کد خبر : 15860       تاریخ : 1393/04/10 11
دوستت دارم

دوستت دارم

گابریل خوزه گارسیا مارکز، رمان‌نویس، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی، مشهور به گابو یا گابیتو (برای تحبیب به معنای گابریل کوچک) به‌واسطه‌ی ابتلا به سرطان غدد لنفاوی در سن 87 سالگی (در 17 اوریل 2014 میلادی) در مکزیکوسیتی با زندگی اجتماعی اش وداع کرد. وی بعد از اعلان‌ رسمی و تأیید خبرِ بیماری‌اش، ‌متن زیر را به‌عنوان وداع نوشته است.

گابریل خوزه گارسیا مارکز، رمان‌نویس، روزنامه ‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی، مشهور به گابو یا گابیتو (برای تحبیب به معنای گابریل کوچک) به‌واسطه‌ی ابتلا به سرطان غدد لنفاوی در سن 87 سالگی (در 17 اوریل 2014 میلادی) در مکزیکوسیتی با زندگی اجتماعی اش وداع کرد. وی بعد از اعلان‌ رسمی و تأیید خبرِ بیماری‌اش، ‌متن زیر را به‌عنوان وداع نوشته است.
  نوشتار زیر کوتاه است و ساده و در عین حال بسیار دردمندانه و از واقعیت ها ی تلخ و شیرینِ زندگی ما سخن می گوید. این نوشتار بسیار ساده است و در عین حال حکیمانه.واژه واژه ی این نوشتار عمق سادگی و نجابت و سخاوتِ روح نویسنده اش را آشکار می سازد. این نوشتار از بدویت معصومی سخن می گوید که اسیر مناسباتِ بیمارِ انسانِ عصر مدرن نشده است، این نوشتار پیامبرگونه است و بر ابدیت تاثیرگذار است. در زمانی که غمگینانه مرگ گابو را از طریق فضای مجازی پیگیری می گردم، در عین حال بسیار خوشحال شدم که جوانان و نوجوانان، این قدر، تحت تاثیر این نوشتار واقع شده اند، بسیاری از پیامک هایی که زیر این نوشتار بود حکایت از خستگیِ آن ها از تمدنِ ملالت آور امروز داشت و این مقدمه ای خواهد بود برای بازگشت به سوی بدویت معصوم یعنی بازگشت به سوی خدای مهربان، پیامبر رحمت، سادگی، معنویت، دوستی، نور، آفتاب، روح، احساس، عاطفه، شیدایی، عشق، کودکی، اکنون و بازگشت به سوی زیبایی و طراوتِ زندگی. من بسیار امیدوارم که انسان دوباره برگردد به سوی زندگی، پس از پیمودن این همه راه های پُر پیچ و خم و این همه تلاش از پی هیچ و این همه خستگی و کسالت و دلمردگی. اینک با هم می خوانیم وصیت گابریل کوچک را:
«اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، شاید نمی‌گفتم همه‌ی آنچه که می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم را.
اشیاء را دوست می‌داشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان را.
رویا را به خواب ترجیح می‌دادم، زیرا فهمیده‌ام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، ۶۰ ثانیه نور از دست می‌دهم.
راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند.
اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم، عریان یله می‌شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم، بلکه روحم را عریان می‌کردم.
اگر مرا قلبی بود، تنفرم را می‌نوشتم روی یخ و چشم می‌دوختم به حضورِ آفتاب !
خداوندا..! اگر تکه‌ای زندگی از آنِ من بود، برای بیان احساسم به دیگران، یک‌روز هم تأخیر نمی‌کردم،
برای گفتنِ این‌حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوقِ شیدایی.
انسان را قانع می‌کردم که چه اشتباه بزرگی‌ست گریز از عشق به‌علتِ پیری… حال آن که پیر می‌شوند وقتی عشق نمی‌ورزند.
به یک کودک بال می‌بخشیدم بی آن که در چگونگیِ پروازش دخالت کنم.
به سالمندان می‌آموختم که مرگ با فراموشی می‌آید، نه پیری.
ای انسان‌ها…! چقدر از شما آموخته‌ام: آموخته‌ام که همه می‌خواهند به قله برسند، حال آن که لذتِ حقیقی در بالارفتن از کوه نهفته است، آموخته‌ام زمانی که کودک برای اولین‌بار انگشت پدر را می‌گیرد، او را اسیرِ خود می‌کند تا همیشه، آموخته‌ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دستِ یاری به سویش دراز کرده باشد، چه بسیار چیزها از شما آموخته‌ام، ولی افسوس که هیچ‌کدام به کار نمی‌آید وقتی که در یک تابوت آرام می‌گیرم تا به همتِ شانه‌های پرمهرِ شما به خانه‌ی تنهایی‌ام بروم.
همیشه آن‌چه را بگو که احساس می‌کنی و عمل کن آن‌چه را می‌اندیشی.
آه ...اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که تو را خفته می‌بینم، با تمامِ وجود در آغوش می‌گرفتمت و خداوند را به‌خاطر این‌که توانسته‌ام نگهبان روحت باشم شکر می‌گفتم.
اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که تو را درحالِ خروج از خانه می‌بینم، به آغوش می‌کشیدمت
فقط برای آن‌که اندکی بیش‌تر بمانی صدایت می‌زدم.…
آه…! اگر بدانم امروز آخرین‌بار خواهد بود که صدایت را می‌شنوم، فردفردِ کلماتت را ضبط می‌کردم تا بی‌نهایت‌بار بشنومشان.
آه…! که اگر بدانم این آخرین‌بار است که می‌بینمت، فقط یک‌چیز می‌گفتم: دوستت دارم بی‌آن‌که ابلهانه بپندارم تو خود می‌دانی.
همیشه یک ‌فردایی هست و زندگی برای بهترین‌کارها فرصتی به ما می‌دهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همه‌ی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط می‌خواهم به تو یک‌چیز بگویم: دوستت دارم، تا هیچ‌گاه از یاد نبری.
فردا برای هیچ‌کس تضمین نشده است، پیر یا جوان، شاید امروز آخرین‌باری باشد که کسانی را می‌بینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده، عمل کن، همین‌امروز، شاید فردا هیچ‌وقت نیاید و تو بی‌شک تأسفِ روزی را خواهی‌خورد که فرصت داشتی برای یک ‌لبخند، یک‌ آغوش، اما مشغولیت‌های زندگی، تو را از برآوردن آخرین خواسته‌ی آن‌ها بازداشتند.
دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‌ها مدام در گوششان زمزمه کن، مهربانانه دوستشان داشته باش.
زمان را برای گفتنِ یک “متأسفم”، “مرا ببخش”، “متشکرم” و دیگر مهرواژه‌هایی که می‌دانی از دست آمده.
هیچ‌کس تو را به‌خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‌آورد، پس از خداوند، خرد و تواناییِ بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چه‌حد برای تو عزیز است.»


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=15860

نظـــرات شمـــا