کد خبر : 15858       تاریخ : 1393/03/09 10
 اصل تویی

اصل تویی

در همراهی با استاد وارسته ام: دکتر مسلم زمانی

در همراهی با استاد وارسته ام: دکتر مسلم زمانی
«ایام عید بر شما مبارک باد
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند
مبارک شمایید». شمس تبریزی
بهار می آید و بر زمینِ آبستنِ دانه و سیراب، می رویاند گل های زرد و سرخ و نیلوفری را بر بستری از سبزه های لطیف جادویی و می رویاند جوانه های گرمِ عاشق را بر تنِ خسته ی شاخه های به جا مانده از سرمایِ نفس گیرِ زمستان  و می پوشاند شکوفه های سپید را بر قامتِ خمیده و تکیده ی درختان، تا تو و من بنشینیم در سایه سار رویایی و اهوارایی اش و اندیشه کنیم به حال خویش، در سکوتی که زیباترین انعکاس فرزانگی است تا شاید از این اشارت ها، بشارت یابیم به سوی فراهشیاری و دانایی.
عجب آنکه از این همه اشارت ها ی اهل بشارت، ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را و "عادت" و به پیامدش "فراموشی" را که می توانست صفای جان ما باشد: در گذر از فصل های های سرد وخشک، اینک، بلای جان ما شده است حتا در فصل های سبزه و گل. و چه ساده می گذریم از کنار آموزه های طبیعت و معلمانِ طبیعت و رسولان ماورای طبیعت که بسیار گفته اند و نوشته اند که حکایت هستی، حکایتِ توست  و جهان و اندر تو است. و عجب آنکه، ما، برخلاف این هشدارهای هوشمندانه، گاه با سرعت و گاه آهسته ولی به حقیقت، پیوسته، به سوی اضمحلال می رویم چون مرکز را وانهاده ایم و به پیرامونش دل بسته ایم.
از جمله ی این فرزانگانِ هوشمند و یا بر جمله ی بسیاری از این فرزانگانِ هوشمند "مولانا جلال الدین محمد بلخی" است که به گویاترین زبان ممکن یعنی زبان عرفان یعنی زبانِ اعماقِ درون انسان، می فرماید: «یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام. خداوندگار فرمود که در عالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست، اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست، و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی، هیچ نکرده باشی ـ همچنان که پادشاهی تو را به ده فرستاد برای کاری معین، تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی؛ چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هیچ نگزاردی.اگر تو گویی که اگر آن کار نمی کنم، چندین کار از من می آید، آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند. همچنان که تو، شمشیرِ پولادِ هندیِ بی قیمتی ـ که آن در خزاین ملوک یابند ـ آورده باشی و ساطورِ گوشتِ گندیده کرده که «من این تیغ را معطل نمی دارم؛ به وی چندین مصلحت به جای می آرم.» یا دیگ زرین را آورده ای و در وی شلغم می پزی که به ذره ای، از آن صد دیگ به دست آید. یا کارد مُجَوهر را میخ کدوی شکسته کرده ای که «من مصلحت می کنم و کدو را بر وی می آویزم و این کارد را معطل نمی داری.» جای افسوس و خنده نباشد؟ چون کار آن کدو به میخ چوبین یا آهنین ـ که قیمت آن به پولی است ـ بر می آید، چه عقل باشد کارد صد دیناری را مشغول آن کردن؟
حق تعالی تو را قیمت عظیم کرده است. می فرماید که: اِنَّ اللهَ اشتَرَی مِنَ المُؤمِنینَ اَنفُسَهُم وَ اَموالَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّه.»(ص10) و همچنین فرموده است: بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم. آخر، این همه برای توست. اگر فقه است، برای آن است تا کسی از دست تو نان نَرباید و جامه ات را نَکَند و تو را نَکُشد تا تو به سلامت باشی. و اگر نجوم است، احوال فلک و تأثیر آن در زمین ـ از ارزانی و گرانی، امن و خوف ـ همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای  توست و اگر ستاره است ـ از سعد و نحس ـ به طالع تو تعلق دارد، هم برای توست. چون تأمل کنی، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو. چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب ها و احوال ها و عالم های بوالعجب بینهایت باشد، بنگر که تو را که اصلی چه احوال باشد.»(ص12)
در همین راستا باز می فرماید: «تو را غیر این غذای خواب و خور، غذای دیگر است که اَبیت عِند رَبّی یُطعِمُنی وَ یُسقینی. درین عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری. آخر، این تن، اسب توست و این عالم آخور اوست؛ و غذای اسب غذای سوار نباشد، او را به سرِ خود خواب و خوری است و تنعمی است.
اما سببِ آنکه حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است: تو بر سرِ اسب در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران عالمِ بقا، مقام نداری. دلت آنجاست، اما چون تن غالب است، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای ـ همچنان که مجنون قصد دیار لیلی کرد: اشتر را آن طرف می راند تا هوش با او بود. چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد، اشتر را در ده بچه ای بود، فرصت می یافت، باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد، دو روزه راه باز گشته بود. همچنین سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که این اشتر بلای من است. از اشتر فرو جست و روان شد.»(ص11 و12)
و چه جالب، این هم حکایت ماست که: «می گویند پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته  با کمال کودنی و بَلادت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم.
گفت: آنچه داری گرد است و زرد است و مُجَوَّف است.
گفت: چون نشان های راست دادی، پس حکم کن که آن چه چیز باشد؟
گفت: می باید که غربیل باشد.
گفت: آخر، این چندین نشان های دقیق را، که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوت تحصیل و دانش؛ این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟
اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را، که به ایشان تعلق ندارد، بغایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته، و آنچه مهم است و به او نزدیکتر از همه آنِ  است خودی اوست و خودی خود را نمی داند. همه ی چیزها را به حَلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست، و این حلال است یا حرام است. خود را نمی داند که حلال است یا حرام است، جایز است یا ناجا یز، پاک یا ناپاک است!»(ص12 و13)

* تمام نقل قولها به نقل از: مولانا جلال الدین محمد بلخی، گزیده فیه ما فیه، تلخیص  حسین الهی قمشه ای، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1377، صص 13 ـ 9.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=15858

نظـــرات شمـــا