مرا امضا کنید لطفن
امیدغضنفر
كدخبر: 144666
1401/03/10

مخاطب جان!

روزگاری در بخشی از زمین که انگار تکه یی از بهشت بود، درخت می زیستم و شولای سبز یک "کاج"، پیکرم را می پوشاند.

در بامگاهی، صدای دهشتناک هیولای فلزی برنده و چرخانی را شنیدم که گویی به سمت من می آمد. در مجال پلک برهم زدنی، دندان هیولا را بر تن ام احساس کردم که بی رحمانه مرا می درید و خون سبزم را به سمت نوبتیان می پاشاند. ناگاه به شکل ذراتی فشرده و اکلیل وار از کالبدم رها شدم و در فراز، تکه های ام را نگریستم که بر بستر خاک، آرام گرفته بودند.

  

در آمیزه ی بهت و بغض، دیدم هیولایی چرخ دار با انبوهی از تکه های من و هم ریشه های ام به راه افتاد.

هم سفر با هم نفس ها، منی را نگریستم که دیگر شبیه من نبود و انگار سال ها دور شده بود از درخت زیستن.

در جنگل فلز، بریدن پوسته را به انتظار خفتم. با گذر زمان، اندک اندک به هیاتی دیگر درآمدم و آن گاه حیاتی دیگر را در کالبدی با روح کاج آغاز کردم.

مخاطب جان!

اکنون:

یک مجموعه شعرم/ با تیراژ هزار شما / در جشن امضا / مرا امضا کنید/ لطفن/ و بگذارید با شما / عکس بگیرد/ مولف/ با اجازه ی عالی جناب "بارت".

منبع: