کد خبر : 1071       تاریخ : 1392/05/01 10:26:27
قَصاب

قَصاب

ننه صغرا از پَس پنجره بُنگُم زد، گفت: دی غومضا بیو نذر داریم ، سی بچه ی صغرا می خوایم حیوون بکشیم.......

ننه صغرا از پَس پنجره بُنگُم زد، گفت: دی غومضا بیو نذر داریم ، سی بچه ی صغرا می خوایم حیوون بکشیم. رفتم خونه شون دیدم یه قصابی ویسیده و کارد تیزی هم دسشن و یه حیوونی هم او هل بسته . گُفتم:ا ُو دادی سی حیوون؟ گفت: نمی خواد، ولش کن، ندادمُش.گفتم: یعنی چه؟ بُیَد اُو سی حیوون بدی، حیوون کشتن قاعده داره. گفت: برو تو فضولی نکن، فضولی نکن.

بعد کاردکو تیز کرد، حیوون اُورد و کارد نهاد زیرخِر حیوون، خِرخِر برید. پوسشم ور آورد.گوشتم هم کل کل کرد نهاد او هل.کارش که تموم شد ،پرسِش کردن چقدرپیلت  میشن؟ گفت: دویست تومن.گُفتم : دویست تومن؟ چه خبرن؟ مگه آدم کُشتی؟ گفت: خیلی فضولی نکن، پیلُم بدین می خوام برُم.همه چی گیرون شده ،گوشت شده خدا تمن، برنج شده خدا تمن، یه ریش تراشی میخوای بخری خدا تمن بید پیل بدی.دیگه دویست تمن چنن؟

گُفتم: حقیقتا که...!!.

گفت: خیلی فضولی نکن با ماشین ریت میگردُما، گفتُم: والله تو همه کارمی کنی، ریم بگردی هم کی می تونه جلوت بگیره.

قصاب در اومد گفت: کاری نکن از بالای بوم بندازمت دومَنا. گفتُم: یی کارکو هم سی تو سهلن ، مگه کسی جلو دارتن؟

خلاصه دویست تومن اِسد و رفت. تابستان-1392


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=1071

نظـــرات شمـــا