کد خبر : 97940       تاریخ : 1396/12/19 12:19:29
ريیس علی در بطن یک جر یان تاریخی صادقانه نقش ایفا می کند
گفت وگو ی منتشر نشده از همایون شهنواز، کارگردان«دلیران تنگستان»

ريیس علی در بطن یک جر یان تاریخی صادقانه نقش ایفا می کند

پیغام: براي عوامل فيلم كمپ درست كرده بوديم، قسمت ارتشي‌‌ها هم جدا بود. آن‌ها صبح‌ها شيپور مي‌زدند و برنامه صبحگاهي و شب‌ها هم خاموشي در پيش داشتند

پیغام: براي عوامل فيلم كمپ درست كرده بوديم، قسمت ارتشي‌‌ها هم جدا بود. آن‌ها صبح‌ها شيپور مي‌زدند و برنامه صبحگاهي و شب‌ها هم خاموشي در پيش داشتند

به گزارش «پیغام» روزنامه قانون نوشت؛ بله، من هم هدفي جز زنده كردن ياد آن‌ دليران نداشتم. مي‌خواستم همان حرف مرحوم آدميت را كه «آنان دست‌شان از خاك بيرون است» به مردم نشان دهم و بگويم پاي چنين نهضت‌هايي در ميان بوده كه اين مملكت حفظ شده است

درباره صدابرداري هم بايد توضيح دهم كه صدابرداري اين سريال، سر صحنه نبود و دوبله شده بود. مدير دوبلاژ من آقاي هوشنگ لطيف‌‌پور بود كه چند سال پيش او را در كانادا ديدم و گفت به كار ديگري مشغول است. او مرد هنرمندي است.

فردوسي اثري حماسي و جهاني خلق كرده و ‌خارج از جنبه ادبي و طرح داستان و حماسه‌ آفريني‌هاي آن، انسان به عظمت اين كار پي مي‌برد

من سريال ديگري ساختم به نام «روزهاي به‌يادماندني» كه دنباله دليران تنگستان بود، ولي آن انگيزه‌اي كه قبلا ‌داشتيم، ديگر وجود نداشت. هدف تهيه‌ كننده اين سريال ساختن يك مجموعه ماندگار نبود، بلكه جمع و جور كردن و بستن ماجرا بود

قابل باور نيست كه من «روزهاي به‌‌يادماندني» را در عرض 26 روز ساختم - يعني از اوايل تيرماه تا اول مرداد سال 1381 - و هيچ‌كس هم باور نمي‌كند. خلاصه، به آن‌ها گفتم كه من بلد نيستم روزي چهار دقيقه فيلم بسازم

رسانه ملی سال ها سریال «دلیران تنگستان» را از شبکه های مختلف به نمایش درآورده است که البته هربار نام کارگردان را از تیتراژ حذف کرده است. شهنواز در پی حادثه سوختگي در بیمارستان مطهری بستری شد و چون در ایران امکان درمان وی وجود نداشت، بنا بود برای معالجه به آلمان فرستاده شود و تمامی مقدمات فراهم شده بود اما شرکتی که قرار بود انتقال ایشان را به آلمان انجام دهد، به دلیل شرایط تحریم اعلام کرد که امکان سوختگیری مهیا نیست و نمی‌توانند به آلمان سفر کنند . به گفته نزدیکان مرحوم شهنواز، پزشک هوایی دیگر پاسخ تلفن آن‌ها را نداد. طی چند روز گذشته فرزندان او به ایران رسیدند و شهنواز روز گذشته، پس از ملاقاتی کوتاه با فرزندان خود، درگذشت. سريال «دليران تنگستان» که داستانش پيرامون رییس‌علی دلواري و قيام جنوب شكل گرفته، تنها سريال توليد قبل از انقلاب است كه همچنان از شبكه‌هاي داخلي تلويزيون پخش مي‌شود و به‌نوعي پرچم‌دار حفظ ياد و خاطره دليران جنوب است. آنچه مي‌خوانيد حاصل گفت‌وگوي علي شيرازي (هنرمند عرصه آواز و منتقد سينما و تلويزيون) با همايون شهنواز (کارگردان اين مجموعه تلويزيوني) است. این مصاحبه تابستان 1388 با هدف یادآوری از رییس‌علی دلواری و برای کار کردن در دل یک مجموعه مقاله و گفت‌وگو برای او انجام شد ولی هم جذابیت سریال و هم شخصیت خود شهنواز باعث شد تا از مسائل فراوانی سخن به میان رود که جایش در دل پرونده رییس‌علی دلواری نبود و حالا آن حرف‌ها یکجا تقدیم شما می‌شود. حال که همایون شهنواز دیگر در بین ما نیست، گفت وگویی از او را که سال ها پیش انجام شده است در زیر می خوانید.

چه شد كه موضوع ریيس علي دلواري را براي ساخت سريال انتخاب کرديد؟

من زياد اشتياق به مصاحبه و گفت ‌و گو درباره كارهاي خودم ندارم، به‌ويژه درباره دليران تنگستان و رییس‌علی. در واقع رفتاري كه با اثر من و مجموعه دليران تنگستان شد، هميشه باعث اندوه و حسرتم بوده است.‌ ممكن است باور نكنيد، ‌ولي بعد از انقلاب سال 1359، تا ديدم سريال از سيما پخش مي‌شود و بخش‌هايي از آن سانسور شده و حتي اسمم را به عنوان پژوهشگر و نويسنده فيلمنامه و كارگردان از ابتدا و انتهاي آن حذف كرده‌اند، رغبتي نداشتم سريال را ببينم ولي از جهتي خوشحالم كه در ياد و خاطره مردم باقي مانده و سعادت يافتم تا اثري پديد آورم كه نه فقط با ذهن مردم، بلكه با قلب مردم بوشهر و جنوب و حتي مردم سراسر ايران ارتباط برقرار كرده است. البته اين توفيق حاصل همكاري بسيار صميمانه تمامي افرادي بود كه در آن شرايط سخت كه ما يكي از اولين سريال‌هاي تاريخ تلويزيون ايران را مي‌ساختيم به من نهايت لطف را ابراز داشتند. از بازيگر اول سريال گرفته تا مردم محلي به‌ويژه آدم‌هايي كه در جايگاه سياهي ‌لشكر و به نقش تفنگچي پيش مي‌آمدند و بعد به حدي شور و اشتياق داشتند و صميمانه كار مي‌كردند كه من نقش‌هاي بالاتري به آنان مي‌دادم. آنچه امروز براي مردم دلنشين است، همين وجود و حضور و جلوه واقعي اين افراد است كه در سريال، وقتي تفنگ را به سينه خود فشار مي‌دهند و پشت آن نخل باغ‌هاي بوشهر مي‌ايستند، حس مي‌کنيم كه ‌با دشمن مبارزه مي‌كند. به‌ هر حال آنچه باعث شد من به موضوع ماجراي نهضت مردم جنوب علاقه‌مند شوم، در واقع يك اتفاق خيلي ساده بود كه ممكن بود رخ ندهد. من دانشجوي رشته حقوق سياسي دانشگاه تهران بودم. در آن زمان رهبران نهضت‌هاي ضد استعماري آفريقا و آسيا جذابيت خاصي داشتند و براي جوانان آن دوره قهرمان دنيا محسوب مي‌شدند. چه‌‌گوارا هم همين موقعيت را داشت و هنوز دارد و ديديم كه فيلمي نيز درباره او ساختند. شخصيتي كه من آن وقت درباره او تحقيق مي‌كردم، پاتريس‌ لومومبا، رهبر نهضت مردم كنگو بود كه به دست كمپاني‌ها و شركت‌هاي چندمليتي كه كنگو را غارت مي‌كردند كشته شد. حين تحقيق درباره او در كتاب‌فروشي‌هاي روبه‌روي دانشگاه تهران يكي دو كتاب درباره‌اش پيدا كردم. قرار بود رساله‌اي درباره لومومبا بنويسم و چون حقوق سياسي مي‌خواندم،‌ مي‌خواستم درباره چگونگي و سير تحول نهضت كنگو به رهبري لومومبا و اخراج بلژيكي‌‌ها تحقيق كنم. به‌‌طور اتفاقي در رديف كتاب‌ها چشمم به كتابي برخورد به نام «دليران تنگستاني» نوشته ركن‌زاده آدميت. از اسم كتاب خوشم آمد چون آهنگين بود. سرسري نگاهي كردم، آن را خريدم و به خانه برگشتم. پدرم كه سني از او گذشته بود و كمتر بيرون مي‌رفت، وقتي به خانه برمي‌گشتيم از ما درباره اوضاع بيرون سوال مي‌كرد. آن روز پرسيد چه كتابي خريده‌اي و من «دليران تنگستاني» را به او نشان دادم. به محض اينكه نام كتاب و نويسنده‌اش را ديد، گفت ركن‌زاده آدميت دوست من است، مي‌خواهم او را ببينم. ناشر كتاب، انتشارات اقبال بود. با آنجا تماس گرفتم و خلاصه، پس از دو، سه روز دوندگي آدرس و تلفن منزل آقاي آدميت را پيدا كردم. بعد با ايشان قراري گذاشتم و همراه پدر به خدمتش رفتيم.

اين ملاقات مربوط به چه سالي بود؟

سال 1348. آقاي آدميت يك سال بعد فوت كرد. پدرم حدود 80 سال داشت و او از پدرم پيرتر بود. منزل آدميت در يكي از كوچه پس‌ كوچه‌هاي خيابان كوروش ‌كبير سابق و شريعتي فعلي بود؛ خانه‌اي بود بسيار معمولي. زماني كه رفتيم فصل پاييز بود و هوا سرد. گمانم آذرماه بود. آدميت در يك اتاق كوچك نشسته بود. يک بخاري دستي نفتي هم روشن بود كه از بوي نفت آن احساس خفگي به آدم دست مي‌داد و گرمايي هم نداشت. يك ميز كوچك جلوي او قرار داشت، دور و برش پر از دفتر و كاغذ بود. وقتي وارد شديم و با پدرم رودررو شدند، همديگر را در آغوش گرفتند و نجواهاي خاص خودشان را داشتند. هيچ ‌وقت آن لحظه را فراموش نمي‌كنم كه چگونه اشك ريختند و چه خاطراتي كه بازگو نكردند، آن‌هم با چه بياني! اي كاش دوربيني مي‌داشتم و از آن لحظات ناب فيلم مي‌گرفتم. دو نفر سال‌ها از هم خبري نداشتند، در حالي ‌كه در يك شهر زندگي مي‌كردند. اين پيامد استبداد است كه مردم را از هم دور و كاري مي‌كند كه از حال و روز و سرنوشت همديگر اطلاعي نداشته باشند. واقعا جاي تاسف است كه ما ايراني‌ها همديگر را گُم مي‌‌كنيم، چون تشكل‌هاي مدني نداريم تا بتوانيم از حال يكديگر مطلع شويم و تجربيات خود را با هم در ميان بگذاريم، حال آنکه اين، يك ثروت عظيم براي هر مملكتي است. در آن جلسه پدرم به آقاي آدميت گفت كه من – يعني پسرش - در انگليس درس سينما و فيلمسازي خوانده و ايشان هم خيلي استقبال كرد.

ساخت سريال از روي كتاب، ايده پدرتان بود يا فكر خود شما؟

ايده خود من بود. آدمي پر از آرزو است و ذهن من هم پر از فيلم‌هاي نساخته كه «دليران تنگستان» فقط يكي از آن‌ها بود. وقتي به پدرم ماجرا را گفتم، گفت او آشناي قديمي من است، با هم آنجا مي‌رويم، با خودش صحبت كن. وقتي پدرم مساله را گفت و نظر او را جويا شد، آقاي آدميت حرفي به من زد كه هنوز در خاطر دارم. گفت: اين مبارزان با دست خالي با انگليسي‌ها جنگيدند و جنگ هم اين‌گونه نبود كه اگر رییس‌علی كشته شود ماجرا توقف پيدا كند، بلکه آتش يك نهضت بود كه شعله‌ور شد و شعله‌اش جاودان ماند و موجب حفظ استقلال ايران در گذشته و حال و آينده خواهد بود. نظر او درباره ساختن «دليران تنگستان» مساعد بود و حتي گفت خيلي عالي ا‌ست كه اين كار انجام شود.

آن شرايط چه بود؟

سال 1348 عراق ضمن بدرفتاري با ايراني‌ها عده‌اي را پابرهنه از آنجا اخراج كرد. حتي كساني كه اجدادشان در عراق زندگي مي‌كردند و سابقه 200 ساله داشتند‌ نيز آواره شدند. ما بر سر اروندرود با آن‌ها اختلاف داشتيم. ايران كشتي ابن‌سينا را از روي اروند حركت داد. دريادار رمزي عطايي گفت: من روي عرشه مي‌ايستم و سلام مي‌دهم و تا انتهاي اروند مي‌روم تا ببينم چه كسي مانعم مي‌شود. در نهايت، عراقي‌ها كه آن‌همه تهديد كرده بودند،‌ هيچ كاري انجام ندادند و اتفاقي نيفتاد.

از طرف ديگر، هم در زمان عبدالناصر و هم بعد از او، تبليغات بسيار گسترده‌اي آغاز شده بود به نام نهضت پان‌عربيسم كه عرب‌ها در واقع بدون هيچ دليلي، ايران را مقابل خودشان مي‌ديدند. البته امروز هم تا حدي همين‌ طور است و ديديم كه اين «برادران عزيز عرب» در جنگ هشت‌ساله تا ‌توانستند به صدام حسين پول و اسلحه دادند تا اينكه بعدها همين پول و اسلحه كه انباشته شد، مانند سگ زنجيري به جان خودشان افتاد. آن‌ها هميشه همين رفتار را نسبت به ما داشتند. اين است كه الان هم راجع به سه جزيره و خليج ‌فارس ادعاهايي دارند،‌ آن‌ها خليج‌ عدن را كه خود عدن يك كشور درجه هشتم هم محسوب نمي‌شود يا يمن را كه آخرين مستعمره انگليسي در خاورميانه بود قبول دارند، اما «خليج ‌فارس» را قبول ندارند.

در واقع، حال و هواي آن زمان، ساختن اين سريال را مي‌طلبيد.

بله، من هم هدفي جز زنده كردن ياد آن‌ دليران نداشتم. مي‌خواستم همان حرف مرحوم آدميت كه «آنان دست‌شان از خاك بيرون است» را به مردم نشان دهم و بگويم پاي چنين نهضت‌هايي در ميان بوده كه اين مملكت حفظ شده است. بعد هم که پي طرح را گرفتم، ‌آقاي قطبي زير آن نوشت: «ما حاضريم تا مبلغ يك ميليون و پانصد هزار تومان براي اين طرح هزينه كنيم.»

آن موقع هزينه يك فيلم سينمايي چقدر بود؟

بين يكصد تا يكصد و بيست هزار تومان.

بعد هزينه را گرفتيد و كار را شروع كرديد؟

نه، در اين اثنا طرح ما گم شد. كم‌كم متوجه شدم كه چه شده است. متاسفانه اينجا اگر كسي بخواهد كاري انجام دهد،‌ ديگران به جاي آنكه كمكش كنند چوب لاي چرخ او مي‌گذارند. يكي از دلايل عدم‌ پيشرفت كارهاي ما همين است. به عنوان مثال‌ آقاي آزمايش که يك صنعتگر بود كارخانه يخچال‌سازي آزمايش را راه انداخت. من يك يخچال آزمايش به قيمت 350تومان خريدم كه هنوز به‌خوبي كار مي‌كند، ولي يك يخچال بوش آلماني داشتم كه سوخت. بعدها كارخانه او را گرفتند و پس از مدتي كه برگشت، ‌ديگر كاري از پيش نبرد.خلاصه اينکه طرح من هم گم شد. بعد از پيگيري زياد، آن را در كشوي يكي از معاونان پيدا كردم و سرانجام به عنوان اولين سريال سفارش راديو و تلويزيون آن موقع، براي اجرا به آقاي ملك‌ساسان ويسي، رييس سازمان تِل‌فيلم كه بعدها نامش به سيمافيلم تغيير يافت، محول شد و من براي بازبيني مكان‌هاي فيلمبرداري به بوشهر رفتم. بعد كه شرايط فراهم شد، با گروهي6‌نفره براي تحقيق به بوشهر سفر كرديم که از ميان آن‌ها فقط نام‌هاي خانم پارسي‌پور،‌ فرناز بهزادي - طراح لباس- و مهدي حسابي - فيلمبردار- را به ياد دارم. ما نه‌تنها به بوشهر بلكه به تمام مناطقي كه سرداران جنوب زندگي مي‌كردند رفتيم. يادم است كه خانم بدرالملوك تنگستاني از بازماندگان باقرخان و احمدخان تنگستاني هم ما را همراهي مي‌كرد و با كمك و راهنمايي ايشان به ديدار بازماندگان خوانين و برخي از مبارزان و سرداران رفتيم. به دلوار و اهرم تنگستان نيز رفتيم و همين‌طور قلعه‌ شنبه كه در آنجا با غلام رزمي، ياغي دوران شاه ملاقات كرديم. با داراب‌‌خان منصوري و محمدخان اميرعضدي فرزند برومند ناصر‌ديوان كازروني هم ديدار كرديم. از طرف مناطق غربي بوشهر تا بندرهاي ديلم، گناوه، ريگ و قلعه امام‌حسن هم رفتيم. اين مسافرت براي من اهميت زيادي داشت. لوكيشن‌ها را در همان مكان‌هاي تاريخي و تقريبا با توجه به اينكه چندان تغييري نسبت به گذشته نكرده بودند - ‌با همان حال و هوا – انتخاب كردم. بعضي از آدم‌ها، بازمانده زمان رییس‌علی بودند. از جمله مردي بود به نام خورشيد كه وقتي حرف مي‌زد و تعريف مي‌كرد خيلي روي من تاثير مي‌گذاشت. حاصل آن سفر گردآوري اسناد و مدارك بود. من تا آن روز به بوشهر نرفته بودم و در آن فرصت اين شهر را شناختم. سفر 15روز طول كشيد. ابتدا به بوشهر رفتيم و بعد به سمت مُند حركت كرديم. با قايق از رودخانه مُند گذشتيم چون پلي در كار نبود. يك جاده خاكي سخت‌گذر بود و به‌ندرت ماشين رد مي‌شد. رفتيم بندر دير و طاهري تا گاوبندي. قسمت يكم تا سوم سريال در قلعه نصوري در بندر طاهري و ساحل و نخلستان‌هاي بندر دير و كنگان فيلمبرداري شد. خلاصه، بعد از اين سفر، فيلمنامه را تكميل كرديم. با اطلاعاتي كه از ‌كتاب و گفت‌وگو با آقاي آدميت و اين سفر به دست آورده بودم، كار و ايده‌ام تكميل شد. اين سفر مرا خيلي تحت تاثير قرار داد و به آن حال و هوا برد، چون بوشهر هنوز دست‌نخورده بود و با بوشهر امروزي زمين تا آسمان تفاوت داشت.

يعني بوشهر 40سال پيش كه شما به آن‌جا سفر كرديد، به بوشهر زمان ریيس علي نزديك بود؟

بله، هنوز نيروي هوايي و نيروي درياي ساخته نشده بود و تازه زمزمه تاسيس آن به گوش مي‌رسيد، كه بعدها قسمت اعظم شهر را اين‌ها اشغال كردند. ساختمان‌هاي قديمي و كوچه‌ها نيز ويران نشده بود، عين همان ساختمان‌هايي را كه الان در اردبيل يا در نارمك مي‌سازند، در بوشهر هم ساخته‌اند. هيچ سازماني، هيچ مقرراتي كه اين‌ها را موظف كند تا شرايط اقليمي را در ساخت ‌‌و ساز در نظر بگيرند وجود ندارد و هر كس هر چه دلش بخواهد مي‌سازد. من يك موقع ناراحت بودم که چرا بيش از نيمي از بوشهر را نيروي هوايي و نيروي دريايي گرفته‌اند، اما الان خوشحالم، چون در غير اين‌صورت، آن اراضي وسيع به دست همين بساز و بفروش‌ها مي‌‌افتاد. به هر حال پس از بازگشت از سفر، تصوير خيلي روشني از كاري كه تصميم داشتم انجام دهم، به دست آوردم. بعد از اينكه فيلمنامه را تكميل كردم، با آقاي آدميت قرار گذاشتم و با هم به محضر رفتيم و مبلغ 10هزار تومان به او دادم و امتياز داستان كتاب را براي تلويزيون خريدم. هرچند كه آن موقع اين چيزها باب نبود. يادم است كه آدميت گفت: من اين همه كار كرده‌ و تا به حال چنين مبلغي نگرفته بودم. پس از آن به فكر تهيه امكانات افتاديم؛ يعني انتخاب بازيگر و آكسسوار صحنه افتاديم كه كامل انجام شد. دستياران و همكاران من آقايان ابراهيم [خسرو] مختاري، احمد سليماني، ناييني، خانم شهلا اعتدالي و خانم زهرا كاظمي به‌همراه همسرش هاشمي بودند. مرحوم فرهنگ معيريِ گريمور، آقاي عبدا... اسكندري و بهرام‌‌پور و خيلي‌هاي ديگر هم بودند.

درباره صدابرداري هم بايد توضيح دهم كه صدابرداري اين سريال، سر صحنه نبود و دوبله شده بود. مدير دوبلاژ من آقاي هوشنگ لطيف‌‌پور بود، كه چند سال پيش او را در كانادا ديدم و گفت به كار ديگري مشغول است. او مرد هنرمندي است. براي بازسازي ديالوگ‌هاي سريال به كارشناس‌هاي بومي نياز داشتم. زبان هر منطقه‌اي حال و فضاي خاص خودش را دارد. هدفم حفظ منطق زبان منطقه بود. براي مثال؛‌ بوشهري‌ها از جملات كوتاه و سريع استفاده مي‌كنند. كساني مثل بياباني و منوچهر آتشي، شاعر شوريده جنوب، ‌مرا راهنمايي مي‌كردند تا ديالوگ‌هاي خودم را كه به زبان عادي نوشته بودم تنظيم كنم. زنده‌ياد بياباني مدت كوتاهي در بوشهر و بعد هم تا جايي كه امكان داشت در تهران با من همکاري کرد. در دوبلاژ فيلم هم از زنده‌ياد آتشي استفاده كردم.

براي عوامل فيلم كمپ درست كرده بوديم. قسمت ارتشي‌‌ها هم جدا بود. آن‌ها صبح‌ها شيپور مي‌زدند و برنامه صبحگاهي و شب‌ها هم خاموشي در پيش داشتند. در محل استقرار خودشان تعميرگاه كاميون و آشپزخانه و طويله و دفتر و دستك هم داشتند. حدود 400 سرباز و درجه‌دار از تهران و شيراز آورده بودند. نگه‌‌داشتن اين عوامل كار آساني نبود ولي آن‌ها با من هماهنگ بودند. براي موسيقي فيلم از آقاي احمد پژمان دعوت كردم كه خودش هم اهل جنوب و بستك بود. ايشان در زمينه كاري خودش استاد است و موسيقي و سازهاي منطقه را خوب مي‌شناسد و نظر من اين بود كه از موسيقي و سازهاي منطقه مثل دمام، سنج، ني و ني‌‌انبان استفاده شود كه آهنگ‌ساز هم همين كار را انجام داد. اما آقاي پژمان براي ساخت بخشي از موسيقي كه به حضور خارجي‌ها و صحنه‌هايي از كنسولگري انگليس، واسموس و غيره ارتباط پيدا مي‌كرد، آقاي علي رهبري را معرفي كرد و من هم اين نظر را پسنديدم. به‌ هر حال،‌ مصمم بودم كه اين كار را انجام بدهم و خيلي هم خوش‌‌شانس بودم و البته جست‌وجو كردم تا همكاراني را انتخاب كنم که تا آخر راه با من باشند، هرچند بعضي از آن‌ها تا نيمه راه بيشتر نيامدند.

در انتخاب بازيگران چه كرديد؟

بازيگران را بيشتر از ميان كساني انتخاب كردم كه قبل از آن خيلي كم جلوي دوربين رفته بودند.

چرا؟

چون فكر مي‌كردم بازيگري كه در يك شمايل تاريخي قرار مي‌گيرد، چهره و بازي‌اش بايد بديع باشد. به عنوان مثال «مسترچيك» كه آقاي هايگاز استپانيان نقش او را بازي كرده است. ‌ماجراي آشنايي من با وي خيلي جالب است و اين كار بايد يك طوري جفت و جور مي‌شد. در خيابان شاه ‌عباس سابق، اتومبيلم مقابل يك گالري نقاشي خاموش شد، مي‌خواستم آن را هل بدهم كه يك آقاي قوي هيكل از گالري بيرون آمد و گفت به شما كمك مي‌كنم. بعد که ماشين روشن شد براي شستن دستانم با مهرباني مرا به داخل گالري برد. ابتدا ترديد داشتم ولي سرِ آخر به او گفتم فكر مي‌كنم شما براي بازي در يكي از نقش‌هاي سريال من مناسب باشيد، دوست دارم از شما تست بگيرم. پرسيد چه نقشي؛ كه برايش توضيح دادم. گفت من در زمان انگليسي‌ها كارمند شركت نفت آبادان بودم. آن‌ها اخراجم كردند. من گروه تئاتر داشتم. يك سگ زشت هم داشتم كه اسمش را «چرچيل» گذاشته بودم. خلاصه، اداي انگليسي‌ها را در‌آورد و بعد شروع كرد به حرف‌زدن با افكت‌هاي مختلف. خيلي برايم جالب بود. گفتم بيا دفتر تا قرارداد بنويسيم. كل مبلغ قرارداد او هشت‌هزار تومان بود. بيشتر از يك ماه مغازه‌اش را بست و به بوشهر آمد، چون به اين كار عشق مي‌ورزيد. كاظم افرندنيا هم جايي گفته است كه اولين كاري كه در آن ظاهر شده همين سريال بود. البته بازيگراني هم داشتم كه الان با حسرت از آن‌ها ياد مي‌كنم؛ مثل آقاي اسماعيل داورفر كه در واقع نقش حاج سيد محمد كازروني را زنده كرد. من به اين نقش اين‌گونه نگاه مي‌كردم كه بازاري‌هاي آن زمان، ضمن اينكه زندگي سنتي داشتند، رفتار سنتي هم داشتند و آن رفتار، شناخته‌شده بود؛ مثل سكانس وضوگرفتن. از آن طرف رفتارهايي هم بود مثل اين‌كه رییس‌علی چطور سوار اسب مي‌شد يا در خانه چه رفتاري با همسر خودش داشته است. ما درباره بازاري‌ها شناخت بيشتري داشتيم چون فيلم بيشتري از آن‌ها ساخته شده بود. البته اين شخص – سيد محمد کازروني- يک بازاري است اما فقط به فكر منافع خودش نيست و زندگي‌اش را به ‌خاطر حمايت و پشتيباني از نهضت مردم جنوب فدا مي‌كند و در منطقه نام نيكي از خود باقي مي‌گذارد. من براي مراسم روز خليج‌ فارس كه به آنجا رفته بودم ديدم درباره همين حاج سيد محمدرضا كازروني كتاب هم چاپ كرده بودند و معلوم شد كه چقدر انسان خيّر و تاثيرگذاري بوده، چه كمك‌هايي به نهضت كرده و متحمل چه دردسرهايي شده است

نبات كه بود؟

نبات زن ماهيگيري بود كه كلبه‌شان در محدوده اردوگاه انگليسي‌ها قرار مي‌گيرد. ماجراي او واقعي بود. به آن‌ها اخطار كرده بودند كه اين كلبه را تخليه كنيد چون جزو منطقه نظامي شده است؛ شبيه كاري كه اسراييل با فلسطيني‌ها مي‌كند. اين مسائل است كه امروز ما ارزش اين مبارزات را درمي‌يابيم وگرنه قرار بود كه اين طرف را هم شبيه به شيخ‌نشين‌هاي عربي كنند. اين مبارزات مانع انجام نقشه‌هاي آنان شد. بالاخره يك روز كه شوهر نبات مي‌رود ماهيگيري، انگليسي‌ها به آنجا مي‌روند، به نبات دستور تخليه مي‌دهند ولي او ايستادگي مي‌كند. سرانجام نيز همه اثاثيه‌اش‌ را بيرون مي‌ريزند. در آخر وقتي همه از آنجا مي‌روند، يك افسر انگليسي تصميم تجاوز به نبات را مي‌گيرد، ولي او مقاومت مي‌كند و با زيركي اسلحه افسر را مي‌گيرد و او را مي‌كشد.

نقش آن افسر انگليسي را قاسم سيف بازي مي‌كرد؟

به ياد ندارم. فقط اين را مي‌دانم كه يك ارمني اين نقش را بازي كرد. نقش‌هاي پدر و مادر سيد مهدي بهبهاني هم كه نقش او را حميد طاعتي بازي مي‌كرد - و خوب هم بازي مي‌کرد- پيرمرد و پيرزني بوشهري بازي كردند. بازيگر نقش مادر خالوحسين دشتي هم بوشهري بود. نقش خورشيد را هم يک بوشهري بازي کرد. من از كار اين آدم‌ها بيشتر لذت مي‌بردم.

محمود جوهري را چطور پيدا کرديد؟

سر کلاس‌هاي مهدي فروغ در دانشكده تئاتر، چشمم به محمود جوهري افتاد و از چهره و نجابتِ نگاهش خوشم آمد. خيلي شبيه به عكس واقعي رییس‌علی بود. وقتي به او پيشنهاد بازي دادم گفت تا به حال جلوي دوربين نرفته ‌است. پرسيدم تا به حال كار نمايش انجام داده‌اي؟ گفت با عباس جوانمرد كار كرده و «پهلوان اكبر مي‌ميرد» را بازي كرده‌ام، اما تا حالا جلوي دوربين بازي نكرده‌ام و اين كار از من برنمي‌آيد. در ادامه، زنده‌‌ياد دكتر فروغ به من كمك‌هاي زيادي كرد و توانستم از دانشكده ايشان به‌جز محمود حدود 14 بازيگر انتخاب كنم.

براي بازي‌گرفتن از افراد آماتور چه شيوه‌اي در پيش گرفتيد؟

موقع بازي گرفتن به آن‌ها مي‌گفتم كه من خودم را به شما توضيح مي‌دهم و با اين توضيح شما مي‌فهميد كه چه مي‌خواهم، يك خواهش هم دارم و آن اينكه اگر متوجه نمي شويد، بگوييد تا باز هم براي شما توضيح بدهم. به نظرم اين روش بهتر بود از اينكه مثلا بگوييم آقاي جوهري! اينجا به طرف پنجره برو، سرت را از ‌پنجره بيرون كن و بعد برگرد و دوباره روي صندلي بنشين. در يك موقعيت، به او مي‌گفتم كه فرض كن مثلا كسي آمده تا به تو و به نهضت كمك كند، برو و از پنجره ببين كه آمده است يا نه. در اينجا بايد با گشاده‌‌رويي و صميميت از او پذيرايي كني. با اين روش، به نظرم شخص، به‌‌راحتي مي‌تواند ‌با ديگران كار كند. به‌ هر حال كاري كردم كه هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم كه اين مجموعه، تاثير عميقي بر همه گذاشته است. در يكي از سفرهاي اخير كه به بوشهر رفته بودم، بعضي از افراد را ديدم كه بعد از چهار دهه، هنوز ديالوگ‌هايي از سريال را به ياد دارند.

شما از بخشو – خواننده استخوان‌دار و مشهور جنوبي - هم در سريال در نقش خودش بازي گرفتيد. درباره او بگوييد.

‌وقتي به بخشو گفتم مي‌خواهم راجع به رییس‌علی فيلم بسازم، با جان و دل پذيرفت. بخشو حالا بيش از سي‌وچند سال است كه فوت كرده. صدايش هم روي سريال هست. مي‌خواستم صداي او را ضبط كنم ولي بوشهر مركز فرستنده تلويزيوني نداشت. مي‌خواستم به شيراز ببرمش ولي استوديوي آنجا هم راه‌‌اندازي نشده بود. بالاخره با صدابردار خودم و ضبط‌ صوت و گرفتن كمك از اتاق ضبط شيراز، بخشو را به آنجا بردم و يكي، دو شبه همه را ضبط كرديم. هرآنچه بلد بود براي ما اجرا كرد: پرده‌خواني، محلي،‌ شروه‌‌خواني، نوحه‌خواني، شاهنامه‌خواني، همه را خواند و من هم ضبط كردم.

اين آثار الان كجاست؟

همان موقع همه را به آرشيو تلويزيون دادم، اگر حساب و كتابي در كار باشد بايد موجود باشد. آقاي محمود يوسفي شاعر هم لطفي كرد و يك نوار برايم آورد كه مي‌گفت آن را از شيراز و جاهاي ديگر ضبط كرده‌ايم، صداي بخشو بود. خلاصه اينکه خود بخشو نقش خودش را اجرا كرد؛ كسي كه مي‌خواند و همه پروانه‌وار دور او جمع مي‌شوند. بخشو كسي بود كه به او 100هزار تومان مي‌پرداختند تا در دهه عاشورا در آبادان بخواند، از آن طرف هم بوشهري‌ها مي‌گفتند ما120 هزار تومان به تو مي‌دهيم. آن موقع حتي معروف‌ترين خواننده‌ها نيز چنين پولي دريافت نمي‌كردند. من به منزل بخشو هم رفته بودم، او ‌انسان خيّري بود و زندگي بسيار ساده‌اي داشت و رانندگي مي‌كرد. يك ماشين آريا داشت و پول‌هايي را كه درمي‌آورد، خرج خانواده‌هايي مي‌كرد كه تحت سرپرستي‌اش بودند.

چطور فوت کرد؟

من خيلي دوست داشتم كه از زندگي او فيلمي بسازم و با خودش هم صحبت كرده بودم، ولي بعد شنيدم كه وقتي به سمت مشهد مي‌رفته و در راه تصادف مي‌كند و كشته مي‌شود. الان پسرش هست و قرار است با هم ديدار کنيم.

ارتباط‌تان با ركن‌‌زاده آدميت چطور ادامه يافت؟ براي سريال كمك ديگري از او نگرفتيد؟

من از كتاب آدميت فقط ايده گرفتم. به قول زنده ‌ياد جمالزاده؛ كتاب آدميت، نه تاريخ است، نه افسانه و نه داستان، ولي يك ارزش ويژه دارد و آن اينكه با همين ذهنيات ياد آن‌ آدم‌ها را زنده نگه داشته است.

‌ آدميت در نوشتن فيلمنامه كمكي به شما كرد؟

خير، ايشان خيلي مسن بود و نمي‌توانست كمك كند.

كتاب دليران تنگستاني را چند بار خوانده‌ام، صحنه‌هايي از سريال، ‌ مو به مو، بر اساس كتاب بود.

به ‌دليل اينکه ماجراي فيلم يك واقعه تاريخي است. من سريال ديگري ساختم به نام «روزهاي به‌يادماندني» كه دنباله دليران تنگستان بود، ولي آن انگيزه‌اي كه قبلا ‌داشتيم، ديگر وجود نداشت. هدف تهيه‌ كننده اين سريال ساختن يك مجموعه ماندگار نبود، بلكه جمع و جور كردن و بستن ماجرا بود. من هم نتوانستم ادامه دهم و آن را نيمه‌‌كاره رها كردم و رفتم. بعد فيلم سينمايي «شاه خاموش» را ساختم كه ماجراهاي آن شباهت زيادي با مسائل امروز در رابطه با تكنولوژي هسته‌اي داشت، ولي با يك موضوع ديگر. همان‌طور كه امروز در راه ما سنگ‌‌اندازي مي‌كنند، آن زمان هم مي‌کردند.

در راه ساخت «روزهاي به‌‌يادماندني» چه سنگ‌هايي جلو پاي‌تان انداختند؟

مي‌گفتند روزي چهار دقيقه فيلم تاريخي 35 ميلي‌متري با صداي سر صحنه و مونتاژ شده به ما تحويل بده. پاسخ من منفي بود. گفتم كه قادر به انجامش نيستم چون‌ اين كار، غيرحرفه‌اي است. سريال‌هايي هست كه هفت، هشت سال زمان مي‌برد تا ساخته شود. قابل باور نيست كه من «روزهاي به‌‌يادماندني» را در عرض 26 روز ساختم - يعني از اوايل تيرماه تا اول مرداد سال 1381 - و هيچ‌كس هم باور نمي‌كند. خلاصه، به آن‌ها گفتم كه من بلد نيستم روزي چهار دقيقه فيلم بسازم. آقايي هست كه كارش ساختن فيلم تاريخي است. گوشه‌اي از تاريخ نمانده كه ايشان فيلمش را نساخته باشد، ولي من مي‌گويم كه در خانه اگر كس است يك حرف بس است. يك كار خوب بساز، بقيه پيشكش...

هنگام ساخت سريال «دليران تنگستان»آزاد بوديد و هرچه مي‌خواستيد در اختيارتان قرار مي‌دادند؟

خير، اين‌گونه نبود، نخست آنكه يك سال اول قرار بود ناوهاي نيروي دريايي بيايند كه ما سكانس‌هاي بستن ساحل دلوار را فيلمبرداري كنيم، ولي نيامدند. ما هم به‌ناچار صحنه‌هايي را نگرفتيم. شما تصور كنيد كه چقدر مايه زحمت است؛ آن تعداد اسب و آن همه آدم، راكورد خاص خودش را دارد كه بايد حفظ شود، اما به ‌هر حال،‌ ناوها نيامدند و هيچ توضيحي هم براي علت نيامدن‌شان ارائه نكردند. بعد هم ما چون مي‌خواستيم هر چه بيشتر به نخلستان جنوب نزديك باشيم، بردندمان به بندر دير و گفتند كه نزديك‌ترين جا به ساحل نخلستان همين جاست. آنجا با آب يكي، دو كيلومتر فاصله داشت. مجبور بوديم صحنه‌ها را با لنز تِله بگيريم چون امكان مانور ما محدود بود، به عنوان مثال اگر قرار بود كه توپ شليك كند و برود و برگردد؛ ‌تا اين مسير را برود و برگردد سه ساعت طول مي‌كشيد. البته اين را هم بايد در نظر داشته باشيم كه اين اولين سريال مهمي بود كه ساخته شد و در واقع از آن به بعد بود كه بسياري از سريال‌ها مثل سلطان صاحبقران يا آتش بدون دود و غارتگران ساخته شد. شايد خود من هم در ابتداي كار دليران تنگستان ترديد داشتم كه آيا مقبوليت خواهد يافت يا خير.بايد مثل يك بازيكن فوتبال کارم را مي‌کردم. فوتباليست بايد كار خودش را انجام دهد و وقعي به نگاه و فكر تماشاچيان نگذارد، فقط بايد سعي كند تيمش برنده شود يا حداقل نبازد و مساوي كند. در اين عرصه من حداقل مساوي كرده‌ام. همين ‌كه شما اين‌جا هستيد و با من مصاحبه مي‌كنيد، علتش چيست؟ اين است كه تيم ما تيم خوبي بود. من به كساني كه فيلم تاريخي مي‌سازند يا كساني كه ماجراي فيلم آن‌ها آن ميان مردم مي‌گذرد دو، سه توصيه دارم؛ يكي اينكه حتمادر منطقه وقوع تاريخ بسازند. شايد عده‌اي شهرك سينمايي را انتخاب کنند، البته حرف ديگري است. دوم اينكه با مردم منطقه بياميزند چون به‌ هر حال اتفاقي كه در آنجا رخ داده از آن مردم نشأت گرفته و نيرو يافته است و سوم اينكه به ويژه بازيگران، به‌خصوص بازيگران نقش اول، با منطقه آشنا شوند و با مردم آن ارتباط نزديك داشته باشند، جوري ‌كه با آنان زندگي كنند. انگار اين مسائل به كار ويژگي‌هايي مي‌دهد، از جمله اينكه ماجرا در مقابل دوربين صادقانه اتفاق مي‌افتد. اين‌ها چيزهايي است که نمي‌شود به ‌آساني توضيح‌شان داد و ما فقط پيامدهاي آن‌ها را مي‌بينيم. يك آدم چطور مي‌تواند نقش رییس‌علی را ايفا كند بدون اينكه با مردم منطقه‌اي که رییس‌علی آنجا زندگي مي‌کرد آشنايي داشته باشد؟ من محمود جوهري را با يك مهتر از خود منطقه و يك ملازم با تفنگ و قطار فشنگ و اسب واداشتم که با هم زندگي كنند. اين‌ها با هم جور شدند و محمود جوهري خيلي چيزها از آن‌ها گرفت.

چرا محمود جوهري و شهروز رامتين تمرين نكردند كه در دوبله به جاي خودشان صحبت كنند و شما از دوبلور استفاده کرديد؟

به خاطر نداشتن امكانات. ما نتوانستيم سر صحنه صدابرداري كنيم، قرار شد دوبله كنيم. دو ماه به عيد نوروز مانده بود و من هم در حال مونتاژ بودم. آقاي قطبي كه فيلم را بي‌صدا ديده بود گفت سريال كِي آماده مي‌شود؟ گفتم بعد از مونتاژ و دوبله و صداگذاري. گفت براي شب عيد حاضر مي‌شود؟ منظورش نوروز 1353 بود. گفتم خير. پرسيد چرا؟ گفتم به اين دليل ‌كه ما هنوز اتاق دوبلاژ نداريم. در ساختمان سازمان راديو و تلويزيون آن زمان هنوز بنايان مشغول كار بودند.

به هر ترتيب، آقاي قطبي، هدايتي را خواست و به او گفت كه كاري كنيد تا اتاق دوبلاژ آماده شود. از من پرسيد مدير دوبلاژ شما چه كسي است؟ گفتم با آقاي هوشنگ لطيف‌‌پور صحبت كرده‌ام. به لطيف‌پور گفت، اين اتاق دوبلاژ چه حاضر شد و چه نشد، دوبلاژ اين كار را شروع كن تا شب عيد آماده شود. لطيف‌‌پور هم گفت: امكان ندارد. آن وقت قطبي گفت اگر تا شب عيد آماده نشد، به همين شكل فيلم را پخش كنيد و خود شما هم داستان را تعريف كن!

عاقبت تا حدي هم چنين شد؛ چرا كه در شروع هر قسمت – از بخش دوم به بعد – مي‌ديديم و مي‌شنيديم كه لطيف‌‌پور، با آن صداي جادويي‌اش، با گفتن «دريافتيم...» دريافت‌هايش را از قسمت قبلي براي يادآوري به بيننده روخواني مي‌كرد و تصاوير هم همراه صداي او مي‌شد. راستي چرا سريال را رنگي نساختيد؟

آن موقع همه فرياد مي‌زدند كه رنگي فيلمبرداري كنيد اما من مي‌گفتم وقتي پخش تلويزيون، سياه و سفيد است چرا صحنه‌ها را رنگي بگيريم؟ اتفاقا چقدر خوب شد كه سياه و سفيد فيلمبرداري كرديم، چرا ‌كه اگر سريال، رنگي بود تا آن حد نمي‌توانست حال و هواي گذشته را القا ‌كند. به ‌هر حال تصميم گرفتيم شبانه‌‌روز كار كنيم و دليران تنگستان را آماده كنيم. هرچند هم که وقتي آماده شد من از دوبلاژ راضي نبودم. آن‌ها به من هم قول دادند كه فرصت دوبلاژ دوباره به من بدهند اما هيچگاه به وعده‌شان عمل نکردند.

دوباره برگرديم سراغ فيلمنامه، آيا براي تحقيق و نوشتن همكار هم داشتيد؟

همكار که داشتم اما منابع محدود بود. كتاب‌هايي كه من براي نوشتن دليران تنگستان از آن‌ها استفاده كردم اين‌ها بودند؛ دو سفرنامه از جنوب ايران، ‌به سوي شرق،‌ زير آفتاب سوزان، كتاب آدميت، آثار واسموس، پليس جنوب و يك‌‌سري كتاب هم از برادرم كه در آكسفورد درس مي‌خواند گرفتم. برادرم دانشجوي رشته اقتصاد بود. از او خواستم كه اگر وزارت خارجه اسناد گذشته را منتشر كرده يا كتابي در اين‌ باره چاپ شده است برايم بفرستند. او كمك زيادي به من كرد.

چرا از گويش اصلي انتخاب شد؟

آقاي بياباني اصرار داشت كه گويش منطقه‌اي باشد، ولي منوچهر آتشي گفت كه بايد گويش تهراني را هم به کار بگيريم تا همه بتوانند با سريال، ارتباط برقرار كنند. صداي دليران تنگستان در اصل سر صحنه و دوبله باند بود. آنجا مونتاژ كردم و گفتم كه دوست دارم اين‌گونه پخش بشود،‌ ولي گويا صلاح نديدند و پخش نكردند. علاوه بر سريال، فيلم مستند مربوط به همسر رییس‌علی که نام او خيري بود و فيلم همرزمان رییس‌علی را هم براي شاه نمايش دادند. البته من نمي‌دانم كه خود شاه يا فرح آن فيلم‌ها را ديده بودند يا نه اما فهميدند كه چنين آدم‌هايي هم هستند و براي حفظ مملكت خود چنين فداكاري‌هايي كرده‌اند. بنابراين مقرر شد كه به همسر رییس‌علی، مادام‌ العمر ماهي 1500 تومان پرداخت کنند.كساني كه همرزم رییس‌علی بودند مي‌گفتند «واسموس» به ما بدهكار است. انگليسي‌ها تمام لنج‌هاي ما را در دلوار و اطراف آن، نابود كردند و نخل‌هاي ما را به توپ بستند، ولي نه دولت ايران به ما خسارت داد، نه انگليسي‌ها و ما بايد اين خسارت‌ها را بگيريم. پرسيدم چه خسارتي مي‌خواهيد؟ گفتند براي ما جاده بسازند، مدرسه بسازند. مي‌دانيد؛‌ خوب و بد آدم‌ها را بايد گفت. من فيلم اين صحبت‌ها را دادم كه پخش كنند. کساني را مي‌شناختم که گفتم امشب بعد از اخبار قرار است فيلم پخش شود، حتما آن را ببينيد، ولي آن شب هر چه منتظر مانديم فيلم پخش نشد، به واحد پخش تلفن كردم و از آقايي به نام اربابي سوال كردم كه چرا فيلم پخش نشد؟ گفت به ما دستور دادند كه پخش نشود. گفتم پس فيلم را نگه داريد تا بيايم و آن را از شما پس بگيرم، چون كامل نيست. صبح كه رفتم فيلم را بگيرم، گفتند آن را به دفتر آقاي جعفريان برده‌اند. به آنجا رفتم و از منشي او سوال كردم. گفت آقاي جعفريان - معاون كل تلويزيون – گفته مي‌خواهم آن را ببينم. در همان قسمت‌هاي پخش يك ميز دوبله باند بود، اين فيلم را گذاشتم و دستگاه را روشن كردم و شروع کردم به قدم زدن. ايراني در هر مقام و سمت و هر موقعيتي كه باشد، عِرق و احساسي در وجود خود دارد كه نمي‌توان منكر آن شد. ناگهان ديدم شانه‌هاي جعفريان مي‌جنبد، داشت اشك‌هايش را پاك مي‌كرد.

از «خيري‌خانم» همسر رییس‌علی براي‌مان بگوييد؛ از اولين ديدارتان.

براي ديدن او به منزلش رفتيم، ولي نبود. گفتند رفته باغچه‌. ما با دوربين 16 ميلي‌متري رفته بوديم. مسافت دوري را طي كرديم تا اينكه ديديم زير نخل‌ها به قواره سه، چهار قاليچه كوچك سبزيكاري كرده و مشغول آبياري است، اين صحنه و رفتارهاي او در آن شرايط خيلي جالب بود. بچه‌ها از چاهي در همان حوالي با سطل آب مي‌آوردند تا او بتواند باغچه‌ها را آبياري كند. من خودم را معرفي كردم و آرزويم اين بود که دليران تنگستان را ببيند، ولي در آن روستا نه برقي وجود داشت و نه فرستنده تلويزيوني‌اي. وقتي به منزلش رسيديم از گردن خود كليدي درآورد و درِ چوبي فرسوده‌اي را باز كرد. اين حس كه وارد خانه رییس‌علی مي‌شويم براي ما بسيار زيبا بود. داخل شديم، ديديم كه در يك حياط برهوت، يك اتاق خشت و گِلي با يك ايوان و يك تير كج وجود دارد، با يك زيلو و يك حصير كه به جاي زيرانداز و فرش به كار رفته بود. برادرزاده‌ خيري هم آن‌جا بود. مي‌دانستم که احتمالا چيزي ندارد تا با آن از ما پذيرايي كند، ما هم نمي‌خواستيم به زحمت بيفتد، به همين سبب با خودمان ميوه‌هاي فصلي برده بوديم، بچه‌هاي روستا پايين ايوان جمع شده بودند. چشمش كه به ميوه‌ها افتاد، گفت بچه‌ها بياييد جلو و همه را بين آن‌ها تقسيم كرد.

اين را هم بگويم قبل از آنكه با او گفت‌وگو كنم، محمود جوهري - رییس‌علی- را با قبايي سفيد و قطار فشنگ و تفنگ آماده كردم و به انبارك بردم. دوربين را آماده كرديم. به جوهري گفتم از دور، از ميان نخلستان‌ها بيا به طرف خانه. چشم‌هاي خيري خوب نمي‌ديد. رفتم پيشش و پرسيدم از ميان نخل‌ها چه كسي مي‌آيد؟ حس كردم تار مي‌بيند، اما وقتي جوهري نزديك‌تر آمد، شگفتي‌اي در چهره‌اش ظاهر شد، گويي از روزگار گذشته يادهايي در ذهنش زنده شده بود. ‌بعد با لهجه خاص خودش به جوهري گفت: «ها! رفتي تو پوست شير، اما خيلي شبيهي ‌ها!» بعدها از همين فيلم براي يادمان و بزرگداشت مرحوم جوهري استفاده كردم و در پايان هم سكانس صداي ترمز و برخورد شديد ماشين جوهري و تصادف را گذاشتم. يادم است اين فيلم بعد از اخبار و پخش آن خبر ناگوار به نمايش درآمد و مردم از مرگ نابه‌هنگام اين بازيگر نجيب و زيبا خيلي متاثر شدند. به‌ هر حال، از خيري پرسيدم كه چه مي‌كنيد؟ گفت: مي‌بيني كه، نان خشكي به آب مي‌زنيم و مي‌خوريم. جالب است؛ كسي مانند همسر رییس‌علی ناني كه مي‌خورد خشك است و آبي هم كه مي‌نوشد تلخ است. آب شيرين در آن مكان يافت نمي‌شد. گفتم با تنهايي چه مي‌كني؟ گفت من تنها نيستم و به بچه‌ها اشاره كرد: «اين همه بچه!‌ اين‌ها هر روز پيش من هستند.»

درباره رییس‌علی چه گفت؟

مي‌گفت: «او مانند عسل شيرين بود تا حدي كه گلو را مي‌سوزاند. وجودش در سنگر مثل پرچم ايران بود و من هم در سنگر تفنگ او را پر مي‌كردم و به دستش مي‌دادم». راجع به دخالت زنان هم در مبارزات حرف زد. گفت: «چه كسي گفته زنان در آن مبارزات شريك نبودند، پس مردان مبارز در آن موقع بادهوا مي‌خوردند؟». اگر تا چندي پيش در افغانستان 60هزار سرباز آمريكايي حضور داشتند، 268 هزار نفر هم بودند كه اين افراد را تدارك مي‌كردند. بنابراين مقايسه كنيد كه آن افراد چگونه آن زمان مبارزه مي‌كردند. صحبت‌هاي اين زن براي من بسيار زيبا بود. خيلي با هيجان صحبت مي‌كرد و با لهجه غليظ محلي هم حرف مي‌زد. يك نفر حرف‌هايش را براي ما ترجمه مي‌كرد. وقتي جعفريان اين فيلم را ديد گفت افسوس كه كاري براي اين‌ها انجام نشده است. من گفتم اجازه بدهيد اين فيلم را ببرم و آن را تكميل كنم. گفت اين يك سند تاريخي است، همين‌ جا باشد بهتر است. من ديگر آن فيلم را نديدم و هيچ‌ وقت هم پخش نشد. بعدها شنيدم كه در كاخ صاحبقرانيه براي شاه و فرح نمايش‌‌اش داده‌اند. مي‌گفتند فرح تا انتهاي فيلم را ديده بود، اما شاه حوصله اين حرف‌ها را نداشت. اگر شاه فيلم را مي‌ديد براي خودش هم بهتر بود و بيشتر به فكر مردم مي‌افتاد.

فيلمي كه از همسر رییس‌علی ‌گرفتيد، حالا كجاست؟

اين فيلم الان موجود است، ولي متاسفانه وقتي مي‌خواستم سال 1384 از اين گفت‌وگوها يك مستند درست كنم، متوجه شدم كه صداي فيلم روي آن سوار نيست. هر چه دنبال نوار صدا گشتم پيدا نكردم. گفتم شايد دوبله باند بوده. به آرشيو فيلم هم رفتم اما نبود. از آقايان علي ‌باباچاهي و پرويز هوشيار دعوت كردم تا ببينم مي‌شود کاري کرد يا نه اما به نتيجه نرسيديم. بعد به فكر افتادم كه يك متخصص لب‌‌خواني بياورم اما آن هم مشكلاتي همراه داشت. اول اينكه خيري پير بود و دندان نداشت و شكل لب و صورتش اجازه نمي‌داد بفهميم چه كلماتي از ميان لبان او بيرون مي‌آيد. مثل يك جوان نبود كه بتوانيم از عضلات صورت و حركات لب او متوجه چيزي بشويم. از طرفي هم اگر مي‌شد، ‌ما لب‌‌خوان آشنا به گويش آن محل را در دسترس نداشتيم. خيري با لهجه غليظ محلي صحبت كرده بود.

دليل ديدار و گفت‌وگوي دوم شما با خيري چه بود؟

صبح زود يکي از روزهاي خردادماه كه روي ايوان خوابيده بودم، ناصر برهان‌ آزاد آمد سراغم و گفت: بايد براي فيلمبرداري به بوشهر برويد. پرسيدم ماجرا چيست؟ گفت مربوط به زن رییس‌علی است. پيش خودم گفتم: خدايا، نکند براي او اتفاقي افتاده باشد؟ فوري به بوشهر رفتيم و به اتفاق استاندار به آن روستا رسيديم. آنجا متوجه شدم كه براي اين خانم ماهيانه‌اي در نظر گرفته شده كه بايد به شكل رسمي به او تحويل داده ‌شود. چشم خيري درست نمي‌ديد. رفتم و خودم را معرفي كردم. مرا شناخت، چون از او فيلم گرفته بودم. بعد به استاندار اشاره كرد كه در گوشه‌اي ايستاده بود و گفت اين آقا كيست؟‌ گفتم استاندار بوشهر. گفت استاندار يعني چه؟ يكي از اهالي در گوشي برايش توضيح داد كه: يعني حاكم. گفت حاكم بوشهر؟ بعد سكوت كرد و سپس ادامه داد: افسوس كه دير آمدي اي نگار سرمست. آمدي به ما سر بزني؟‌ استاندار، خودش را جمع و جور كرد و خيلي رسمي توضيح داد كه حامل سه فقره چك، هر كدام به مبلغ يك هزار و پانصد تومان است. گفت: از اول فروردين 1354 اين مقرري براي شما در نظر گرفته شده و اين‌ها مال سه ماه گذشته است و از اين پس بايد مادام‌‌العمر هر ماه به شما پرداخت شود. زن رییس‌علی گفت: مادام ‌العمر؟ من 96 سال سن دارم و ممكن است فردا صبح از خواب بيدار نشوم. آقاي حاكم! اين به چه درد من مي‌خورد؟ من به همين نان خشكي كه به آب مي‌زنم عادت دارم. بعد به بچه‌ها اشاره كرد و گفت: براي اين‌ها مدرسه بسازيد، مريضخانه بسازيد، اين‌ها راه ندارند، آب ندارند. استاندار گفت: مطمئن باشيد به اينجا رسيدگي مي‌شود، اما اين پول مخصوص شماست.

جالب اينكه بعد از آن بحث شد كه خيري با آن چك چه كند؟ يکي گفت از بانك خردش کنيم. آقايي گفت: اي آقا‌ اگر بانك اين پول را بدهد، با امنيت جاني اين پيرزن چه كنيم؟ اگر اين پول به دست او برسد،‌ شب دزدها سرش را مي‌برند. خلاصه، بلبشويي به پا شد. اين پول در آن زمان و در آن روستا خيلي زياد بود.

به جز دليران تنگستان موضوع يا داستان تاريخي ديگري را براي تبديل به فيلم يا سريال انتخاب نکرده‌ايد؟ آيا كار ديگري در زمينه مسائل تاريخي يا اسطوره‌اي ايران در نظر داريد كه بخواهيد آن را به فيلم يا سريال تاريخي تبديل كنيد؟

من يك داستاني داشتم در اين مورد كه چطور مي‌شود كه ستم‌كش‌ها وقتي به قدرت مي‌رسند، بدترينِ ستم‌گران مي‌شوند. در صورتي که با تمام وجود خودشان تلخي سيستم را حس كرده‌اند. داستان كيخسرو از شاهنامه را كار كردم. كيخسرو از شخصيت‌هاي عرفاني و از اساطير شاهنامه است. پادشاهي كيخسرو، پايان‌بخش جنگ‌هاي ويران‌گر و پايان‌‌ناپذير ايران و توران بود. او كسي است كه نياي مادري و پدربزرگ خودش را مي‌كشد؛‌ يعني پدر فرنگيس را كه سركرده و فرمانده نيروهاي اهريمني بود. وقتي بر تورانيان پيروز مي‌شود و در مملكت داد و دهش برقرار مي‌‌کند و براي اينکه همه جا آرامش و آباداني برقرار کند، آن‌قدر درگير مي‌شود كه مادر خودش را كه همسر سياوش بود و بسيار هم به او علاقه‌ داشت، پاک از ياد مي‌برد. او، وقتي برمي‌گردد كه جنازه فرنگيس را براي خاكسپاري مي‌بردند. اين داستان را به‌عنوان يك داستان ايراني در دوره آقاي خاتمي پيشنهاد كردم و زنده‌‌ياد سيف‌‌ا... داد هم خيلي تشويقم كرد و مرا به فارابي فرستاد. ولي آن‌ها گفتند فيلمي باب روز بساز، شاهنامه لباس و دكور لازم دارد. مساله‌دار هم هست.

به ‌هر حال كيخسرو بعد از همه آن پيروزي‌ها وقتي به شبستان خود مي‌رود، زره و سلاحش را رها مي‌كند و داخل مي‌شود،‌ پرده‌ها را مي‌كشد و چله‌ نشيني او از همين ‌جا آغاز مي‌شود. دستور مي‌دهد به هيچ‌كس حق ورود ندهند. مريدان و سرداران و پهلوانان از جمله زال كه هزار سال است فرد اساطيري ايران شناخته مي‌شود نسبت به او بدگمان مي‌شوند و همنشين شيطان‌اش مي‌خوانند. حتي غذا هم نمي‌خورد. من تمام ديالوگ‌هاي اين داستان را از حدود پنج‌هزار بيت استخراج كردم و به زبان فردوسي نوشتم. يعني اصل اين ديالوگ‌ها از زبان فردوسي است و من كاره‌اي نيستم و هيچ دستي در آن نبردم،‌ البته به غير دو، سه بيت. چون خود فردوسي ميزانسن‌ها را به ما داده است؛ به عنوان مثال در سكانس شبستان، ‌وقتي فضا را توضيح مي‌دهد و توصيف مي‌كند، شخصيت‌ها هر كدام متناسب با شخصيت و زبان و گويش خود سخن مي‌گويند.

آيا علاقه‌تان به فردوسي بر نگارش و ساخت دليران تنگستان هم اثر گذاشت؟

حقيقت اين است ‌كه فردوسي اثري حماسي و جهاني خلق كرده و ‌خارج از جنبه ادبي و طرح داستان و حماسه‌ آفريني‌هاي آن، انسان به عظمت اين كار پي مي‌برد كه هزار سال بعد از او ما هنوز هم با همان زبان فردوسي صحبت مي‌كنيم. ديگر اينكه به ما يادآوري مي‌كند اگر سرزميني به نام ايران هنوز باقي مانده است، نقش فردوسي در آن بسيار موثر بوده. در ساخت اين سريال هم فردوسي خيلي بر من تاثير گذاشت، زيرا وقتي به جنوب رفتم، خوانيني هنوز آنجا بودند و خودشان كه نه، ولي پدران‌شان در آن نهضت شركت داشتند. خوانين به من يادآوري مي‌كردند كه چه پيش از جنگ و چه در طول جنگ، شاهنامه‌‌خواني بخشي از تداركات جنگ بود و براي تهييج جنگجويان مورد استفاده قرار مي‌گرفت. هر خان، يك پادوي شاهنامه‌‌خوان داشت و شاهنامه همانند قرآن و حافظ و سعدي ‌در اكثر خانواده‌ها و البته در تناسب باسواد آن دوره خوانده مي‌شد. در اين سريال هم چندين صحنه شاهنامه‌‌خواني داريم. يكي از آن‌ها در سه قسمت اول براي مجروحان بدحال كه خواهر احمدخان به حال‌شان رسيدگي مي‌کند شاهنامه مي‌خواند. از بخشو را هم که خيلي خوب شاهنامه مي‌خواند، براي شاهنامه‌ خواني استفاده كردم منتها نقالي نمي‌کرد، بلكه آهنگين و ملوديك مي‌خواند.

بعد هم مساله رجزخواني مطرح است. فردوسي بخش‌هايي دارد كه شاهكار رجزخواني محسوب مي‌شوند و اشارات آن بسيار ظريف و موثر است. مثلا در صحنه نبرد اشكبوس با رستم، اشكبوس که اسب بسيار زيبا و نازنيني هم دارد، دور ميدان مي‌گردد و به رستم مي‌گويد كه چرا پياده آمده‌اي و «سر بي‌تنت را كه خواهد گريست» رستم مي‌گويد: «مرا مادرم مرگ نام تو كرد.» و بعد مي‌گويد: «به شهر شما شير و ببر و پلنگ / سواره بيايند هر سه به جنگ.» بعد مي‌گويد مرا فرستادند كه اسب را از تو بگيرم و همين كار را هم مي‌كند. بخشي كه من بعد از شاه خاموش ساختم، ‌دوازده اپيزود بود و دنباله همين ماجرا را روايت مي‌كرد. منتها آنان گفتند شما نمي‌توانيد روزي چهار دقيقه بگيريد اما يكي پيدا شده است كه روزي6 دقيقه فيلم مي‌گيرد و براي ما كميت مهم‌تر از كيفيت است. من هم به مدير وقت صدا و سيما شكايت كردم كه بابت خريد داستان، پول مرا پس بدهيد، اصلا نمي‌خواهم اين متن را بسازم. سرانجام بابت هر اپيزود 170 هزار تومان به من دادند كه خرج حروف‌چين هم نمي‌شد.سرانجام آن كار را از من گرفتند و گفتند كه دوازده قسمت باقي‌مانده را شما بسازيد و جالب است كه بايد سريالي را مي‌ساختم كه هشت قسمت اول آن حذف شده بود. ساختن كارهاي تاريخي نيازمند بلندنظري و عزم ملي است، چون از آن ملت است.

آن دوازده قسمت چه بود؟

زندگي يكي از قهرمان‌ها به نام شيخ‌حسين چاه‌‌كوتاهي كه خيلي هم آن را دوست دارم و نامش را «باغ پر درخت» گذاشتم.

تمام دوازده قسمت درباره شيخ‌حسين چاه‌‌كوتاهي است؟

بيشتر آن درباره اوست. نقش شيخ را امير دژاكام بازي كرد. در سريال دليران تنگستان كامران نوزاد نقش او را بازي كرده بود.

چرا از اين سريال استقبال نشد؟

من آن را نديدم. تهيه‌‌كننده و سيما‌فيلم و روساي آن موقع سيما‌فيلم – آقايان خسروي و رضا‌بالا - مي‌خواستند كار سريع انجام شود، اما اينکه چه چيزي انجام شود براي‌شان مهم نبود. من هم با خون ‌دل ساختم و به قول حافظ:

«دولت آن است كه بي‌خون ‌دل آيد به كنار / ورنه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست»

چرا برخلاف نام كتاب آدميّت كه دليران تنگستاني بود، شما نام «دليران تنگستان» را براي سريال انتخاب كرديد؟

به اين دليل ‌كه من كل منطقه را مي‌خواستم به تصوير بكشم.

آيا واسموس آلماني هم جزو دليران تنگستان بود؟

نه، اين‌‌طور نبود. من به‌‌خوبي نشان دادم كه او ماموريتي داشت ولي موقعي گذارش به تنگستاني‌‌ها و دشتستاني‌ها مي‌رسد كه دست‌خالي است. انگليسي‌ها تمام چيزهايي را که با خود داشت از او گرفتند و در واقع واسموس به تنگستاني‌ها پناهنده ‌شد. من سندي ديدم كه نشان مي‌دهد واسموس10هزار تومان به غضنفرالسلطنه بدهكار است و خيلي هم تلاش مي‌كند تا از دولت آلمان اين پول را دريافت كند و بدهي خود را بپردازد.در كتاب‌هاي «زيرآفتاب سوزان» و «به‌سوي شرق» آمده است كه آلماني‌‌ها در جريان جنگ جهاني اول ديدند كه فعاليت‌شان در اروپا با مقاومت شديد كشورهاي عمده مثل انگليس و روسيه و فرانسه مواجه ‌شده. مي‌خواستند آن نيروها را متوجه شرق كنند، اين بود كه چندين گروه گسيل كردند. يك گروه را فرستادند براي انفجار در پالايشگاه آبادان كه من هم يك داستان دارم به نام برج‌هاي قلعه تدبير كه از «روزهاي به‌‌يادماندني» حذف شد يا كاراكتر ديگري حتي تا هرات كابل مي‌رود، با پادشاه افغانستان و سران قبايل آن‌جا ديدار مي‌كند تا به هندوستان نفوذ كنند و هندي‌ها را براي رهايي از تسلط انگليسي‌ها تحريك كنند.

کدام برجستگي‌هاي شخصيت رییس‌علی شما را به پرداختن به زندگي ايشان علاقه‌مند کرد؟

آن طور كه از هم‌رزمان رییس‌علی شنيدم او انسان مقبولي بود، كسي كه شخصيت جذابي داشت و ‌البته گاهي اوقات نيز تندخو بود، ولي آن‌طور كه همسرش مي‌گفت شيرين هم بود. رییس‌علی آن كارها را نكرده بود كه در زمان خودش يا هنگام نبودنش «قهرمان» شناخته شود. مساله فقط اين است كه او در بطن يك جريان تاريخي قرار مي‌گيرد و صادقانه نقش خود را ايفا مي‌كند. برعكسِ خيلي‌ها كه مي‌خواهند قهرمان هر مبارزه‌اي شناخته شوند، هدف رییس‌علی فقط تداوم مبارزه است و نه حتي رسيدن به پيروزي در زمان خودش. به نظرم از اينکه درباره‌اش با زباني شعرگونه گفته‌اند: «دستش از خاك بيرون است»‌ منظورشان همين بوده. اين‌ها شمه‌اي از همان چيزهايي بود كه مي‌كوشيدم به محمود جوهري القاكنم.

چه‌گوارا مي‌گويد: كسي كه انقلاب مي‌كند و به پا مي‌خيزد، در واقع به جايي مي‌رسد كه فكر مي‌كند شرايط تحمل‌‌ناپذير است و در اين شرايط شروع مي‌كند به عكس‌العمل نشان‌‌دادن و به فكر اين نيست كه نيروي كافي ندارد. به اين نمي‌انديشد كه كشته مي‌شود و به اين هم فكر نمي‌كند كه دشمن خيلي نيرومند است و حتي از داخل كشور عليه او توطئه مي‌كنند.‌ او عزمش جزمِ مبارزه است. در همه جاي دنيا اين اتفاق مي‌افتد. لومومبا، زاپاتا، ‌چه‌‌گوارا و رییس‌علی هم همين گونه هستند. يكي ديگر از ويژگي‌هاي اخلاقي رییس‌علی اين بود كه بين جمع بزرگان مثل خوانين يا سرداران و رهبران، بسيار ساكت و فرزانه‌‌وار خاموش بود. فقط يك هدف داشت و آن هم ادامه مبارزه بود. انگليسي‌ها هم خوب مي‌دانستند چه كسي را بايد از سر راه بردارند. در زندگي شخصي - طبق روايت ديگران- سه همسر و به قولي دو همسر داشت كه خيري همسر آخرش بود. رییس‌علی بسيار محبوب بود و اهل گردآوري مال و ثروت هم نبود. من ادعا نمي‌كنم كه او بر دانش سياسي زمان خود اشراف داشت، ولي مشروطيت بر وي تاثير گذاشت و علاوه بر حس سياسي، كمي سواد هم داشت.

مردم ما رییس‌علی را با چهره زنده‌‌ياد محمود جوهري مي‌شناسند، ‌اين مساله در شما كه خالق اين اثر هستيد، چه حسي به وجود مي‌آورد؟

ما خيلي كار کرديم تا چهره جوهري درست شد. او سيمايي جذاب و چشماني نجيب داشت. كارش صادقانه بود. اهل نماز هم بود. هر كدام از اين ويژگي‌ها عالمي دارد. من چه مي‌توانم بگويم، وقتي او در جواني درگذشت و حتي حاصل كار خودش را هم در دليران تنگستان، درست و حسابي نديد.

شايد يكي از دلايل جاودانگي جوهري مرگ نابهنگامش بود. مردم بعد از اين سريال او را در هيچ نقشي نديدند.

جوهري تازه ازدواج كرده بود. گاهي اوقات که مي‌خواست از بوشهر به تهران برگردد، خجالت مي‌كشيد به من بگويد و هاشم اركان را واسطه مي‌كرد تا دو، سه روز مرخصي بگيرد. من هم در حدي كه به كارمان لطمه نخورد به او مرخصي مي‌دادم، چون‌ بعضي‌ها مي‌رفتند و با ريش و سبيل اصلاح‌كرده برمي‌گشتند و تا مدتي از دست ما كاري ساخته نبود.

اگر مي‌ماند، ستاره مي‌شد؟

هر چند اهل شهرت ‌طلبي و ثروت‌ نبود ولي حتما ستاره مي‌شد. خلوص و فداكاري او و ديگران در اين سريال مثال‌‌زدني است. خود من در همين سال‌ها وقتي مي‌خواستم يك فيلم بسازم خيلي اذيتم شدم. مثلا شخصي برايم نامه نوشته بود كه آقاي شهنواز، من حاضرم سر صحنه فيلم شما جاروكشي هم بكنم، ولي بعد كه با او قرارداد بستم ،گفت: من فقط در صحنه‌هايي حاضر مي‌شوم كه ديالوگ داشته باشم، در غير اين‌صورت نمي‌‌آيم.

محمود جوهري اهل اين حرف‌ها نبود. من با او قراردادي 40‌هزارتوماني بستم و قرارداد نيز براي6 يا هفت ماه بود، در حالي‌ كه دو سال تمام به محل ساخت سريال رفت و آمد كرد و فعال بود. من نيز در پايان كار برايش درخواست پاداش كردم و 40هزار تومان ديگر به او پرداختند، محمود هم نوروز ۱۳۵۵ با اين پول يك اتومبيل پيكان جوانان قرمز رنگ خريد، با همان به مسافرت رفت و تصادف كرد و كشته شد. يك نفر به من گفت كه تو باعث شدي كه او ماشين بخرد، چون تازه رانندگي ياد گرفته بود. البته آن جاده، خيلي خطرناك است و شوربختانه هنوز هم قرباني مي‌گيرد. در آن تصادف، همسر محمود هم كشته شد و فقط فرزندشان زنده ماند كه در كرج زندگي مي‌كند. پدر مرحوم جوهري نيز چند سال پيش فوت كرد.

بعد از گذشت اين همه سال و با وجود اقبال از اين سريال، اگر بخواهيد دليران تنگستان را دوباره جلوي دوربين ببريد، آن‌را چگونه مي‌سازيد؟

من نمي‌خواهم اين سريال را بازسازي كنم. آن‌قدر قهرمان در اين مملكت داريم كه کسي نام آن‌ها را هم نشنيده است، پس چرا اين كار را بكنم؟ گذشته از اين‌ها، اگر كاري مقبوليت دارد چرا بايد دوباره آن را تكرار كنيم؟

منظورم اين بود كه به ‌هر حال در اين سال‌ها به نكات جديدي درباره رییس‌علی رسيده‌ايد. آيا نمي‌خواهيد آن‌ها را به سريال اضافه كنيد؟

در خانه اگر كس است، يك حرف بس است. من حرف خودم را زده‌ام. ديگر آن توش و توان سابق را ندارم كه بتوانم با آن شور و شوق كاري را شروع كنم و به پايان برسانم. ‌آن حال و هوا و شرايط و آن آدم‌هاي صادق و صميمي را نمي‌توانم پيدا كنم. من تجربه تلخي از مديريت سيما‌فيلم و آن خانم تهيه‌كننده دارم. آن‌ها بلا زياد بر سر من آوردند. البته يك چيز را بايد بگويم و آن اينكه اگر كسي غير از من چنين كاري بكند، ‌اولين شرط آن اين است كه اگر مي‌خواهد كارش ماندگار باشد و مقبوليت بيايد، ‌بايد بگردد دنبال كساني مثل محمود جوهري. اگر چنين افرادي را بيابد، اگر شرايطش فراهم باشد و اگر همه گروه با حسن ‌نيت و صادق باشند مي‌تواند اين كار را انجام دهد.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=97940

نظـــرات شمـــا