کد خبر : 3497       تاریخ : 1392/07/23 09:17:55
کشف شبانه ی یک فیزیکدان

کشف شبانه ی یک فیزیکدان

نگاهی به "آس نحس" اثر محسن شریف

ايمان موافق دهدشتي:  خسته گی، پیشترها به استعاره ی فولاد، هیچ جا یافت نمی شد. به عصر هیچ کاتبی، فولاد با آدم خسته، همنشین نبوده اند. تا من، من فیزیکدان دریافتم این را کشف کردم؛ فولاد، اگرچه فولاد است، گاهی واکنش های مقدر را رها می کند و تبار آهنی اش را منکر می شود. خسته می شود. پاسخ نیرو و تنش و مغناطیس را سر باز می زند. حوصله فلزی اش سر می رود. عجب که این وضع تا آسایش فولاد برقرار است. در این میان بنیان حساب گری های فولاد کاران، کژی می گیرد. البته فولاد، گریزی از ذاتِ زمختی نمی تواند و پس از این طغیان آسایش باز می گردد به واکنش های مقدر. این نحس ترین کشف یک فیزیکدان است. رغبتی البته به علمی نوشتن این کشف ندارم. خسته گی، زبان خودش را می خواهد ...

«آس نحس» ورق می خورد و خوانش من در کوه پیمایی نفس گیر متن، پی ندیده ها را می گیرد تا جهان خوانش مخلوقاتی از تیره و نژادی متفاوت بپرورد. پس آن چه پیش روست، همه در جهان خوانش من زاده شده است ...

  1. شب کبیسه

«شب خوب و بد ندارد. همه اش مثل همند. ناب و سیاه و بدقواره. اول و آخرش یکی است همیشه به اصل خود برمی گردد. به ذات تاریکی ...»

تفسیر معنا باری واژه «شب» به عنوان نمادی مألوف در سلسله ی کاتبان، رویه ای پیچیده نداشته، شاید از آن رو که این استعاره ی کهن، مثابه ی دیالکتیک هستی انگارانه و نخ نمای روشنایی روز و تاریکی شب، با انسان از خلق روایت های بدوی بوده و هست اما به کار بردن کلانِ نمادهای این چنینی در متن با پیشینه صورِ ازلی و ابدی آن، آن چنان که سهل و در دسترس می نماید به همان اندازه بل هزار یک برابر، دشوارتر است. به آن جهت که باید از خار سیم تأویل پدر جدی ذهن خواننده گذشت تا بتوان میناکاری و خرده بارگذاری خلق شده بر گرده استعاره ای مثل شب را به مخاطب نمایاند و کار را از زاویه نگاه این خرده تفسیرهای گاه معاند، پیش برد. چه، سرشتِ زبان، در رویکردی که زاینده حقیقت است ناگزیر، نماد پذیر و نمادگراست و جابه جا رمز می گذارد. البته رمزگشایی این معناهای چندگانه از «شبِ» آس نحس، در طول همند، طولی به بلندای روایت کهن الگو و صد البته ناآشنا با معنای مألوف نخستین.

به قول ریکور «ساختار معنایی که در آن معنای مستقیم، اولیه و تحت اللفظ، نشان از وجود معنای دیگری دارد که غیر مستقیم، ثانویه و مجازی است که نه تنها با دستیابی به معنای نخستین قابل درک خواهد بود.»

از این رو شب از سطور آغازین «آس نحس» هر بار با تراشی نو به هیأت خرده معنای نخستین، نمایان می شود تا آن جا که از شب «شب کبیسه» استعاره ای بدیع و نامألوف می سازد.

2- پریا

«پریا» ی آس نحس، شخصیتی است بحرانی. حضوری جا افتاده و اثرگذار با روایتی متفاوت. گریزان از حصار زنانگی، خلاق و مستقل.

این شخصیت نمونه بردار و مددکار به گاه دلبری، لوند و شورانگیز و پیغام ساز می شود.

«نبض ظریف و زنانه اش را حس کردم، موج نوازش داشت. با مهر عاشقانه می زد، پر از امید و پیغام فردا ...»

درعبور از مرزهای جسمیت اش، هیأتِ معصومانه و نگاه مادرانه به خود می گیرد. چه، در آس نحس، مادر، کلان روایت حرمت معصومانه است که به تفنن ناشیانه شکسته نمی شود و به عنوان یک میراثِ سَلَفی، دست نیازیده بر رف تابلوهای سرزمینی، همه جا حضور فرخنده ای دارد. مصداقش رفتن تلخ پریا در پایان داستان که به خاطر عصمت زایش و تولد و روح مادرانه، چه با شکوه روایت می شود.

پریا اما در کشاکش پیرنگ داستان، آینه ی همقطارانش می شود و پایی این اعتماد با جهد و کوششی روشن بینانه، اتفاق نحس «شب کبیسه»، رمز سالنما را می گشاید. در دگردیسی هوش این شخصیت، انتظار و تشویش، در افت و خیزی ظریف، هویت ساز می شود آن جا که تردید را از «سردسته» وا می گیرد؛ «تا این جایش هم به ناز بالش برفی متکی بودیم» و بدین نحو شخصیت دراماتیزه ی پریا به آستانه ی پوست انداختن می رسد.

پریا اما از منظری روانکاوانه، نوع نگاه نویسنده به زن را نیز می نمایاند، نگاهی که در ادبیات مردانه ی داستان نویسی معاصر، وسوسه واکاوی دارد.

چه، مادامِ گذر از عصر کشاورزی به پیشامدرن، برخی از باورهای سلفی و تلقی های بومی، فرصت استحاله و بازنگری نیافته اند. مصداقش، نگاه خارج از جسمیت و عصمت به زن است، که اغلب در هنر پیشامدرنی یا بعضی صور شبه مدرن، روایتی دو بعدی و مینیاتوری باعث شده است، که روایت زن، یا اثیری و شهلا و دست نایافتنی و مدلول صور متافیزیکی است و یا معشوقه ای لوند، کنیزکی تیپا خورده، محبوسی در سرا پرده و اندرونی و از این دست بسیار ... «نیم تنه های باردار» از این روست که واکاری بعد سوم حضور زن، روایتِ زنِ معاصر را بر فلاتِ متن می ایستاند، نه البته به دل شادی ایسم های زنانه، بل برای نهادن خشتی بر خانه خشتی داستان معاصر.

باری، پریای آس نحس با بعد سوم انتظار و تشویش، گزینش گری، جان کندن برای هدف، خلاقیت و رمزگشایی، تردید روشن بینانه، بر فلات زمان می ایستد و چه پر جذبه و خواستنی.

3- رنگ و بوهای خجسته

نویسنده «آس نحس» به سهوی چکش خورده و خوش تراش، رنگ و بوهای خجسته سرزمینی خود را در قالب ترکیب های دلپذیر در جورچین متن جا داده است. این الگوهای سرزمینی و همه گیر با هویتی مستقل و بومی، قصد پیش راندن پیرنگ داستان را دارند و به عنوان پیشنهادی خود نخواسته از زایش های جغرافیای بومی زبانی، رونما شده است. انگشت اشاره متن، البته حس بویایی است که برتر مانده؛ بوی آویشن و گلاب، بوی قارچ ترشیده، بوی زیتون نارس، بوی عود و کافور دم کرده، بوی ترش فتیری و دو رنگ سبز و سرخ و حنایی که اولی رمز دلخوشکنک امانتی هاست و دومی رنگ جان آدمی. این رنگ و بوها، همه در نقد رمز کاوانه، بی نقص و هوشمندانه بار آمدند.

در جهان «آس نحس»، حضور و ترکیب های زبان آور، بدیع و معنابار، با قلمرویی شگرف و رازآلود، خورنقی است به دست معماری پیر؛ دکه ی امانتی ها، گهواره ی دو زمانه، کلوب استوانه ای، اردک چوبی، مرغ شاهد، آسمان کاغذی ...

که هر کدام اینها، به جای طایفه ای از کلمات باردار نشسته اند که گاه یکی شان، آبشخور تک گویی های درونی هزار و یک صفحه ای است.

کابوس «شب کبیسه» اما نحو را آشفته تر می کند و خواننده را حریص فهم رمز «پاگیر و پاسوز شدن آدم ها» در اتفاق آن شب و این که «سایه اش روی افق های مجاور می افتد» و هر بار کنایه «ذات تاریکی» اش که انگار نویسنده به عمدی گنگ، آن را جا به جا تکرار می کند.

این هوش فراموش کارانه رمان است که هر بار به اقتضای اتفاق زبانی و فضا، این شب «تاریک و سرد و بی معنا» را از نو روایت می کند؛ به گونه ای که پتک روایت بر سندان «شب کبیسه» به هناهن ...

شبِ نحس رمان، زاییده و زاییده ی صبح کاذب است و تا بوده به همراهی زمانه دلخوش بوده و هر بار به گاه بروز دق دلی و خسته گی، نحوی نفس بریده و ناکوک می گزیند، که برای روایت کبیسه بودنِ شب این ناهمواری روایت چه خوش نشسته است در فلات متن. به آن حجت که خواننده هم کم کم در همپایی تنگناهای روایت، تسلسل از «شب» گفتن را پسند می کند.

هم از طرفی «شب کبیسه» نقطه ی تسلیم روایت از منظر مسافر قرنطینه ای و تسلسل حضور راوی اول شخص است، که به گاه روایت شب، نظام معنایی متن به مکثی هوشمندانه در می ماند. خواننده سپید می خواند در این تثلیث وامانده، هم نشینی مسافر قرنطینه ای، راوی اول شخص و خواننده با بیشمار ارجاعات برون متنی این بزم شوم، فتح الفتوح رمان است. هم به آن دلیل که این تثلیت، بدون حضور غیاب های سبکسرانه ای طرح شده که آفت داستان های کمینه امروزی است، آنجا که نویسنده جابه جا سعی می کند دو پای لخت خواننده را با تغییر لحن و فضای روایت به متن بکشاند، که اغلب کفش های این شگرد جفت نمی شود.

باری، «شب کبیسه» آس نحس پاورچین می آید؛ با زیرکی و استادانه قد و بالای جهانِ گشوده ی خوانش را می گیرد، به دشواری رمز رو می کند تا نشئه ی کشف ...

«پریا نزدیکی های غروب آمد، با هم قرار شب زنده داری داشتیم. این دفعه در باد مخالف بنا می شد به نیت خیر. که لابد نویسنده «آس نحس» این ایجاز را برای دنج همپیالگی کشف های نویسنده و خواننده، نهاده است.

«... سقف غرفه ها را با استخوان ساعد و سینه می سازند»

4- تعلیق مکانی

«آس نحس» قصد کشاندن خواننده را به رسم تعلیق شخصیت های مکتوب ندارد (تعلیق شخصیت)، بلکه زبان تشخص یافته نویسنده است که غوطه ور بر امواج سیال ذهنیتی حقیقت جو، هم توالی روایت را بر هم می زند و هم خواننده را خیلی ناپیدا به دنبال خود می کشاند.

این شیوه تعلیق، آن جا قوام می یابد که روایت، مجرد از زمان و مکان های مألوف، پیش می رود، به نحوی که جهان خوانش به دنبال پاشنه ی زمانی داستان می گردد، تا پاپی آن، جغرافیا و اقلیم وقایع داستان را بر آن استوار کند. اما این موهوم نگاری زمانی، مجالی برای این قسم تصورات نمی دهد (حتی آن جا که «سال ها می گذرد») و به جای آن خواننده با مکان هایی برگرفته از رؤیاهای شخصی نویسنده مواجه می شود؛ مثل دکه امانتی ها، غرفه ها، کلوب ساحلی ... این ها به عمد ریزنگاری شده اند تا فضا باورپذیر شود ولی همین روایت مکان ها نیز، ناگاه تصویر آشنای خواننده را با وهمی ناآشنا خلط می کند.

«سقف غرفه ها را با استخوان ساعد و سینه می سازند.»

این خود تعلیقی می سازد تا خواننده در ادامه هم در سقف و گنبد و پی مکان ها، دنبال رمزی موهوم باشد.

از این رو رمان «آس نحس» تاریخی مختص خود دارد که البته تاریخ سازی هم نکرده و اگرچه جغرافیای آن در کنار دریا و ساحل و عبور از جنگل و اِلِمان های این چنینی شکل می گیرد ولی این یکی هم قلمرویی نامکشوف است که خواننده را با باوری مبهوت همراه کند، تا با شخصیت های بلا زده، پر از جذبه و پریشه های روزگاری و با نوستالژی دریا و دریا گردی، زیست کند.

و این زیست ادامه می یابد تا رقص پایانی و آمدن سر دسته با «آس وحشی» و تحویل جامه دان و لوحه به مسافر قرنطینه ای، تا شاید تسلسل دوباره؛ این بار مسافر قرنطینه ای به جای سردسته و راوی اول شخص همان مسافر و بعد مرغ شاهد و امیدی از جنس ناله برای افق های مجاور، «فردا فردا».


  منبع: پایگاه خبری تحلیلی پیغام
       لینک مستقیم   :   http://peigham.ir/shownews.aspx?id=3497

نظـــرات شمـــا