کد خبر : 2775       تاریخ : 1392/07/02 14
برای کوچه

برای کوچه

برای کوچه غمگینم، برای بچه هایی که تندتر و آهسته تر از من می دویدند. برای خانه ی آقای شریف و کفترهای رنگارنگ. برای حیاط و پشت بام مسجد «شیخ». برای زمین فوتبال میدان « آمیدر». برای دکان قدیمی «میش غولوم» در زیر صابات. برای لبخندها و سادگی ها و وارستگی های فروشنده ها.

تابستان رفت و پاییز آمد و مهری که از این روزهای مثلاً بزرگ بودن، مهری بر دل ها نمی نشاند. مهر که می آید، کودکی را  نیز با خودش می آورد و کودکی یعنی خیلی چیزها و رکن اصلی این چیزها، کوچه است و من امروز برای کوچه خیلی غمگینم.

 برای کوچه این قدر غمگینم که دلم می خواهد همین امروز و ساعت پر بکشم و بروم به خاطرات خوش آن جا، خاطرات وصف ناپذیر دوران کودکی ام در کازرون. برای کوچه خیلی غمگینم. برای دیوارهای کج و کوله آن. برای گذرگاه های تنگ و تاریک آن. برای سایه سار سه کنج آن، در گرمای ظهر تابستان. برای آتش گر گرفته از «دله»، در  شب های سرد زمستان. برای کوچه خیلی غمگینم. برای بازی های کوچه ای یعنی «تیریک بازی»، «چرخک بازی»، «پوسکام»، «الگ اولانه»، « هفت سنگ»، «تنگسه بازی» و در راس همه ی آن ها: «تیر در رو» راس ساعت 11 شب. برای این بازی خیلی دلتنگم چون مجموعه ای بود منحصر به فرد، از دوندگی بی امان شب تا صبح، ناامیدی های فراوان تا سپیده دمان، در جست و جوی یاران تیم حریف. اضطراب های نیمه شبان در هنگامه ی فرار و پنهان شدن در خرابه ها و مکان های متروکه، بی قراری در پیدا کردن یاران، به هنگام سپیده دمان .

 

 

برای کوچه غمگینم، برای بچه هایی که تندتر و آهسته تر از من می دویدند. برای خانه ی آقای شریف و کفترهای رنگارنگ. برای حیاط و پشت بام مسجد «شیخ». برای زمین فوتبال میدان « آمیدر». برای دکان  قدیمی «میش غولوم» در زیر صابات. برای لبخندها و سادگی ها و وارستگی های فروشنده ها. برای شکل و طعم بسکوت و پفک، حتا برای کلپوک های ریز و درشت و... بسیار غمگینم برای فقدان همه ی سادگی هایی که به وفور یافت می شد، برای همه ی صداقت هایی که از در و دیوار می بارید، برای همه ی شادی های  کودکانه که تبلور واقعی انسانیت بود، غمگینم برای همه بازی هایی که هیچ اسباب ویژه ای نداشت، برای باخت هایی که به سرعت فراموش می شد، برای بردهایی که هنوز شیرینی اش در جسم و جان من است. برای نون «باقسام» ، « آلسکا»، «ببککا» و «قیلوقیچی»، برای آن ها که امروزه هیچ نوع پیتزا و شاتوبریان و لازانیا جایش را پر نمی کند. برای کوچه خیلی غمگینم. برای بچه هایم و همه ی بچه های سرزمینم خیلی غمگینم، وقتی به جسم وجان بیمار و معتادشان می نگرم، وقتی به چشمان ناامید و خسته شان ها می نگرم؛ و من در چشمان بسیاری از آن ها، ساعت ها، عمیقا نگریسته ام و برای حال و روزشان بسیار گریسته ام.

آن ها که به جای بازی در کوچه، مست و خمار از مصرف مواد، در گوشه ی کوچه و خیابان و خرابه ها افتاده اند و یا روبروی کامپیوترها نشسته اند و در حال نابودی خویش و خویشان و جهان هستند. به حالشان بسیار گریه کرده ام: به روزگار سیاهشان، به آینده نافرجام شان، به این روزهای بی نشاط شان. به تنهایی شان، به بیماری های عجیب و غریب روحی و روانی شان. به پریشان حالی شان در میان وبلاگ ها و کانال های انبوه ماهواره. به جریان غم انگیز سیال ذهنشان، به شادی های ناتمامشان، به جسم و چشم های بیمارشان ، به این همه برافروختگی شان، به اعصاب های خرابشان و همدم بی عاطفه شان در کنج اتاقشان: مواد یا کامپیوتر. به حال خودم هم بسیار گریه کرده ام: به یاد روزهای گذشته ام، به یاد بازی ها و یاد و خاطره ی دوستانم، به یاد محبت های خاله ها و عمه هایم و آن خاتم فیروزه ی که خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود: «خاله جان فاطمه»، به یاد دلسوزی ها و مهربانی های دایی محمد و زن دایی مرحومم، حاج زین العابدین و همسرش، آقای اسماعیل بازیار.

به یاد آغوش و بوسه های پدرم، به یاد شهر و دیارم، به یاد شب نشینی سر خیابان قدمگاه در زیر درخت تنها، به یاد زمین فوتبال «مقام»، به یاد لباس های ورزشی ام، به یاد طعم شیرین بردهای پرسپولیس در برابر استقلال و باخت های استقلال در مقابل هر تیمی.  به یاد مدرسه ی مرآت، سر خیرات، به یاد مسافرخانه مهر و پهلوان شهر و سلطان بازار یعنی عمویم: محمود عاشور و زن عموی عزیزم، به یاد خوش تیپ ترین جوان شهر«محمد شایسته»،  به یاد مهربان ترین همسایه مان مرحوم «جواد جعفری» و همسر بی مثل و مانندش. به یاد عطر و طعم نان خانگی، بهار نارنج. و به یاد همه ی چیزهایی که بوی ناب انسانیت می داد، به یاد همه ی آن ها به شدت غمگینم.


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=2775

نظـــرات شمـــا