کد خبر : 19892       تاریخ : 1393/04/30 17
اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم...

اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم...

(در همزبانی با استاد محسن شریف)

(در همزبانی با استاد محسن شریف)

اگر هنوز بر این باوریم که در کشاکشِ این روزگارِ نامَرد پرور، دیو و دَد نشده ایم، یعنی هنوز به دیگران بی حرمتی نکنیم و مالِ حرام نمی خوریم و مالِ یتیم را نمی بَریم و گران فروشی و کَم فروشی نمی کنیم و ربا نمی دهیم و نمی گیریم و دروغ نمی گوییم و تملقِ بالادستی و تحقیرِ زیر دستی نمی کنیم و با چشمِ ناپاک به زنِ همسایه نمی نگریم و به مظلومان، ستم نمی کنیم و آبروی انسانی را نمی ریزیم و در حقِ معلم و شاگردِ خود ستم نمی کنیم و پدر و مادر خود را فراموش نکرده ایم و دایی و عمو و عمه و خاله را از یاد نبرده ایم و به گربه ها و گنجشکان سنگ نمی زنیم و بر روی تکه ها نان پا نمی گذاریم و گستاخانه به چشمانِ استاد خود نگاه نمی کنیم و شاخه ی درختان را نمی شکنیم و زیارت دریا و جنگل و کوهستان را فراموش نکرده ایم و به واقعه ی حیرت انگیزِ طلوع و غروب خورشید بی اعتنا نیستیم و بالاخره از خداوند و کائنات به خاطر این همه مهربانی و برکت سپاسگزار هستیم،  پس؛ هنوز باید چراغ هایمان را روشن نگه داریم، به احترامِ آن که تا زنده بود چراغش را روشن نگه داشت و دوباره و چندباره گِرد شهر بگردیم؛ به احترام آن که هر شب با چراغ همی گشت گرد شهر، و هنوز باید از این همه دیو و دَد های انسان نما ملول باشیم، به احترام آن که این همه از دیو دَدانِ دور و بَرش ملول و خسته و آزرده بود و هنوز باید تمام قد به احترام او بایستیم و کلاه از سر برداریم و یاد و خاطه اش را نگه داریم چرا که او تا آخرین لحظه ی عمرِ عزیزش می گفت: از دیو دَد ملولم و انسانم آرزوست و در این حال بود که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند... و ما باید هنوز امیدوار باشیم چرا که او هنوز امیدوار بود که: فردا باز، کسی خواهد آمد؛ کسی که از دیو و درد ملول است و انسانش آرزوست.
« از دیو و درد ملول بود و با چراغ گرد شهری می گشت. در جست و جوی انسان بود. گفتند: نگرد که ما گشته ایم و آنچه می جویی یافت نمی شود. گفت: می گردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است و گفت: قحطی است نه قحطی آب و نان که قحطی انسان. بر آشفتند و به کینه بر خاستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند که ما را مگر نمی بیینی که منکر انسانی. چشم باز کن تا انکارت از میانه بر خیزد.
خنده زنان گفت: پیشتر که چشم هایم بسته بود هیاهو می شنیدم. گمانم این بود که صدای انسان است چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان!!
خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند و گفتند: حال که ما نه انسانیم تو بگو که این انسان کیست که ما نمی شناسیمش.
گفت: آن که دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است. آن که کوه را بر دوشش می گذارد و خم به ابرو نمی آورد.آن که نه او از غم که غم از او می گریزد. آن که در رزمگاه دنیا جز با خود نمی جنگد و از هر طرف که می رود جز او را نمی بیند.  آن که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت می رقصد. آن که خونش عشق است و قولش عشق.
آن که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی. آن که سرش را می دهد آزادگی اش را اما نه. آن که در زمین نمی گنجد. در آسمان نیز. آن که خدا را...
او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند...
فردا اما باز کسی خواهد آمد؛ کسی که از دیو و درد ملول است و انسانش آرزوست.»*
پی نوشت:
* نظرآهاری، عرفان(1391): پیامبری از کنار خانه ما رد شد، تهران: دانه، صص36-38.

 


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=19892

نظـــرات شمـــا