو» ، «مگر» ، «چشم داشتن» و «طمع داشتن» در ابیات زیر:
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی  به بوی آنکه دگر نوبهار باز آید
(حافظ 6/235)
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست  می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
(حافظ 3/348)
خیـز و جهـدی کـن چـو حافظ تا مگـر  خـویشتـن در پـای معشـوق افکنیـم
(حافظ 6/478)
رو بـر رهش نهادم و بر من گـذر نکـرد   صد لطف چشم داشتم و یک نظـر نکرد
(حافظ 1/139)
دارم از لطف ازل جنـت فـردوس طمـع   گرچـه دربانـی میخـانه فـراوان کـردم
(حافظ 7/319)
علاوه بر اینها در دیوان حافظ ابیاتی هست که با وجود اینکه واژه ی امید یا واژه هایی به معنای امید در آن به کار نرفته است اما بار معنایی امید در بیت یا کل غزل به مخاطب منتقل می شود مثلاً:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت  آنکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
                                                                                                       (حافظ 9/111)
سـاقی به نـور بـاده بر افـروز جام ما   مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
(حافظ 1/11)
در مجموع می توان گفت روح حاکم بر دیوان حافظ امیدواری نسبت به الطاف حضرت حق است او دایماً خویش و دیگران را به امیدواری دعوت می کند مثلاً :
دلا مَبُر طمع زلطف بی نهایت دوست  چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
(حافظ 5/28)
ا آنجا که در این دیوات حتّی برای یک بار نیز واژه ی «یأس» مورد استفاده قرار نگرفته است و فقط در سه موردی که واژه ی «نا امیدی» به کار رفته به نفی آن پرداخته است مثلاً :
نا امیدم مکن از سابقـه ی لطف ازل  تو پس پرده چه دانی که چه خوبست چه زشت
(حافظ 5/80)
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا  نا امیـد از در رحمـت مشـو ای بـاده پـرست
(حافظ 4/24)
به نا امیدی از این در مرو بزن فالی  بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
(حافظ 7/114)
در تأیید این مُدعا همین بس که یکی از علل اصلی تفأل گسترده مردم به دیوان حافظ برای رسیدن به امیدواری است.
نظریه ی امید در اشعار تاگور
بر مبنای ترجمه های موجود از آثار تاگور بسامد بالای واژه ی امید در آثار این فیلسوف و شاعر بلند آوازه ی هندی نیز به وضوح مشاهده می شود. مثلاً :
«امید نان روزانه ی آدمی است.»
«خدا / چشم به راه انسان است/ که کودکیش را / در فرزانگی باز یابد.» (تاگور، ماه نو ...، 1389: 246)
«تولّد هر کودک یعنی اینکه خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است.» (همان: 134)
«... روزگار زندگیم صرف پهن کردن زیرانداز او شده است / اما چراغ خانه هنوز روشن نشده / و هنوز نمی توانم او را به درون خوانم./ به امیـد اوست که زندگی می کنم ...» (تاگور، گیتانجالی، 1389: 12-13)
«آفتاب تو به روزهای زمستانی دلِ من/ لبخند می زند/ هرگز در گل های بهاریش تردیدی نیست.»
«این جهان دلاویز است و خاکش دل انگیز/ من این ترانه بزرگ را در دلم می نوازم/ و این ترانه به زندگیم معنا می بخشد/ روزها گوهر حقیقت / مثل هدیه ای به سویم می آید ...» (تاگور، 1388: 369)
« ... از سحر تا شامگاه / اینجا کنار در خانه ام می نشینم / و می دانم که آن دم نیک بختی دیدنم/ فرا خواهد رسید/ در این میان/ من تنها لبخند زده / و در تنهایی خویش / آواز می خوانم/ در این میان هوا از عطر امید/ سرشار است.» (تاگور/ گیتانجالی، 1389: 65 و 66)
همچنین بسیار قابل توجه است که تاگور مفهوم امیدواری را در قالب واژه های زیادی مورد استفاده قرار داده است. مثلاً بنگرید به معنای واژه های «نور» ، «ایمان» و «باشد که» در اشعار زیر:
«... به گاه برآمدن سپیـده که به نـور نگاه افکندم/ بی درنگ احساس کردم / که در این دنیا بیگانه نیستم ...» (تاگور، گیتانجالی، 1389: 160)
«ایمان نهفته در دل یک دانه / نوید بخش معجزه ی زندگی است / که می تواند اثباتش کند.»
(تاگور، 1387: 84)
« ... و باشد که بازگشت من به خویشتن خویشم/ بازگشتی بی درنگ به سوی او باشد ...»
(تاگور، گیتانجالی، 1389: 72)
از واژه ی امید و واژه های در معنای آن که بگذریم در مجموع می توان گفت که بسیاری از اشعار تاگور پیام آور امیدند و جالب توجه است که بسیاری از این اشعار همچون اشعار حافظ نقطه ی اتکای امیدواری، حضرت حق و الطاف اوست. مثلاً :
«الهام های من شب تاب اند / نقطه های زنده ی نورانی / چشمک زنان میان تاریکی»
(تاگور، 1387: 9)
«اولین گُلی که شکفت روی این زمین / دعوتی بود برای این ترانه نا آمده»
(همان: 50)
  «در بسیاری از روزهای بی کاری ام/ برای زمان از دست رفته / اندوه خورده ام/ اما ای پروردگار من/ عمر من هرگز از دست نرفته است/ تو هر دم زندگیم را / در دستان خویش نگاه داشته ای / تویی که در دل چیزها نهفته ای/ تخم ها را می پرورانی تا جوجه شوند/ غنچه ها را می پرورانی تا بشکفد/ و گل ها را پختگی می بخشی/ تا به بار نشیند/ من خسته بودم ـ و روی تخت آرمیده ـ پنداشتم که همه کارها به جا مانده اند/ اما بامداد که از خواب برخاستم/ باغچه ام را / سرشار از شگفتی گل ها یافتم.
(تاگور، گیتانجالی، 1389: 80 و 81)
« ... او که اندرون من است و از همگان نزدیکتر/ کسی است که هستی مرا / با نوازش های ژرف نهانش/ زنده و بیدار می کند ...
اوست که با تار و پود و هم این دنیا را با رنگ مایه های لطیف سبز و آبی و زر و سیم/ به هم می تابد ...»
(تاگور، گیتانجالی، 1389: 121)
مؤلفه های نظریه ی امید در اشعار حافظ و تاگور
1. هدف:
همان طور که گذشت مهمترین مؤلفه ی نظریه ی امید، هدف، است. تا آنجا که می توان هدف را قلب این نظریه محسوب کرد. به عبارت بهتر با وجود هدف است که نظریه ی امید معنا و مفهوم حقیقی و واقعی می یابد. اشعار حافظ و تاگور نشان دهنده ی وجود اهدافی متعالی است. اهدافی که به انسان ها کمک می کند تا بتوانند مفهوم عالی زندگی را درک کرده و در راه رسیدن به آن ها تلاش نمایند.
 از اشعار حافظ چنین برمی آید که هدف غایی او وصل جانان و درک جمال بی حجاب حضرت احدیت و رسیدن به چشمه و خلوتگه خورشید است. (مرتضوی، 1384: 399 و 400) چنانکه می گوید:
کمتر از ذرّه نه ای پست مشو مهر بورز   تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
(حافظ 4/387)
به هواداری او ذرّه صفت رقص کنان  تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
(حافظ 7/359)
حافظ تحقق این هدف غایی را مشروط به تحقق اهداف زیر می داند:
«عشق و شراب و رندی مجموعه ی مراد است چون جمع شد معنای گوی بیان توان زد»
(حافظ 8/154)
این اهداف حافظ در ابیات دیگر نیز به طریق متفاوت بیان شده است؛ مثلاً در بیت زیر «میخواره» به «شراب» و «سرگشته» به «عاشق و عشق ورزی» اشاره دارد.
میخـواره و سـرگشته و رندیم و نظـربـاز آن کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
(حافظ 9/46)
و یا : حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایّـام گل و یاسمـن و عیـد صیـام اسـت
(حافظ 11/46)
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای ساقی  از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
(حافظ 6/480)
    با وجود اینکه حافظ مجموعه ی اهداف فوق را در ابیات گذشته جمع کرده و ترکیب آنها را رسالت زندگی و مایه ی سعادت آدمی و وصال جانان می داند ولی هر کدام از این اهداف را گاه به لحاظ اهمیّت در بیتی جداگانه نیز آورده است.
عشق:
 در دیوان حافظ مجموعاً واژه ی عشق 231 بار به صورت صریح و مستقیم و 20 بار در ترکیب هایی همچون، «عشق باختن»، «عشق بازی»، «عشق بازان»، «عشق ورزیدن» و ... به کار رفته است. (اشتری، ج2: 1385: 758-755) از منظر بهاءالدین خرمشاهی نیز «یکی از چهار ستون دیوان حافظ کار و بار عشق اعم از انسانی و عرفانی است. در دیوان حافظ سه نوع عشق یا معشوق در موازات همدیگر یا گاه متداخل با یکدیگر ملاحظه می شود:
1. عشق یا معشوق انسانی
2. عشق یا معشوق ادبی
3. عشق یا معشوق عرفانی» (خرمشاهی، ج 2، 1380: 1168)
از میان عشق هایی که بیان شد، عشق عرفانی هدف غایی حافظ است؛ مثلاً :
از ازل پرتو حسنت زتجلّی دم زد   عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
(حافظ 1/152)
طفیل هستی عشقند آدمیّ و پری   ارادتـی بنمـا تا سعادتـی ببـری
(حافظ 1/452)
شراب: یکی از پرکاربردترین واژه ها در دیوان حافظ شراب است که بیش از 400 بار به شکل مستقیم و صریح استفاده شده است. (پایمرد، 1386: 40) در این جا منظور از شرابی که هدف حافظ می باشد شرابی عرفانی است که به گفته ی بهاءالدین خرمشاهی به همراه دو باده ی انگوری و ادبی (کنایی) مورد توجه خواجه ی شیراز بوده است. (خرمشاهی، ج 1، 1380: 194)
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم  مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
(حافظ 8/101)

صوفی از پرتو می راز نهانی دانست  گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
(حافظ 1/48)
رندی: یکی دیگر از مجموعه اهداف حافظ است. بسامد این واژه و ملحقات آن در دیوان حافظ 104 بار است. (اشتری، 1385: 156 و 157) اگرچه درباره ی معنا، مفهوم، سرچشمه ها و شاخصه های رندی در اشعار حافظ مباحث فراوان مطرح شده است (فریدونی، 1389: 151-127) ولی در اصطلاح متصوفان و عرفا رند : «کسی است که جمع کثرات و تعیّنات وجوبی و امکانی اسماء و صفات و اعیان را از خود برانده و سرافراز عالم و آدم است.» (لاهیجی، 1368: 620)
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی  که سرفرازی عالم در این کلمه دانست (حافظ 2/47)
راز درون پرده ز رندان مست پُرس  کاین حال نیست زاهـد عالی مقـام را (حافظ 2/7)
هدف غایی تاگور نیز مثل حافظ، دیدار با پروردگار و مستحیل شدن در ذات اوست. وی برای تحقق این هدف، بسیاری از لحظات زندگیش را در این اندیشه و انتظار گذراند:
من اینجا هستم تا نغمه های تو را ساز کنم/ در گوشه ای از درگاهت/ نشیمن گاهی داشته باشم ... مرا امر فرما سرورم/ تا در آستانت ایستاده/ و آواز مهر تو را سر دهم ... (تاگور، گیتانجالی، 1389: 24)
    تاگور، شاهراه رسیدن به خدا را طبیعت می داند. طبیعت در اشعار او دارای روح است یعنی معنای بسیار عمیقی دارد. او آنجا که از «شأن طبیعت» می گوید درخت ها را این طور وصف می کند: «دوستان بی زبان ما که به ما یاد می دهند چطور به آسمان درود بفرستیم! ... زبانشان، زبان آغازین حیات است و حرکاتشان اشاره است به اولین چشمه های هستی. تاریخ های هزار دوران از یاد رفته را در حرکاتشان اندوخته دارند.» (تاگور، 1388: مقدمه: 25)
    این دیدگاه و احساس تاگور به طبیعت همچنین در اشعار زیر به روشنی تصویر شده است :
دلا ! آرام باش/ این درختان بزرگ نیایش می کنند. (تاگور، ماه نو و ...، 1389: 143)
بویِ خاکِ خیسِ باران خورده / بالا می آید / مثل سرود ستایشی/ از گروه بی صدای ناچیزها (همان: 252)
تاگور تأکید می کند که طبیعت برای آنکه معنایی داشته باشد به روح نیاز دارد و می گوید طبیعت صرفاً یک انبار نیرو نیست خانه ی روح انسان هم هست.
در من/ شب و روز/ گل های تو شکفته اند/ در من/ بذرهای تو جوانه زده اند/ درخت های تو/ برای بارش، عطر و برگ می بارند. (تاگور، 1388، مقدمه: 26 و 27)
این طبیعت بهتـرین واسطه یا بهتـر بگوییم راه بی واسطه ی ادراک خداوند است و چنین است که عشق بی پایان تاگور به طبیعت و خداوند مشاهده می گردد:
دریای بامدادیِ سکوت/ با امواج نغمه ی پرندگان به جنبش درآمد/ و گل های کنار جاده از همه رو شوخ شنگ بودند/ ثروت خداوند از راه بریدگی ابرها ارزانی شد .../ اندک اندک دلم را / آسودگی تیرگی سبز گلدوزی شده با آفتاب فرا گرفت .../ سرانجام از رخوت بیدار شده/ و چشمانم را گشودم/ تو را در کنار خویش ایستاده یافتم / داشتی خوابم را از لبخندت لبریز می ساختی (تاگور، گیتانجالی، 1389: 75-73)
در کنار طبیعت، عشق نیز در اشعار تاگور حضور قدرتمندی دارد :
با عشق دینِ بی پایانم را به تو می پردازم/ به خاطر آنچه که هستی (تاگور، 1387: 56)
ای جهان/ وقتی که بمیرم / برایم این حرف را / در خاموشی ات نگه دار که:/ «عشق ورزیده ام»
(تاگور، ماه نو و ...، 1389: 235)
عشق/ زندگی است/ مثل جام شراب/ در سرشاریش (همان: 238)
می خواهم/ آخرین حرفم/ این باشد:/ به عشق تو ایمان دارم. (همان: 260)
... تو خود را با عشق پیشکش من می سازی/ و همه ی شیرینی ات را / در هستی ام احساس می کنی.
(تاگور، گیتانجالی، 1389: 109)
    در پایان این بحث می توان نتیجه گرفت که هدف حافظ و تاگور یکسان است، حافظ وصال جانان و درک جمال بی حجاب حضرت احدیّت و تاگور دیدار با پروردگار و مستحیل شدن در ذات او، هدف غایی زندگی انسان که منجر به امیدواری می شود می دانند.

2. آگاهی از واقعیت های دشوار زندگی:

    حافظ نه تنها نسبت به واقعیت های دشوار زندگی آگاهی و احاطه ی کم نظیر داشته و این واقعیت ها را در قالب ابیات زیادی بیان نموده است بلکه امیدوارانه راهِ برون رفت از دشواری ها را نیز گاه به صراحت و گاه به اشاره بیان نموده است :
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید         هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
(حافظ 8/255)

بـر آستـان تـو مشکل تـوان رسیـد آری  عروج بر فلک سروری به دشواری است
(حافظ 8/ 66)
ز مشکلات طـریقت عنـان متـاب ای دل   که مـرد راه نیندیشـد از نشیب و فـراز
(حافظ 3/259)
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی است  که زیر سلسله رفتن طریق عیّاری است
(حافظ 4/66)
    در همین باره، قابل توجه است که حافظ حتّی گاه پا را از توصیف و بیان چگونگی دردها و رنج های انسان فراتر نهاده و پدید آورندگان آن را همچون صوفی، حاکم، قاضی، محتسب و ... با استادی و شیوایی معرفی کرده است. (حمیدی، 1389: 122 و 123)
تاگور نیز این چنین واقعیت های دشوار زندگی را به تصویر می کشد :
« ... گرفتاری ها سرسخت اند/ و چون می خواهم آنها را بگسلم/ دلم به درد می آید.
(تاگور، گیتانجالی، 1389: 40)

« ... در این دنیای توان فرسا / در هنگامه ی آشفتگی سختی ها و کشمکش ها / و در میان توده های شتابان مردمان/ توانم آیا که روزی/ چهره به چهره ی تو ایستم.»
(همان: 128)
دریای خطر، تردید و انکار/ در اطراف جزیره ی کوچک یقین انسان/ ترغیب می کند او را به شهامت رویارویی با ناشناخته ها. (تاگور، 1387: 95)
«رنج هست، مرگ هست، درد فراق هست/ با این همه، آرامش، شادی و بی پایان [خدا] بیدارند ...»
(تاگور، 1388: 281)
«رنج برده ام/ نومید شده ام/ و مرگ را شناخته ام/ شادم که در این جهان بزرگم»
(تاگور، ماه نو و ...، 1389: 259)

3. آگاهی از عدم قطعیّت در تحقق اهداف:

    اگرچه درباره ی جهان بینی حافظ سخنان بسیار و حتّی ضد و نقیض بیان شده با این حال در دیوان حافظ هم ابیاتی حاکی از جبر هست و هم ابیاتی حاکی از اختیار در تحقق اهداف آدمی است:
بارها گفتـه ام و بـار دگـر می گـویم   که من دلشده این ره نه به خود می پویم
در پس آینـه طوطـی صفتم داشتـه انـد  آنچـه استـاد ازل گفت بگـو می گـویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست  که از آن دست که او می کشدم می رویم
(حافظ، 1 و 2 و 3 / 380)
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد  من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
(حافظ 2/374)
سـر خـدا که در تُتُق غیب منـزوی است  مستـانه اش نقـاب ز رخسـار برکشیـم
(حافظ 6/375)
    بهاءالدین خرمشاهی در این باره معتقد است که : «ابیات حاکی از اختیار در شعر حافظ کم و بیش برابر با اشعار جبرگرایانه ی اوست.» (خرمشاهی، ج 2، 1380: 1049) به هر حال فارغ از مباحث مربوط به جبر و اختیار در جهان بینی حافظ در هر صورت عدم قطعیت در تحقق هدف مورد انتظار انسان وجود دارد و تحقق هدف مورد انتظار و چگونگی آن فقط در حیطه ی اراده ی حضرت حق است.
این موضوع در اشعار زیادی منعکس است:
در دایـره قسمت ما نقطـه ی تسـلیمیم   لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
(حافظ 9/493)
آنچـه سعی است من انـدر طلبت بنمایم  این قدر هست که تغییـر قضـا نتـوان کـرد
(حافظ 2/136)
مایهجی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهـد که خـود را مگـر آنجا فکنم
(حافظ 3/348)
بیـا بیـا که زمانی ز می خـراب شـویم  مگـر رسیم به گنجـی در این خـراب آباد
(حافظ 8/101)
    بیم و امید که ناشی از عدم قطعیت در تحقق اهداف است در بسیاری از اشعار تاگور نیز به وضوح دیده می شود با این وجود تاگور همواره و پیوسته امیدوارانه در انتظار تحقق اهداف خویش است:
    من گاه سست و بی حال/ و گاه هشیار و شتابان/ جست و جوگر هدف خویش بوده ام/ اما تو همواره خود را / سنگدلانه از برم پنهان ساخته ای/ این جا و آن جا به من نه گفته ای/ تا بلکه شایستگی آری گویی کامل تو را پیدا کنم/ و از خطرهای خواهش های پست و نااستوار/ در امان باشم. (تاگور، گیتانجالی، 1380: 13 و 14)
تاگور همچنین تحقق آزادی را که یکی از خواسته های جدی اوست، نیز قطعی نمی داند.
«وقتی آزادی را به دست می آوریم/ که بهای حق مان برای زیستن را به تمامی پرداخته باشیم.»
(تاگور، 1387: 82)
«شاید در این شهر خانه ای باشد/ که در بامداد دروازه اش به نوازش آفتاب تا ابد باز شود/ و آن جا رسالت روشنایی انجام گیرد./ گل های پرجین و باغ شکفته اند/ و شاید در این صبح دلی باشد/ که در این نخل ها به هدیه ای رسیده باشد/ که از زمانی بی پایان راهی سفر شده باشد.» (تاگور، 1388: 65)
«با دست زدن به آن شاید بکشی/ با دور شدن از آن شاید آن را به چنگ آوری»
(تاگور، 1387: 195)

4. داشتن انگیزه و اراده قوی

 با پذیرش این که از منظر حافظ، تحقق هدف آدمی و کیفیت آن منوط به اراده ی حضرت حق است این نکته نیز آشکار است که از منظر او داشتن انگیزه ی قوی و تلاش و کوشش در جهت تحقق هدف مهمترین وظیفه ی انسان در این جهان است و هیچ چیز از جمله تقوی و دانش نیز نباید مایه ی اطمینان و مانع تلاش گردد.
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است  راهرو گر صد هنر دارد توکّل بایدش
(حافظ 4/276)
  او معتقد است که تلاش و کوشش همراه با توکّل وظیفه ی انسان است و اگرچه وصال را هم به کوشش نمی دهند ولی باید تا آنجا که توان داشت، کوشید، نباید در آغوش بخت، خواب زده غنود و از بانگ جرس کاروان غافل ماند. باید کوشید، وصال دولت بیدار را با تلاش و با توجّه به اینکه «خواستن، توانستن است» به دست آورد و خویشتن را به کاروانیان رسانید. (شریفی گلپایگانی، 1378: 134) چنانکه آورده است:
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش  وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
بال بگشـا و صفیـر از شجـر طـوبـی زن  حیف باشـد چـو تو مرغی که اسیر قفسی
(حافظ 6 و 7/ 455)
گاه انگیزه و اراده ی حافظ حیرت انگیز است :
چـرخ بر هم زنم ار غیـر مـرادم گـردد  من نه آنم که زبـونی کشم از چـرخ فلک
(حافظ 6/301)
فردا اگـر نه روضه ی رضـوان به ما دهنـد  غلمان ز روضه، حـور ز جنت به در کشیم
(حافظ 3/375)
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغـر انداریم  فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد  من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
(حافظ 1 و 2/374)
 تاگور این فیلسوف و شاعر بزرگ نیز دارای انگیزه و اراده ای فوق العاده بود. تلاش های جان فرسای او در جنگل، تأسیس مدرسه و سپس دانشگاه و آن همه کتاب های شعر، داستان، نمایشنامه و مقالات متعدد نشانگر روح قدرتمند او در رسیدن به اهدافش می باشد.
«خدا به من افتخار می دهد وقتی کار می کنم/ به من عشق می ورزد وقتی ترانه می خوانم.»
(تاگور، 1387: 103)
«درختان تلاش بی پایان زمین اند/ برای صحبت کردن با شنونده ی بهشت.» (همان: 67)
«به نهایت توانایی خویش که رسیـدم/ پنداشتم سفرم به پایان رسیده است/ راه پیش رویم بسته است/ توشه هایم پایان یافته اند/ و زمان آن رسیده که در گمنامی خاموش خویش پناه گیرم/ اما دریافتم که اراده ی تو در من پایانی نمی شناسـد/ و زمانی که واژه های کهنه بـر زبان می پـژمرند/ از دل نواهایـی تازه بر می خیزد/ و از جایی که ردّ پاهای کهنه گم می شوند/ سرزمین تازه/ با شگفتی های نو، آشکار می شود.» (تاگور، گیتانجالی، 1389: 36)

5. صبر و شکیبایی:

 حافظ به خوبی از این نکته آگاه است که داشتن انگیزه و اراده ی قوی، به تنهایی نمی تواند انسان را به مقصود برساند بلکه بسیاری از مسائل دشوار زندگی در گذر زمان حل می شود و زمان اساساً تسهیل کننده بسیاری از امور است. بنابراین او هم خودش از صابرین است و هم دیگران را به صبر و شکیبایی دعوت می نماید.
صبر کن حافظ به سختی روز و شب  عـاقبـت روزی بیـابـی کام را
حافظ (9/8)
مکن حافظ از جـور دوران شکایت   چه دانی تو ای بنده کار خدایی
         حافظ (11/492)
الصبــر مُــرُّ والعمــر فــانٍ   یا لیـت شعـری حتّـام القـاء
حافظ چه نالی گر وصل خواهی   خون بایدت خورد درگاه و بیگاه
         (حافظ 6 و 7/ 418)
او حتی نیک می داند که صبر و شکیبایی برای دردهایی که درمانی ندارد نیز بهترین درمان است:
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز زآنکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست
(حافظ 8/62)
    با تمام اختلافی که در مکتب های فلسفی هندی وجود دارد، تمام این مکتب های فلسفی در یک جا به هم تلاقی می کنند و آن جایی است که انسان برای رسیدن به رستگاری باید بکوشد تا از مرحله ی قیود مادّی و نفوذ ساحرانه ی قدرت کیهانی (Nemuci) به مرحله ی رهایی (Moksha) برسد و برای تحقق این امر صبر و شکیبایی ضرورت بسیار دارد. (مهرین، 1361: 59)
با مطالعه در آثار و به خصوص اشعار فیلسوف بزرگ هند، تاگور، دعوت به صبر و شکیبایی کاملاً آشکار و برجسته است:

«چراغ، یک روز فراموشی را به انتظار می گذراند/ به امید بوسه ی شعله در شامگاه»
(تاگور، 1387: 78)
«قلبم امروز لبخند می زند به اشک های دیشب اش/ مثل درختی خیس که می درخشد در آفتاب/ وقتی باران به پایان می رسد.» (همان: 51)
«آواز جاودان چنین می خواند: هرگز از لحظه ها نترس» (تاگور، ماه نو و ...، 1389: 125)
« ... لمسِ تو هنوز بخار مرا آب نکرده/ تا با فروغت یکی شوم/ بدین سان/ ماه ها و سال های جدایی ز تو را / شمارش می کنم ...» (تاگور، گیتانجالی، 1389: 79)
«از شعله/ به پاس روشنایی اش/ سپاسگـزاری کن/ اما چـراغدان را هم/ که همیشه صبـورانه در سایـه می ایستد/ از یاد مبر.» (تاگور، 1388: 167)

6. شادمانی:

شادمانی و امیدواری آن چنان به هم پیوسته است که تصور تحقق هر کدام بی وجود دیگری عملاً امکان پذیر نیست. بعضی از غرل های حافظ، سراسر چنان شاد است که بی آوای نی و آواز، انسان را به رقص و پایکوبی وا می دارد و انسان را بی اختیار به سوی آینده ای زیبا فرا می خواند:
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است  سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گـو شمع میـارید در ایـن جمع که امشـب   در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است ...
(ر،ک: دیوان حافظ غزل 46)
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغـر انداریم  فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد  من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بـراندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریـزیم  نسیم عطر گردان را شکـر در مجمر انـدازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
           که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
(ر،ک: همان 374)
شادی مجلسیان در قـدم و مقـدم تـوست  جای غم باد هر آن دل که نخواهد شادت
حافظ شب هجران شد، بوی خوش وصل آمد  شادیت مبـارک باد ای عاشـق شیـدایی
(همان 12/493)
    معنویت حاکم بر فلسفه های هنـد، خـود به خـود، رضایت از امر خلقت و شادمانی درونی را تبلیغ می کند. حکیمان و دانشمندان بزرگ فلسفه ی هند خدایان بی شمار را همه مظهر یک خدای واحد و بزرگ می داننـد. (توفیقی، 1379: 41) و عالم را محضر او می دانند و خلقت را حکیمانه برمی شمارند و بنابراین در همه حال چه حال خوشبختی چه بدبختی خـود را راضی به رضای خدا می دانند و در واقع شادمانی درونی نیز بر همین اعتقاد استوار است. این امر در اشعار تاگور به شکل فوق العاده وسیع انعکاس دارد:
«اندیشه هایم/ با این برگ های درخشان/ برق می زنند و/ دلم با نوازش این آفتاب/ آواز می خواند/ زندگی ام شاد است/ که با همه چیز/ به آبیاری فضا/ به تاریکی زمان/ جاری است.» (تاگور، ماه نو و ...، 1389ش : 171)
«موقعی که در سرشاری مان/ شادی می کنیم/ می توانیم با شادی از میوه هایمان جدا شویم.» (همان: 176)
«تو مرا بی پایان آفریدی/ و بی پایان است/ شادمانی ای که می بخشی ...» (تاگور، گیتانجالی، 1389ش: 7)
« ... همگی ناموزونی ها و ناهنجاری های زندگی ام/ در آهنگی دلنشین می گذرند/ و سپاس من/ چونان پرنده ای شادمان که از فراز دریاها می گذرد،/ بال گشوده و به پرواز در می آید./ می دانم که ز آوازم شاد می شوی/ و می دانم که تنها آواز خوانان/ به درگاهت راه می یابم ...» (همان: 2)
«آن ها چراغ هاشان را روشن می کننـد/ و در معابد دعاشان را می خوانند./ اما پرنده ها/ در فروغ بامدادی ات/ اسم تو را می خوانند،/ که شادمانی است.» (تاگور، 1388: 179)
«سرخوشی رها شده از بندِ خوابِ زمین/ هجوم می برد به برگ های بی شمار/ و تمام روز می رقصد در هوا .» (تاگور، 1387: 13)

7. اعتقاد به باروری امید در زمان آینده:

در درون واژه ی امید، اعتقاد به باروری آن در زمان آینده نهفته است، چنانکه در متون عرفان اسلامی آمده است: «رجا [امید] دل در بستن بودن به دوستی که اندر مستقبل (آینده) حاصل خواهد بود.» (قشیری، 1387: 259) و ممکن است این آینده حتّی آینده ای بسیار دور باشد؛ یعنی در رستاخیز جهان و در حضور حضرت حق اتفاق بیفتد.
چـون حُسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است  آن به که کار خود به عنایت رها کنند
(حافظ 4/196)
دوش می گفـت که فـردا بـدهـم کام دلـت   سببی سـاز خدایا که پشیمـان نشـود
(حافظ 6/227)
کی دهد دست این عرض یارب که همدستان شوند  خاطر مجمـوع ما، زلف پریشـان شما
(حافظ 8/12)
صبـر کـن حافـظ به سختـی روز و شـب  عـاقبـت روزی بیـابـی کام را
(حافظ 9/8)
فـردا شـراب کوثـر و حـور از برای ماست  و امروز نیز ساقی مهر روی و جام می
(حافظ 6/429)
 اعتقاد به باروری امید در زمان آینده و به خصوص آینده بسیار دور در همه ی طریق های آیین هندویی به وضـوح دیـده می شـود. این مفهوم در مبحث تجسـد دوباره و یا تناسخ قرار دارد. در آیین های هندو، انسان همواره امیدوار است که اگر امیدش در زمان حیاتش تحقق پیدا نکند در جریان زندگی های دوباره اش در زمان های آینده در قالب های دیگر، امکان تحقق دارد. (جلالی مقدم، 1387ش: 130)
 «آیا گام های خاموش او را نشنیده ای؟/ او می آید، می آید،/ همیشه می آید./ هر دم و هر روزگاری، هر روز و هر شب/ او می آید، می آید، همیشه می آید./ من با حال و هواهای گوناگون/ آوازهای بسیاری خوانده ام/ اما آهنگ همه ی آن ها این بوده/ که او می آید، می آید، همیشه می آید./ در روزهای عطـرآگین نیمـه ی بهار/ از راه جنگل/ او می آید، می آید، همیشه می آید/ در تیرگی شب های بارانی تابستان/ سوار بر ارابه ی تندر ابرها/ او می آید، می آید/ همیشه می آید./ در جـریان پیاپی غم و اندوه/ گام های اوست که بر دلم فشـار می آورد/ و لمس زرین پاهای اوست/ که شـادی مـرا به درخشش درمی آورد.» (تاگور، گیتانجالی، 1389ش: 68-67)
 این مفهوم در جای جای اشعار تاگور خودنمایی می کند. «در این زمان رخت بربسته ام/ ای دوستان!/ برایم بخت خوش آرزو کنید./ چهره آسمان یپیده دم/ گل انداخته است/ و راه پیش رویم زیباست./ نپرسید که با خود به آن جا چه می برم/ سفرم را با دست های تهی/ و قلب امیدوار آغاز می کنم ...» (همان: 93)
«درخت، امروزی است/ گل، قدیمی است/ با خود پیام دارد/ از دانه ی دیرین»
(تاگور، 1387ش: 101)
«علف زار، تپه را نجات می دهد/ با رستاخیزهایش از پس مرگ های بی شمار.» (همان: 106)
 «دلا در ایمانت پایدار باش/ سپیده خواهد رسید./ بذر وفا در خاک پا خواهد گرفت و/ جوانه خواهد زد./ خواب، مثل غنچه دلش را به سوی روشنی باز خواهد کرد/ و خاموشی صدای خود را خواهد یافت./ روز نزدیک است/ و بار تو هدیه ی تو خواهد شد،/ و رنج هایت راهت را روشن خواهند کرد.» (تاگور، 1388ش: 212)
«تاریکای شب/ انبانه ای است/ که باز رِ سپیده دم/ چاک می شود.» (تاگور، ماه نو و ...، 1389ش: 203)
نتیجه گیری:
نظریه ی امید حاصل آرای برخی از نظریه پردازان صاحب نام معاصر مغرب زمین می باشد که امیدواری انسان را مهم ترین و اساسی ترین نیروی محرکه ی زندگی می داند.
 شناخت مفهوم و مؤلفه های این نظـریه که بسیـار متنـوع و حاصل فرهنگ و زیـربنای فلسفی غرب می باشد و جست و جوی مصادیق آن در اشعار حافظ و تاگور که حاصل فرهنگ و زیربنای فلسفی ـ عرفانی شرق می باشد کاری بس دشوار است. اختلاف زمانی، زبانی، فرهنگی و اجتماعی حافظ و تاگور بیش از پیش بر این دشواری ها افزوده است؛ با علم به این واقعیت در این پژوهش کوشش گردیده است تا مصادیق، نظریه امید و مؤلفه هایش در اشعار حافظ و تاگور به عنوان دو قله ی رفیع ادبیات ایران و هندوستان مورد تحقیق قرار گیرد.
در پایان گفتنی است که اگرچه در نتیجه تحولات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اروپای بعد از رنسانس، مغرب زمین از نظر تمدن به سرعت پیشرفت نمود و به خصوص در قرن بیستم میلادی مکاتب بزرگی در حوزه های مختلف از جمله روان شناسی و روان کاوی شکل گرفت و نظریات علمی مهمی برای رفع مسائل و معضلات مربوط به زندگی مردم به وجود آمد و از این نظر مشرق زمین عقب افتاد ولی این نکته بسیار حائز اهمّیّت است که بخش مهمّی از رسالت پاسخگویی به مشکلات روحی ـ روانی مردم و مسائل و معضلات مربوط به زندگی آنها از گذشته های دور توسط شاعران آنها صورت می گرفته است. حضور دیوان حافظ در کنار کتاب مقدس قرآن در ایران و اشعار تاگور در کنار کتاب مقدّس اوپانیشادها در هندوستان همواره آرام بخش دل های ایرانیان و هندی ها بوده است.

منابع و مآخذ

الف) کتاب ها:

 قرآن کریم، (1379): ترجمه ی مهدی الهی قمشه ای، تهران: انتشارات اسوه.
 اشتری، بهرام، (1385): این راه بی نهایت، جلد 1 و 2، تهران: مرکز نشر دانشگاهی .
 بهاری، فرشاد، (1390): مبانی امید و امید درمانی، تهران: انتشارات دانژه.
 پایمرد، منصور، (1386): سلوک باطنی حافظ، شیراز: انتشارات نوید شیراز با همکاری انجمن دوستداران حافظ.
 تاگور، رابیندرانات، (1387): شب تاب ها، ترجمه ی علی رضا بهنام، تهران: نشر مشکی.
 ــــــــــــــ ، (1388): نیلوفر عشق، ترجمه ی ع. پاشایی، تهران: نشر میترا.
 ــــــــــــــ ، (1389): ماه نو و مرغان آواره، ترجمه ی ع. پاشایی، تهران: نشر ثالث.
 ــــــــــــــ ، (1389): گیتانجالی (نغمه های جاوید عشق ـ ب)، ترجمه ی فرامرز جواهری نیا، تهران: نشر مثلث.
 توفیقی، حسین، (1379): آشنایی با ادیان بزرگ، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت) و مؤسسه ی فرهنگی طه و مرکز جهانی علوم اسلامی.
 جلالی مقدم، مسعود، (1387): تاریخ اجمالی ادیان جهان، تهران: انتشارات سخن.
 حافظ، خواجه شمس الدین محمّد، (1375): دیوان اشعار، به کوشش خلیل خطیب رهبر، تهران: انتشارات صفی علیشاه.
 خرمشاهی، بهاءالدین، (1380): حافظ نامه، جلد 1 و 2، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
 رضایی، پریسا و رضا نجفی، (1378): هرمان هسه و شادمانی های کوچک، تهران: انتشارات مروارید.
 سلیگمن، مارتین، (1389): شادمانی درونی، ترجمه ی مصطفی تبریزی و همکاران، تهران: انتشارات دانژه.
 شریفی گلپایگانی، فرج الله، (1378): آزاد اندیشی خیام و حافظ، تهران: انتشارات رهام.
 صفا، ذبیح الله، (1374): تاریخ ادبیات ایران، ج 2، تهران: انتشارات بدیهه.
 فرانکل، امانوئل ویکتور، (1385): انسان در جستجوی معنی، ترجمه ی مهین میلانی و نهضت صالحیان، تهران: انتشارات دُرسا.
 فروم، اریک، (1387): انقلاب امید، ترجمه ی مجید روشنگر، تهران: انتشارات مروارید.
 قشیری، ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن، (1387): رساله ی قشیریّه، ترجمه ی ابوعلی حسن بن احمد عثمانی، تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران: انتشارات زوّار.
 کاشانی، عزّالدّین محمود، (1387): مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه، تصحیح و توضیحات عفت کرباسی، محمدرضا بزرگر خالقی، تهران: انتشارات زوّار.
 لاهیجی، شیخ محمد، (1368): مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، با مقدمه ی کیوان سمیعی، تهران: کتابخانه ی محمودی.
 مرتضوی، منوچهر، (1384): مکتب حافظ، تبریز: انتشارات ستوده.
 مهرین، مهرداد، (1361): فلسفه ی شرق، تهران: عطایی.
 می، رولو.
ب) مقالات:

 حمیدی، سید جعفر، (1389): نقش حافظ در ارتقای فرهنگی اجتماع امروز، حافظ پژوهی، دفتر سیزدهم، شیراز: کوشامهر.
 فریدونی، هاشم، (1389): سرچشمه ها، شاخصه ها و مفاهیم رندی در شعر حافظ، با مدعی مگویید (مجموعه مقالات) به کوشش منصور پایمزد، شیراز: انتشارات نوید.
 مشهور، پروین دخت، (1388): رندان حافظ در بنگال، حافظ پژوهی، دفتر دوازدهم، شیراز: مرکز حافظ شناسی.
 ج) پایان نامه:
 سازمند، هانیه، (1390): امید و اکنون زیستی در آثار مولانا، رساله ی کارشناسی ارشد، دانشگاه آزاد اسلامی واحد بوشهر.
د) پایگاه اینترنتی:
 ویکی پدیا (دانشنامه ی آزاد)، زیر واژه ی تاگور، تاریخ دسترسی 12/1/1391.
www.wikipedia.org


 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=93259

نظـــرات شمـــا