کد خبر : 33826       تاریخ : 1393/11/18 09:29
خبر ملاقاتش!

خبر ملاقاتش!

احسان ابراهیمی

15 بهمن 93
ساعت 8:30 صبح
آقای عارف را در خیابان دیدم. پرسیدم: «از این طرفا؟ کجا تشریف می‌برید؟» گفت: «دارم می‌رم جلسه مجمع تشخیص.» پرسیدم: «هنوز اون طرفی‌ها دارن به خاطر دیدار با خانم كلاديا رايت (نايب‌رئيس مجلس فدرال آلمان) ازتون انتقاد می‌کنن؟» گفت: «بله! فعلا که ما رو رها نکردن! هنوزم سوژه کم میارن به من و روزنامه‌ها گیر می‌دن.» گفتم: «آخه من نمی‌فهمم مشکلشون چیه؟ چی میگن؟» گفت: «می‌گن به شما چه ارتباطی داشت که باهاش دیدار کردی! ما اینجا نماینده مجلسیم، چرا اومده با شما دیدار کرده؟» گفتم: «خب شما چی جواب دادی؟» چشمانش برقی زد و گفت: «جوابی ندادم. ولی خب منم نماینده بالقوه مجلسم دیگه.» پرسیدم: «حالا چی گفتین به همدیگه؟» گفت: «چیز خاصی نگفتیم. پرسید: wie viele Jahre sind Sie in der Politik? منم جواب دادم: Ich bin in der Politik mit vierzig Jahren. وسطاش یه لحظه داشت از حد و حدود دیپلماتیکش خارج می‌شد و می‌خواست راجع به مسائلی ابراز امیدواری کنه. تا گفت: ich hoffe… من سریعا گفتم: bitte nicht über diese Geschichte redden. ایشون هم دیگه چیزی نگفت. آخرش هم گفت: auf wiedersehen. منم گفتم: tschüs بعدم که رفت. همین!» همینطور با دهان باز نگاهش کردم. گفتم: «خیلی صحبت‌های مفیدی کردین.» گفت: «صددرصد.» پرسیدم: «حالا چی گفتین به هم؟» گفت: «وا! دوساعته دارم چی رو توضیح می‌دم پس؟» گفتم: «خب اگه ممکنه فارسیش رو هم بفرمایید که منم در جریان باشم.» پرسید: «ئه؟! مگه شما آلمانی بلد نیستید؟!» گفتم: «نه بابا من انگلیسی رو هم یادم رفته، دست و پا شکسته می‌فهمم.» گفت: «هرچی باشه انگلیسی‌تون از احمدی‌نژاد بهتره!» گفتم: «از ایشون که حتی فارسی‌ام هم بهتره!» موقع خداحافظی از آقای عارف پرسیدم: «راستی شما مگه آلمانی بلدی؟!» گفت: «نه! چطور؟!»
ساعت 14:08 بعدازظهر
با وزرا جلسه گذاشته بودیم. چون احتمال توافق هسته‌ای افزایش یافته، آن طرفی‌ها خیلی دارند به دولت فشار می‌آورند. قرار شد یکی از وزرا داوطلبانه خودش را برای استیضاح معرفی کند. به خاطر حساسیت جلسه آقای سریع‌القلم هم آمده بود. با همان کراوات خوشگلش که خارج زده بود. سر ماجرای پارسال هنوز میانه‌شان با حسام خوب نیست. ما حرف می‌زدیم و وقتی نظر او را می‌خواستیم یک چیزهای مبهمی در ارتباط با توسعه فرهنگی و اینجور چیزها می‌گفت که ما سر در نمی‌آوردیم. گفتم: «آقایون وزرا! کی کاندید می‌شه که استیضاح شه؟» آقای سریع‌القلم گفت: «کاندید نه دکتر! کاندیدا!» گفتم: «کاندید و کاندیدا چه فرقی می‌کنه؟ یکیه دیگه.» گفت: «در زبان فرانسه"کاندیدا" می‌شه نامزد انتخابات، "candide” می‌شه احمق! حتي روسو هم كتابي به همين نام داره.» پرسیدم: «اوه! پس وقتی می‌گیم فلانی کاندید شده، یعنی داریم فحش می‌دیم؟!» خندید و گفت: «تقریبا!» کمی فکر کردم و گفتم: «خب البته بیراه هم نمی‌گیم. توی این مملکت دو دسته رجال سیاسی داریم؛ یکی اصولگراست که شوق خدمت و احساس تکلیف به صحنه میاردش؛ یکی هم اصلاح‌طلب که با این وضعیت کشور و فشارهايي كه به اصلاحات مياد، دور از جون باید مغز گراز كوهي خورده باشه که نامزد‌ شه!!»
 ساعت 15:31 بعدازظهر
به این پسره که خاطراتم را می‌نویسد، گفتم: «چطوریه که تو با آقای سریع‌القلم زیاد شوخی نمی‌کنی؟» گفت: «ممکنه یه روزی استادم باشن، روم نمی‌شه توی چشمشون نگاه کنم.» گفتم: «مرد حسابی! تو با رئیس‌جمهور مملکت هر شوخی‌ می‌خوای می‌کنی، اون وقت با سریع‌القلم روت نمی‌شه؟!» هول شد و گفت: «چیزه... ببینید... بلههه؟! بلهههه؟! اومدمممم! آخ آخ دکتر مامانم داره صدام می‌کنه من برم!»
وقایع‌نگار 15 بهمن 93:
1. فشار به دکتر عارف به خاطر دیدار با کلادیا رایت
2. کارت زرد بعدی به وزیر اقتصاد/ فشار به علی جنتی و احتمال استیضاح
 


  منبع: روزنامه قانون
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=33826

نظـــرات شمـــا