کد خبر : 2422       تاریخ : 1392/06/23 11:49:54
در آغاز رسايي

در آغاز رسايي

نقد بر مجموعه شعر موسی زنگنه

 

 

 

 

اسکنئر احمدنیا

شاعر امروز، اگر چه ميان سبك‌ها و انواع و گونه‌هاي مختلفي از شعر، از ديروزهاي دور و متلاتم، تا امروز پر از مناقشه و حتي جدل قرار گرفته است. احساس و انديشه و قدرت سرايش و دروني خود را هرگز نمي‌خواهد و نخواسته است كه بعنوان خالي شدن و رها شدن از وضعيتي كه بدان مبتلا شده است (وضعيت شديد سرودن) خلاصي دهد، او در پريشان حال‌ترين موقعيت‌ها، مي‌خواهد وجود داشته باشد، حتي در وضعت پريشاني‌هاي بسيار ديده نشده، چرا كه ياد گرفته است كه بايد از موانع عبور نمايد، اين موانع ممكن است شكستن هنجاري سخت و تبديل شده به سنت و خطوط قرمز باشد، عمري هزاران ساله داشته باشد، زنجير، سنگ، صاعقه و ... و يا بازدارنده‌اي، نهي كننده‌اي جديد و پر از پديده اي تازه و كمتر شناخته شده باشد، او (شاعر) سر رفتن دارد، سر سرودن از هر چه كه علاقه مي‌آفريند، انگيزه‌ي مطرح شدن و ايجاد خلاقيت و تحول را پيشنهاد مي‌كند. او (يعني شاعر) دنبال التيام و تسكين نيست، هدف دارد، هدفمند و نظام‌مند اگر چه در شور و جنون غرقابه باشد، مي‌سرايد و مي‌نويسد و عرضه مي‌كند: گناه ماست كه باران نديده‌ايم / تو در گلوي باد نشسته‌اي / و شكل دامنت درياست / بگذار در عبور گردنه‌ها / باد ني لبكي بسازد / قسمتي از شعري از مجموعه‌ي (از رو به رو مي‌آيم) سروده ‌ي موسي زنگنه (ص 9). اين مجموعه‌ي شعر سروده‌ي اين شاعر سي و پنج ساله (موسي زنگنه) در زمستان 91 و از سوي نشر داستانسرا در شيراز به چاپ رسيده است، در برگيرنده‌ي 36 شعر و در 75 صفحه، زنگنه از ديار شاعر فقيد معاصر كه از چهره‌هاي ماندگار ايران و جنوب ايران است (زنده‌ياد منوچهر آتشي) مي‌باشد، شاعري كه شعر آغازين مجموعه‌ي او كه عنوان كتابش هم هست به وي تقديم شده است، با لحني آتشی‌وار: از روبه‌رو مي‌آيم/ با شامه‌ي سگ و چشم عقاب / و كارنامه‌اي از ديار نياكان / دستم از هر دسيسه‌اي خالي‌ست/ و قلب كاغذي هيچ خاطره‌اي را نخواهم سوخت / ص 7 زنده‌ياد آتشي هم در اولين مجموعه‌اش آهنگ ديگر سروده است:

من آمدم تا بگذرم چون قصه‌اي تلخ / در خاطر هيچ آدمي زادي تمانم / اينجانيم تا جاي كس را تنگ سازم / موضوع و قالب مد نظر من نيست، شباهت «لحن» را مي‌گويم: و شاعر هم شعر را به زنده‌ياد آتشي تقديم كرده است با اين توضيح كه وي از آن خوشش مي‌آمده است: سروده‌هاي زنگنه وجوه اشتراك زيادي با شعر آتشی دارد از جمله بومي گرایي او: در آثار آتشي، خنجر، لبخند، باد، دريا، ني‌لبك، گردنه، بوسه (بوسه گاه خورشيد) غنچه، علف، وحشي، خاكستر، تير و كمان، اسكله، و ... علاوه بر اين واژه‌ها، فضاي پر از طبيعت بوشكان، يا به قول قديمي‌ترها، پشتكوه كه حال و هوايش متفاوت از مناطق ديگر بوشهر است، در نگاه بومي‌نگر آتشي و زنگنه محور اصلي را به خود اختصا داده‌اند. در شعر آتشي، به خصوص شعرهاي آهنگ ديگر و آواز خاك ضرب آهنگ تخيل قوي شاعر، زبان را به نوعي حماسه‌پردازي تبديل مي‌كند. به خصوص در شعر ظهور كه همان روايت «عبد وي چط» است. يا در دريغا گويي‌هاي وي در آهنگ ديگر مي‌شود رمانتيك سرایي را در زاويه‌ي ديگري كه طعم و لذتش سواي بعضی از كارهاي درخشان نادرپور است را مشاهده كرد، خلق شعري همچون «خاكستر» در مجموعه‌ي آهنگ ديگر، نوعي رمانتيك‌سرايي كم نظر و شايد بي‌نظير است و مي‌توان گفت ماندگار و مدرن:

دريغا اي اتاق‌ سرد / اجاق آتش‌ اندام او بودي / تو هم اي بستر مشتاق يك شب دام او بودي / و از همين شعر فرازهای زيادي هست از جمله: نگاه خسته ی‌ تصوير بيمارم / كه خيره‌ مانده بر كاشانه جان گيرد / هر آيينه ز تصوير هراسانش نشان گيرد/ . اما  در شعر زنگنه پس از گذشت چند دهه از اين گونه «مدرن» سرايي‌ها، حس ديگري بر شعر حاكم شده است: حسي كه در شعر اين شاعر تبديل به لايه‌ي ديگري شده است: سلام گرم من بر اندام سلام پذير تو / پيشاني / و بخصوص دستت / با اين شگفت گچي / آن كه دوستت داشت ديگر نيست . (ص 23). و در صفحه‌ي 22: اما همسرم / كاش همراهم بود / زنگ مي‌زدم / تا بداند مرد پولادين هم خرد مي‌شود / يا خورده مي‌شود /. در اين حس تازه، كه مدرن‌تر بنظر مي‌رسد و ممكن است در زمان ديگري به فرايندي جديدتر تبديل شود، با زباني كم هياهوتر و آرامتر شاعر دريافت و احساس خود را از فراقي كه به سمت اندوهش كشانده است را بيان مي‌كند و اين يعني يك بيان مدرن: در زندگي هر كس اتاقي براي نااميدي‌اش دارد / ص 24 اين شاعر و ديگر شاعراني با اين حس، بي‌آنكه خوني از دلشان صيحه‌كشان بيرون بزند و يا تصوير اشكي را بر چهره‌اي سرازير نمايند، يا خود با كوفتن بر شكم اسب (در حال و هواي يك دوره‌ي خاص) و با استفاده از فشار پدال گاز (در دوره‌اي كه آمده است) پرشتاب و پرفرياد به ناله و آه برخيزند كه : بي‌ تو مهتاب شبي باز از آن كوچه ... آن روز برا جدا شدن و فرار از تكرار در تكرار گذشته، هم كوبیدن بر طبلِ راهی شدن به سوي جاده‌هاي «آوانگارد» مد نظر شاعران بود و هم به نوعي احتياط تاذائقه‌ي معتادان به گذشته يكباره تلخ نشود، من به عمد از «آتشي» مثال مي‌آورم، چرا كه او را «الگوي» بزرگي در عرصه‌ي بعد از انقلاب نيما مي‌دانم، آتشي در آواز خاك «نقش‌هايي بر سفال» را مي‌سراید، و در ديدار در فلق تبديل به كهكشاني عظيم مي‌شود. نادرپور، مشيري، نادرپور و مشيري ماندند ولي آتشي، بعد از «آهنگ ديگر» كه بهترين و مدرنترين تحول را در فضاي نوقدمايي‌هاي بعد از نيما بوجود آورد، فضاي ديگري براي گستردن سفره‌ «شعر مدرن» فراهم كرد. شاعري مثل موسي زنگنه با نگاهي مترادف به گذشته و حتي گذشته‌ِ نزديك به خودش، احساس و تأثر و تأسف و آه و دريغ را به نوع ديگري و با تعاملي جديدتر بيان مي‌نمايد: تو مي‌تواني با فلفل‌هاي سرخ روي پيراهنت / با هر كس كه پايي برای رقص دارد برقصي / يا اگر كافي نبود / دعوتت مي‌كنم به تماشاي گريه‌ي پيرزني بعد از من / ص 25.

 

 

اين نمونه‌ها را از شعري تقريباً بلند آوردم از صفحه‌ي 21 تا 25، اين شعر كه جاي بحث فراواني دارد، فرازهاي ماندگاري دارد و داراي بندهاي چفت ناشدني با اصل شعر هم هست، شاید بلندی شعر، شاعر را خسته كرده باشد، مثل: ليمويي پشت سرت سبز شده / و مي‌تواند پرتقالي روبرويت / ص 21. و فرود اين شعر هم حشو به نظر مي‌‌رسد: مطمئن باش / من آن جا با قهقهه‌ مي‌خندم / ص 25 حشو از اين نظر كه اين دو بند آخر فرود خوبي براي شعر نيست، زنگنه تا اينجاي كار محسنات ذكر شده در آغاز اين مطلب را تقريباً به درستي انجام داده است، در شعرهاي بعد «حسن» و راه مورد نظر، يعني رفتن به سمت لايه ديگري از سرايش و تحول در شعر، دستخوش نا «هارموني» كه همان نا هماهنگي بين بندها و حتي چفت شدن واژه‌ها، به جاي خاص خود شده‌اند: كسي كه رفت / انگشتي كه بر آب مي‌نوشت /  قالي كه فرش بود / ص 33 شروع خوبي است براي یك شعر اما اين شعر كوتاه ادامه‌اي اين چنين دارد: پوست بادمچان در شعر / آروغ در موسيقي / با اين رك بودن به جايي نمي‌رسد / من هم پشت در پشت مي‌رسم به همين جا / آب، حرام/ گلاب، حرام / گنجشكي در اردي بهشت روزه دارد/. قسمت دوم از آن حس رو به پيش كه در نمونه‌هاي قبل ذكرشان آمد، ديگر خبري نيست، شاعر يا يادش رفته است كه در چه راهی رفتن را آغاز یده است یا اینکه  زیگزاک رفتن را ادامه ی کارش قرار دهد.

گسست آن قدر واضح است كه فقط مي‌توان سه بند اول شعر را به عنوان يك «شعرك» از او پذيرفت! در بقيه اشعار كتاب بايد بگردي و از اين نمونه شعرك‌ها را رصد كني و جداجدا مجموعه‌ي ديگري از آن‌ها بسازي، البته همه‌ي اين شعرك‌ها هم «رسايي» كاملي ندارند: صداي گنجشك‌هايت به تخيلم مي‌ريزد/ ار دره‌ي ديزاشكن / ص 64 كه مي‌توان آن را شعركي خواند (نه‌ها يكو) و در همين شعر: دعا و آرزو را به لحظه‌هاي تو تزريق مي‌كنم / به فرداي سلام و شكوفه/. گاهي هم شعر در دست (بعد از دريافت) شاعر به گونه‌اي «سُر» مي‌خورد و زياد از حد «نقلي» مي‌شود، نقالي‌هاي شاعر ايجاز را از شعر مي‌گيرد و تبديل مي‌شوند به روايتي طولاني كه مقدار زيادي اگر چه حالت شاعرانه دارند ولي مخاطب فكر مي‌كند كه با حكايتي بين شعر و نثر دارد كشيده مي‌شود: دستم چكينه‌ي خرما بود و تنباكو / ديشب گه به خوابت آمدم / بلند بودي و قرقا ولي روي شانه‌ات / شباهت دوري داشتي به درختان بلوط / به آنچه دلم مي‌خواست / لبالب پر بودي / و غرور از حاشيه‌ي كناري ات جاري شده بود / و ... ص 56، احساس شاعر هماني است كه در آغاز مطلب گفته شد، تسلط شعر و شاعرانگي او مثال زدني است ولي نوعي روزمرگي محسوس و واضح بر فضاي شعر حاكم است كه به سمت سطحي شدن هدايتش مي‌كند.

زنگنه بايد از مجموع شعرك‌هاي پراكنده‌اي كه گاهي با تعمد آن‌ها را در تركيب‌هايي چفت ناشدني و ناهمگون خواسته است به هم وصله بزند، به گونه‌ي ديگري استفاده كند، يك حس تحول و تغيير در كارهاي اين شاعر هست مثل: هميشه ما مي‌رويم / اما انتظارهايمان روي نيمكت‌هاي چوب منتظر مي‌مانند / ص 58، زنگنه در ثبت و ضبط لحظه‌هاي ناب و شاعرانه‌اش عجول بنظر مي‌رسد، و گاهي هم چنان بر طمأنينه عمل مي‌كند كه آينده‌اي روشن را نه تنها براي خودش كه چشم‌انداز تازه‌اي را براي شعر به تماشا مي‌نهد: امروز بلندترن شاهكار خدا چشم است / مي‌بيني / قلاده‌هاي چاپ شده هم كه آمار سگ‌هاي رام نيست / پيش از زلزله غير از سگ، من هم مي‌دانم / ص 62، اميد است كه در آينده‌اي نزديك، از اين شاعر جوان و با مايه خواننده‌ي آثار تازه‌تري باشيم، شاعر جواني كه داراي ذهن و زباني «آوانگارد» است!


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=2422

نظـــرات شمـــا