عزیزم حرف های او را هم مي بيند
با خودم می گویم چقدر خوب است که عزیزم مثل من نیست که بتوانند همزمان به چند نفر و چند چیز فکر کند و جواب کسی که با او حرف می زند را هم بدهد!
كدخبر: 110516
1398/06/27

یکی دیگر از اتّفاقاتی که روزگارِ ما را تیره و تار کرده و آرامش را از ما گرفته و طعمِ زندگی را تلخ کرده و ما را حیران و سرگردان نموده و به خاک سیاه نشانده این است که حواسمان جمعِ یکی نیست... یک دل داریم و چند دلبر و دلبرانی که از دور دل می برند و از نزدیک زهره!

از این نظریه "کارل گوستاو یونگ" استفاده ها کرده ام و در کلاس با بچه ها سخن ها گفته ام که یکی از اصلی ترین شاخصه های خوشحالی - در معنای داشتنِ حالِ خوب و رضایتِ از زندگی - این است که آدمی کسی را برای دوست داشتن داشته باشد، کسی که نیمه دیگرش باشد، کسی که حواسش جمعِ او باشد...

آیا تا به حال با خود اندیشیده ایم که چرا عزیز و عزیزان ما یعنی مادر و مادربزرگانِ مهربان ما، که برخی در خاک آرمیده اند و برخی هنوز مایه برکت زندگی اند، این همه آرامش داشته و دارند؟ یکی از رمز و رازهای بزرگِ آرامش آن ها هم این بوده است که دل در گرو یکی داشته اند: "چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن"، گوشِ جانشان هم به یکی می سپردند... عجبا! که آن ها صدای آن یکی را هم می شنیدند و هم می دیدند... ما و شما هم بودیم اما نه در آن جای که او بود، ما در جای خود بودیم... از نظر او، ما در جای دیگری بودیم... این بود که حواس او پرت ما نمی شد و چنین بود که او پرت و پلا نمی گفت!

و ما امروز حواسمان جمع یکی نیست، حواسمان خیلی پرت است و به همین جهت پرت و پلا زیاد می گوییم و کسی که پرت و پلا زیاد می گوید حتما پرت و پلا زیاد می شنود و لاجرم زندگی اش هم در پرت و پلا می گذرد... و این است که روزگارمان تیره و تار شده و آرامش نداریم و طعمِ خوش زندگی را نمی چشیم و حیران و سرگردانیم و به خاک سیاه نشسته ایم و هر روز هزار بار آرزوی مرگ می کنیم!!!

این حکایت با هم بشنویم: عزیز گوش هایش سنگین نیست، اما موقع حرف زدن با تلفن هیچ چیز جز حرف های کسی که پشت تلفن هست را نمی شنود... هرچقدر بلند حرف بزنی خودت را بالا پایین بیندازی با ایما و اشاره حرف هایت را بگویی، فایده ای ندارد...

همیشه بعد از این که حرف زدنش تمام می شود و گوشی را سر جایش می گذارد، می گوید: نفهمیدم چه می گفتی، یک کلمه از حرف هایت را هم نشنیدم و بعد زُل میزند به آدم و می گوید: حالا بگو...

عزیز حرف زدن با تلفن را دوست ندارد! انگار فقط دوست دارد حرف ها را از توی چشم های کسی که با او حرف می زند، بشنود؛ وقتی یکی پیشش نباشد مجبور می شود تمام گوش و حواسش را بسپرد به صدایش...

با خودم می گویم چقدر خوب است که عزیزم مثل من نیست که بتوانند همزمان به چند نفر و چند چیز فکر کند و جواب کسی که با او حرف می زند را هم بدهد!

چقدر خوب است که تمام حواسش را فقط به یک نفر می دهد! چقدر خوب است حرف زدن با کسی که مطمئنی عجله ای برای تمام شدن حرف هایت ندارد و چقدر خوب تر است حرف زدن با کسی که دوست دارد حرف هایت را همراه با شنیدن، ببیند!

به عزیز، به خودم، به اطرافیانش، به این دنیا، به دل مشغولی آدم ها فکر می کنم و بعد با خودم می گویم این بار باید از هرکسی که عزیز تلفنی با او حرف می زند یک عکس بزرگ بگیرم و به دیوار روبرویی میز تلفن بزنم آخر عزیز خیلی دوست دارد موقع حرف زدن به چشم های آدم ها نگاه کند...

منبع: