کد خبر : 1617       تاریخ : 1392/05/30 14:45
حکایت من و پیغام

حکایت من و پیغام

من مهدی جهانبخشانم وطنز می نویسم. قبلا یک مهدی جهانبخشان معمولی بودم. بذارید برم سر اول ماجرا،سال 41 با کاغذ و مداد وخودکار وخودنویس آشنا شدم وتا سال 54 هی نوشتم ونوشتم

مهدی جهان بخشان

( روزنامه نگار و عضو هیأت تحریریه  پیغام)

من مهدی جهانبخشانم وطنز می نویسم.  قبلا یک مهدی جهانبخشان معمولی بودم. بذارید برم سر اول ماجرا،سال 41 با کاغذ و مداد وخودکار وخودنویس آشنا شدم وتا سال 54 هی نوشتم ونوشتم.البته مشق شب واین چیزا ،بعدش هم رفتم سربازی و تموم کردم وبرگشتم و شغلی دست وپا کردم ویک عدد زن گرفتم وسه عدد بچه نصیبم شد.خیلی عادی دست تو جیبم می کردم و تو خیابون وکوچه وکوی وبرزن برای خودم قدم می زدم ونه خودم ونه هیچ کس نمی فهمید که طنز نویسم.چون هنوز طنز نویس نشده  بودم.حالا وسط ماجرا. توسال74 یه هفته نامه محلی برای اولین بار بعد از انقلاب اومد نشست کنار سایر روزنامه ها و مجلات،اسمش آیینه جنوب و رئیس اش هم آقایی بود به اسم محمد دادفر.محمد تو هفته نامه اش گفت: با هر فکر و ایده و دیدگاهی بیاین تو هفته نامه ی من بنویسید. خیلی ها می رفتند  رو کاغذ چیزایی می نوشتند و می دادن آقای دادفر  او هم چاپش می کرد. من ،اما روم نمی شد. می گفتم:آخه من چکاره ام که برم بنویسم. البته خیلی دلم می خواست بنویسم. یه روز استاد صغیری رو دیدم گفتم: یه طرحی دارم به اسم دی منگ منگو که انتقاد به زبان طنز از اوضاع اجتماعی و به لهجه بوشهری است.گفت: بنویس بده من. منم نوشتم و دادم استاد و استاد هم چند تا نوشته من و چند نوشته خودش را در یک ستون به نام پیرزن منگ منگو نوشت و بعد از مدتی فکر کنم کمرش درد گرفت یا دستش یا شایدم هیچ جاش درد نگرفت و ننوشت.همون رئیسی که گفتم ،یعنی آقای دادفر نمی دونم از کجا شنیده بودکه کار و طرح مال من بوده ،گفت: بیا بنویس.رفتم یه مقدار من به او نگاه کردم ویه مقدار هم او به من نگاه کرد،او به سبیل من و منم به ریش او خیره شده بودم.گفت: مو محمددادفر مو تنگسیرم.من هیجان زده شدم گفتم: نگین زارممد بگین شیرممد، نگین زار ممد بگین شیرممد، بعد بهش گفتم: من تو فیلم تنگسیردیدم نقش بهروز وثوقی بازی می کردی، تفنگ دستت بود وهی می رفتی چند تا آدم بی جون می کردی.آقای دادفر گفت:آقای جهان بخشان شغرت نگو ،اینا به اون ربطی نداره، بیا برامون پیرزن بنویس.خلاصه چندسال پیرزن منگ منگو می نوشتم وکسی هم نمی فهمید ،هرکی می گفت: فلانی می نویسه،بعضی ها می گفتند: صاحب نداره،شبا،جنّا میان طنز می نویسن و می ذازن تو دفتر آیینه جنوب ومی رن.

بعد چند سالی یه آقایی پیداشد به اسم سعید مرتضوی ،این آدم دلسوز روزنامه ها بود ودوستشون می داشت وهر وقت می دید اعضا وکارکنان روزنامه خسته هستند، می گفت:تعطیل کنید برید خونه هاتون استراحت کنین.به محمد دادفر هم همین حرف رو زد. خب معلومه دیگه منم طنز نمی نوشتم ،یعنی جایی نبود که بنویسم.طنز مثل بارون ازم می بارید.تا این که دادفر بهم گفت:یه روزنامه پیدا کن برو بنویس.خوبیت نداره که طنز نویس باشی و ول بگردی ،مثل زنی که جوون باشه و شوهرش بمیره و نره شوهر برای خودش پیدا کنه.منم رفتم شوهر پیدا کردم .نه ببخشید رفتم یه جایی ییدا کردم به اسم پیغام که دوتا آدم می گردوندنش و مثل خدا بیامرزها لاله ولادن بهم چسبیده بودند .یکیش آقای رضامعتمد حافظ دالکی و یکیش هم آقای علی هوشمند اخوان ثالث دیر بود. اونجا اسم طنزم عوض کردم وگذاشتم پیرزن دات کمپه.تو آیینه ی جنوب اسم قهرمان طنزم ننه عبدالمحمد بود و تو پیغام ننه عبدالمحمد کشتم و به جاش گذاشتم دی غومضا(مادر غلامرضا).خلاصه هی نوشتم و نوشتم تا دیگه از مهدی جهانبخشان عادی شدم مهدی جهانبخشان طنز پرداز. لهجه هردوتاشون هم بوشهری بود چون می خواستم کلمه ها وگویش های بوشهری از بین نرند.

تواین هفته نامه پیغام دو تاخانم بچه بودند(چون هنوز عذبند وهمسریابی نکردند واسه همین می گم خانم بچه)اینا خیلی باعث عذاب من شدند. یکیش خانم عقیلی مهر که نوشته های منو تایپ می کرد و پرغلط وغلوط بود چون بوشهری رو به  لهجه ی غلیظ کازرونی می نوشت و خلاصه گفتم خدایا منو ازدست این خانم بچه نجات بده، خداهم دعای منو اجابت کرد و دانشگاه قبول شد و شایدم الان داره دکتراش می خونه ،دقیقا نمی دونم.یکی دیگه از این خانم بچه ها خانم جمالی اهل اهرم که هنوز هستش وبرای من مثل زن بابا می مونه، همش زنگ می زنه: طنز پیرزن نوشتی؟این بنویس، اونو ننویس.منم که تنبلم وحوصله نوشتن ندارم تا زنگ می زنه هنوز ننوشتی؟تندتند دست به کار می شم و طنز پیرزن می نویسم وتایپ  وایمیل می کنم می فرستم تا دیگه اذیتم نکنه. حالا هم زنگ زده :پیغام پونزده سالش شده ،به همین مناسبت یه طنزی ،چیزی ،مقاله ای بنویس.دستورم داده یه صفحه آچهار هم بیشتر نباشه.منم به خاطر همین بیشتر نوشتم ،ببینم می خواد چکارکنه؟ می خواد سانسورش کنه؟خب سانسور کنه تا منم داد بزنم سانسور چی ،سانسورچی. وای حرف اصلی یادم رفت، پیغام پونزده سالش شده  و وقت شوهرش.مبارکه ایشاالله .تبریک می گم به دکتر معتمد(تازگی همه بهش میگن دکتر .دکترای ادبیات فارسی گرفته)وعلی هوشمند هم که حالا اونم واسه خودش برو وبیایی داره ویه هفته نامه در میاره به اسم پیام عسلویه.خانم جمالی اگه جرات داری مطلبم سانسور کن اگه اینکارو کنی "اهرم نمی شُم،می شُم بنی گز"

* روزنامه نگار و عضو هیأت تحریریه  پیغام

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=1617

نظـــرات شمـــا