کد خبر : 6436       تاریخ : 1392/09/13 09:30:07
جوانمرد کجایی؟

جوانمرد کجایی؟

می دانم که این روزگار، چگونه رقم خورده است که اغلبِ ما آدمیان، هر روز، بیشتر از دیروز، در بازی زندگی، از خویش می بازیم و عجب این که، این باختن را پیروزی به حساب می آریم و در حضور دیگران به خود می نازیم و آن را جشن می گیریم.

(تقدیم به جوانمردان دالکی: دکتر رضا معتمد و دکتر محمد رضا بحرانی)

نمی دانم که این روزگار، چگونه رقم خورده است که اغلبِ ما آدمیان، هر روز،  بیشتر از دیروز، در بازی زندگی، از خویش می بازیم و عجب این که، این باختن را پیروزی به حساب می آریم و در حضور دیگران به خود می نازیم و آن را جشن می گیریم. در جشنی این چنین مضحک، گاه، با صدای بلند فریاد بر می آوریم که اینک ماییم، قهرمانِ جهان، چون در متن و فتحِ جهانیم و تمدن و پیشرفت و ثروت و قدرت و خانه های آنچنانی و ماشین های این چنینی و سفرهای اروپایی  و کافی شاپ های مدرن و هتل های چندستاره و انواع لباس های مارک از آنِ ماست و بر سرِ خویش و خویشان و دیگران، آشکارا،  کلاه هایی می گذاریم آنچنان گشاد،  که چشم و گوش هایمان را نیز  می پوشاند تا دیگر نبینیم و نشنویم واقعیت و حقیقت خود را و زندگی را. و چون شباهنگام فرا رسد و اگر وجدانی در کار باشد که هست، از عذابش، در رنج می شویم و آن گاه، حماقت خویش را عزا می گیریم و در گوشه ی تنهاییِ خویش، چون ماری زخمی، در خود می پیچیم و می نالیم و از جان و آبروی نداشته مان،  باز هم می کاهیم و شبی هزار بار آرزوی مرگ می کنیم، چونان اژدهاک. اغلبِ ما، امروزه،  از ترسایانِ قرون وسطی هم، ترسوتر شده ایم و دل و جرات اعتراف هم که نداریم و مراد و مرشدی هم، نمی شناسیم تا شاید،  اقبالی یابیم و کوره راهی برای خویش بگشاییم. اغلبِ ما، در گذشته، مردمانی جوانمرد بودیم، به نان و نمکِ هم،  قسم می خوردیم، حاشا،  که به ذهنمان خطور می کرد که نمکدان هم را بشکنیم، با حلقه ی جوانمردی زندگی می کردیم یعنی اهل بخشش بودیم، گذشت می کردیم، ساده و قانع بودیم، دل هایمان آیینه بود. اگر سواد، داشتیم، افاده ای نداشتیم، اگر سواد نداشتیم، سرشکستگی هم نداشتیم چون مروت داشتیم. بزرگ و کوچکی را بلد بودیم و مرید و مرادی را تجربه کرده بودیم و آیین مهرورزی را در زندگی، به جا، می آوردیم.  به این دلایلِ ساده ی بزرگ، از درون شاد بودیم و شادی هایمان را با هم قسمت می کردیم، بنابراین می توانستیم از تَه دل بخندیم و دوستانمان را شادمانه، ببوسیم و اکسیژن زندگی را در اعماقِ وجودمان جاری کنیم. اگر انواع  سازه ها و نُت ها و موسیقی های کلاسیک و مدرن و با کلام و بی کلام را، بلد نبودیم ولی  سرود جوانمردی را بلد بودیم و آن را، هر روز به آوازی بلند، از بَر می خواندیم از خانه و خانقاه تا مسجد و مدرسه و هر کوی و کوچه. سرود جوانمردی می خواندیم  و سلوکِ جوانمردان را هر روز می دیدیم از خانه  تا گرمابه. به راستی چه شکوهمند بود سرود و سلوک جوانمردان:

«جوانمردا !

چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان ،

از هیچ کس دریغ مدار ؛

که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی.» "عین القضات همدانی"

زمین و زمان را می گردم در جست و جوی جوانمرد. می گردم و می روم ، آن قدر، تا به عیاران می رسم ؛ نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است ؛ به آن "ایار" می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری . آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه . آن ایار برخاسته از آیین مهر است و میترا .

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است. جوانمرد در هر کجا و هر زمان  نامی داشته است . "سربداران" و "اخیان" و "لوتیان" همه جوانمرد بودند و چه بسا جوانمردانی که گمنام ماندند. هیچ کس به یاد نمی آورد آن نانوای اهل «بلخ» را ، که خمیر محبت را در دستان خود وَرز می داد و در تنور سینه، نانِ عشق می پخت. ببین... این جا دری کوتاه دارد. باید خم شوی و وارد شوی ؛ باید خاک را ببوسی که این نشان فروتنی است و پیش شرط جوانمردی. این جا قدمگاه فروتن ترین پهلوانان است ؛ نشانِ "پوریای ولی" .

این جا باید از "نوچگی " به "نوخاستگی" برسی و از "نوخاستگی" به "پهلوانی" و از "پهلوانی" به "کهنه سواری" که هر یک مرتبه ای است از جوانمردی و هر کدام آدابی دارد و رسمی و رنجی ...

نام او را نخواهم برد، نام آن راهزنی را که در کوهستان های میان «مرو» و «باوَرد» شبی، خواست کاروانی را تاراج کند. کسی از کاروانیان قرآن می خواند . کلامِ خدا در دلش اثر کرد ؛ راهزنی را ترک گفت و تصوف پیشه کرد .

اما به هر صورت، جوانمردی ختم است بر «مولا» و دیگران همه بر سفره او نشسته اند و از نان و نمک او بود که جهان طعمِ جوانمردی را فهمید.

و اما جوانمردی که چهل روایت از او خوانده شد ، هیچ کدام از این ها نیست ؛ هزار و اندی سال پیش عارفی که «سلطان العارفین» لقب داشت ، "بایزید بسطامی" بر سرِ تپه ای ایستاد و حضوری را سرخوشانه بویید . یارانش گفتند : ای شیخ ! اینجا فقط خاک است و خاشاک . تو چه چیز را می بویی و بوی چه چیز را می شنوی که این همه خوش است ؟! «بایزید» گفت : من بویِ مردی را از این دِه می شنوم که از پس ما خواهد آمد و به درجه، از ما بیش است و صد سال بعد «ابوالحسن» از روستای «خرقان» بَرآمد . "ابوالحسن خرقانی"، همان که «عطار» او را بَحر اندوه و راسخ تر از کوه و آفتاب الهی و آسمان نامتناهی خوانده است و «مولانا» نیز داستانش را در مثنوی خود آورده است...

زندگی اش به افسانه آغشته است و تا مرز اسطوره پیش رفته است و چه بسیار کرامت ها  که از او گفته اند : این که بر شیری سوار می شد و این که ماری کمندش بود و بیل بر خاک می زد و زَر بیرون می آورد و ...

چه حقیقت باشد این ها و چه مجاز ، چه بها دارد؟ کرامت، زیستن او بود و شیوه اندیشیدن و رویارویی اش با جهان و مردم و خداوند.

ساده مردی بود اهل کشت و کار و مزرعه اما اهل کتاب و اهل فضل و اهالی دانش، بسیار به دیدارش می رفتند و بسیار می آموختند. از «ناصر خسرو» و «بوعلی سینا» و «ابوسعید ابوالخیر» گرفته تا سلطان «محمود غزنوی»، سلطانِ «غزنین».

از شیخ خراقانی و مرامش ، از گفته ها و راه و رسمش حکایت های بسیار آمده و این چهل روایت که گذشت ، چهل واگویه بود از آن چه درباره شیخ آمده است ، در "نورالعلوم" و در "تذکره الاولیا".

چهل روایت از جوانمردی که جوانمرد نام دیگر اوست ، نام دیگر شیخ ابوالحسن خرقانی.»

----------------------------------------------------

پی نوشت:

 نظرآهاری،عرفان(1389): جوانمرد نام دیگر تو، تهران:انتشارات صابرین، صص6 – 17.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=6436

نظـــرات شمـــا