کد خبر : 1878       تاریخ : 1392/06/06 09:54:07
دیوانگی یا عاقلی

دیوانگی یا عاقلی

جهان امروز به شدت به هم ریخته است، همه ی چیزهایی که در ارتباط با انسان است، به هم ریخته است. مرزها، رنگ ها، خانه ها،کوچه ها، زیبایی ها، زشتی ها، ماشین ها، دوستی ها، ارتباطات، ارزش ها، ضد ارزش ها و خود انسان نیز که مثلا قرار بود اشرف مخلوقات باشد نیز به شدت به هم ریخته است.

جهان امروز به شدت به هم ریخته است، همه ی چیزهایی که در ارتباط با انسان است، به هم ریخته است. مرزها، رنگ ها، خانه ها،کوچه ها، زیبایی ها، زشتی ها، ماشین ها، دوستی ها، ارتباطات، ارزش ها، ضد ارزش ها و خود انسان نیز که مثلا قرار بود اشرف مخلوقات باشد نیز به شدت به هم ریخته است.

 تاریخ این  به هم ریختگی، به زمانی برمی گردد که ادراک و احساس پدرمان، آدم ابوالبشر، به هم ریخت. او نیز طاقت این ناز و نعمت و شیر و انگبین و بهشت نقد را نداشت و این همه میوه و نعمت بهشتی را گذاشت و درست رفت به سروقت آن میوه ی کال و ممنوعه ی سیب یا گندم. و آن شد که نباید می شد، هم خودش را بدبخت کرد و هم تمام ما را. و امروز، من، دلتنگ  و تنها، در غروب دلگیر دریا، دریای رازناک بندر بوشهر، باید نامه ی زیبای دوست عزیزهمشهری ام،  سید محمد علی آل مجتبی را، برای چندمین بار، مرور کنم و از لابه لای آن حال خودش را و خودم را و حال هر که مثل ماست، دردمندانه جست و جو کنم :

قرار این است بنویسم از احوالی که می‌دانی

و از احساس انسان بداقبالی که می‌دانی

چه می‌خواهی بدانی از دل تنگی که من دارم

چه بنویسم دگر درباره‌ی حالی که می‌دانی

پر پرواز را بستند تا در خانه بنشیند

کبوترزاده‌ی مست سبکبالی که می‌دانی

در استمرار آدم اشتباه تازه‌ای دیدم

که اغوایم نمود آن دانه‌ی خالی که می‌دانی

گناهی صعب در پرونده ی آدم نمی‌بینم

به غیر از خوردن آن میوه‌ی کالی که می‌دانی

شبی صد بار شعر خواجه ی شیراز می‌خوانم

و پیدا می‌کنم تعبیر آن فالی که می‌دانی

تا به امروز، این نکته را فهمیده ام که فهمیدن بسیاری از چیزها، زندگی انسان را دشوارمی کند مثلا همین که بدانی تو، در حقیقت، کبوترزاده ی مست سبکبالی بوده ای  و پر پروازت را بسته اند و خانه نشینت کرده اند و یا خیلی چیزهای دیگر که هر کدام به نوعی نشان از به هم ریختگی دارد.

البته باید - در همین جا - این را هم بگویم که اهل تاریخ، که راست و دروغ  زیاد می گویند، می گویند همیشه هم، این طور نبوده که جهان به هم ریخته باشد. مثلا آن ها به دلایل بسیار  و با استناد به شعر کسایی مروزی می گویند:

 «به وقت دولت سامانیان و بلعمیان

چنین نبود، جهان با نهاد و سامان بود»

ان شاءالله که این طور بوده، ولی من که اندکی تاریخ خوانده ام و در زیر و بم  این اندک، بسیار اندیشیده ام، به این جا رسیده ام که در اغلب اوقات این طور نبوده و  رودخانه به هم ریختگی ذهن و زبان و زندگی انسان که در آغاز کوچک بود، به تدریج و به سرعت، بزرگ و بزرگ تر شد تا در زمان ما که به سیلابی بنیان کن تبدیل شده است، سیلابی که بنیاد بسیاری از انسان ها و مفاهیم انسانی را برکنده است. سیلابی که بی محابا و خشمگین به پیش می تازد و تحلیل عقلانی روند و رویدادهای آینده را  برای صاحبان و مدعیان علم و عقلانیت نیز، تقریبا غیرممکن کرده است. این شعر بسیار زیبا و به ناگزیر، مردم شناسانه، دوست عزیزم  دکتر محمد حسن بهرامیان گواه مدعای من است:

 گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

  اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

 نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

در شرایط انبوه، تب توفان، راه صحرا، سکوت سرد سرما، نامهربانی دنیا، پشیمانی، زبان تند حاشا ، به راحتی شکسته می شویم، خاصه اگر آیینه باشیم.

 در این شرایط چه راهی برای امثال ما می ماند مگر رفت و برگشت های بی نتیجه میان دیوانگی و عاقلی؟ در این حیرانی و نابسامانی  در نظم دیرین و خصوصاً نوین جهانی، در این آشفتگی و بی وفایی حاکم بر روابط اجتماعی، در میان این همه گرگ های حاکم بر زندگی انسانی، به راستی  چه باید کرد؟ گاه، عاقلانه، راه ها و تئوری های و نظریه های صاحب نظران روا نشناسی و جامعه شناسی و علم سیاست را می پیماییم ، گاه خسته و نومید،  با حافظ شیراز هم زبان و همراه می شویم و از اعماق درون در ستایش دیوانگی فریاد برمی آوریم:

«آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از این دیوانه خواهم خویش را»


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=1878

نظـــرات شمـــا